ویرگول
ورودثبت نام
بداهه آمیز
بداهه آمیزتولد کلمات،یادبود جملات و بخاطر سپردن خاطرت صفحه ای پر از حرف های بداهه
بداهه آمیز
بداهه آمیز
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

مردد در محبت دیدن( آبنبات خرد شده(۴))

شاید بزرگ نشدم. همچنان در رویا سیر می کنم.آخه مامان گفته بود تو مرد کوچک خانه هستی اما اینطور نبود.احساس ترس دارم.دیگر مامان مراقب نیست.من باید چکار کنم؟

معلم که با نگاه زیبا به من نگاه می کرد گفت: نکنه من را دوست خودت نمی دانی؟یعنی اسمت را به من نمی گویی؟

باورنکردنی بود.کلاس که همهمه داشت یک دفعه ساکت شد.من الان باید چی کار باید بکنم؟معمولا مامان من را معرفی می کرد.مامان کجایی که...

با اینکه ترسیده بودم ولی به آرامی گفتم:

- رامتین. رامتین امیری.

- خب بچه‌ها،دیدید که اولین دانش آموز نیمکت جلو،آقا رامتین هستند.شما هم مثل رامتین خودتون را معرفی کنید که با هم دوست شویم.

بچه های یکی پس از دیگری خود را معرفی کردند.هر کس با لحن و طرز صحبت خود،اسم خود را می گفت.

در این حین،مات و مبهوت شدم.یعنی معلم با من بد رفتاری کرد؟من یادم هست مامان که همیشه من را دوست می داشت،سرم داد می زد و به حرفم گوش نمی داد.

اگر اینطوری باشد به آقای مدیر این رفتار را می گویم.حتما پیگیری می کنند و حتی شاید معلم جدید به کلاس بیاید.

آنقدر در فکر بودم که اصلا متوجه نشدم کی امروز مدرسه تمام شد.بدوبدو به دم مدرسه آمدم.مامان را دم مدرسه پیدا کردم و به سرعت پیش او رفتم.

وقتی من را دید،بغلم کرد و گفت:بیا بریم از اتوبوس جا می مانیم.در حین قدم زنان به سمت ایستگاه،موضوع مدرسه را به مامان گفتم.

شاید غیر قابل باور باشد ولی مامان گفت:چیزی نیست پسرم.درباره اش بعدا حرف می زنیم.

به ایستگاه اتوبوس رسيدیم و منتظر اتوبوس زرد رنگ بودیم که یک دفعه کسی مامان را صدا زد:

- خانم امیری.

- ای وای باز هم طلبکار!(با لحن ترس)

- مامان طلبکار یعنی چی؟

داستانمتندلنوشتهدل نوشتهداستانک
۷
۰
بداهه آمیز
بداهه آمیز
تولد کلمات،یادبود جملات و بخاطر سپردن خاطرت صفحه ای پر از حرف های بداهه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید