ویرگول
ورودثبت نام
بداهه آمیز
بداهه آمیزتولد کلمات،یادبود جملات و بخاطر سپردن خاطرت صفحه ای پر از حرف های بداهه
بداهه آمیز
بداهه آمیز
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

این تصویر واقعیست؟(آبنبات خرد شده(۲))

داستان اول:آبنبات خرد شده
داستان اول:آبنبات خرد شده

اگر قرار بود کل روز را بترسم،اصلا مدرسه را قبول نمی کردم.کل دلخوشی من بازی با اسباب بازی شکسته بود.البته قبلا سالم بود اما آنقدر غرق بازی می شدم که دیگر برایم مهم نبود آیا اسباب بازی سالم است یا نه.

قرار شد چون قرار است به مدرسه بروم،یک روز قبل به خانه خاله برویم.با این فکر که بهم خوش بگذره و نگران چیزی نباشم.

من و مامان سوار ماشین شدیم به خانه خاله حرکت کردیم‌.وقتی که با خودم مشغول بازی بودم،هر از گاهی به مامان هم نگاه می کردم.چهره ی مامان عجیب بودبا اینکه مامان گفته بود ولی راضی به آمدن نبود.البته چند باری هم این جمله را می گفت:(بیرون باشم کمتر حرص می خورم.)من که نمی فهمیدم مامان چه می گفت اما فکر کنم موضوع خوبی را اشاره می کرد.

بلاخره به خانه خاله رسیدیم.خانه ای که همسایه نداشت.این را خاله گفته بود.حتما چیز خوبیه که خاله هی به این موضوع تکرار می کند.

بعد از زنگ خانه را زدن،داخل رفتیم.خاله با لباس بد رنگ به استقبالمان آمد.اگر چه که پسر خاله هم بود.همیشه فکر می کردم که از فضا آماده است.با اسباب بازی هایش خدایی می کند.مثل ارتش برنده غذا می خورد و حتی جای خواب مخصوص داشت.شاید اینجا حق با پدرم بود که می گفت:(این هم مثل خانواده‌اش آدم نیست.)پس یعنی فضاییه؟

من در حال بازی با افکار خود بودم که صحبت های مامان و خاله بلند شد:

- نمیدونم چی بگم خواهر.

- وا ! نگرانی نداره من امین را بهترین جا ثبت نام کردم.

- اره گفته بودی(با نیشخند)

-خب ساعت چنده.اها پس خواهر ما دو ساعت دیگه می رویم.

-کجا؟ امشب هم بمونید فردا رامتین و امین با هم برن مدرسه.

- آخه مدرسه شون که نزدیک نیست.

-باشه خودم می رسونمشون.

- باشه.ممنون(با ناراحتی)

-آقاتون نیومدن؟

-نه.هنز ماموریت هستند.

یعنی اتفاقی افتاده؟چرا مامان ناراحت بود؟امشب هم اینجا می مونیم؟آخه.....

داستانداستانکمتندلنوشتهدل نوشته
۱۲
۰
بداهه آمیز
بداهه آمیز
تولد کلمات،یادبود جملات و بخاطر سپردن خاطرت صفحه ای پر از حرف های بداهه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید