ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۵ دقیقه·۷ روز پیش

افکار درهم و برهم یک نویسنده🌪️

نوشتن برای من دقیقا مثل جمله‌ای هست که آقای تونی موریسن گفتند، اگر کتابی هست که می‌خواهی بخوانی، اما هنوز نوشته نشده، پس تو باید آن را بنویسی.

از کودکی علاقه زیادی به نوشتن داشتم و داستان‌های ناتمام زیادی دارم که امیدوارم روزی با پایانی خوش به اتمام برسند.
جا دارد از مادر و پدر عزیزم تشکر کنم که در این راه از من حمایت بسیاری کردند، به یاد دارم هنگامی که ۱۴ساله بودم مادرم با وجود سختی زیاد، درخواست کودک لجوجی مثل من را پذیرفتند و برایم یک ماشین تحریر خریدند، چیزی که اولین محرک من برای نوشتن داستان ما می‌توانیم شد، موضوع داستان زمانی شکل گرفت که سریال‌های هرکول پوآرو و جیرجیرک‌های پاییزی را می‌دیدم، از آنجایی که در رمان‌های خانم آگاتا کریسی معماها و جنایت‌های بسیاری وجود دارند و در سریال جیرجیرک‌های پاییزی با مسئله جنگ جهانی دوم و جاسوسی مواجه هستیم این ایده ناگهان به ذهنم خطور کرد اگرچه از شروع ماجرا نمی‌دانستم که پایان چه خواهد شد یا شخصیت‌ها چه خواهند کرد فقط هرچه می‌گفتند را می‌نوشتم انگار داستان تنها، دنیایی باشد که ما کشف کرده‌ایم، اما افسوس که پس از گذشت چند صفحه داستان را رها کردم، تا یک ماه پیش که دوباره نوشته‌هایم که با ماشین تحریرم تایپ کرده بودم را پیدا کردم و تصمیم به ادامه داستان گرفتم.

هنگامی که به قسمت پنجم داستان رسیدم، شروع به نوشتن حدس‌هایم راجع به پایان داستان و اتفاقات پشت پرده کردم، اگرچه بعضی از آنها هرگز اتفاق نیفتادند، در یکی از دست نوشته هایم نوشته‌ام:

شخصی که مانستر را تعقیب می‌کرده جانسون بوده، او به ماریا راجع به مانستر خبر می‌دهد چون ماریا از او آتو داشته( بی‌هوشی) با این حال جانسون برای نجات مانستر و آنجل می‌رود، آنجل طعمه مانستر بوده که برود آنجا و هنگامی که مانستر می‌رود هافمن او را از پشت می‌گیرد و کنار آنجل زندانی‌اش می‌کند، سپس ماریا می‌گوید چون وینکلی پسر زخم خورده و شکسته و ساده لوحی بوده گول زدن او برایش کار راحتی بوده که به او اعتماد کند و به مأموریت مخفی ببردش.

شاید باورتان نشود اما خودم هم تا قسمت هفتم نمی‌دانستم که مأموریت مخفی چیست و در اواسط داستان ناگهان چیزی به من گفت ماریا هم دختر ردکلیفِ و آن را با خطی بزرگ و با دستی لرزان، ناشیانه بر روی کاغذ دست نوشته‌ام جای دادم پس از چند قسمت فهمیدم سؤالات زیادی به وجود آمده که دیگر ممکن است زیاد از حد باشد و باید به سرعت به آنها پاسخ دهم پس شروع کردم به نوشتن سؤالاتی که برای خودم هم پیش آمده بود و تلاش کردم پاسخشان را پیدا کنم:

۱- واقعا چه کسی پشت اتفاقات است؟
این سؤالی بود که تقریبا مطمئن بودم جوابش را می‌دانم پس با اطمینان نوشتم، ردکلیف.

۲-چه کسی به وینکلی سوءقصد کرد؟ ماریا

۳-مأموریت فوق محرمانه چیست؟
مهمترین سؤال، می‌دانستم که داستان کلا حول این سؤال می‌گردد اما منِ نویسنده حتی جوابش را هم نمی‌دانستم!
با این حال روزی که جوابش را فهمیدم از خوشحال در پوست خود نمی‌گنجیدم اما متاسفانه آن لحظه آنقدر شور نوشتن این جواب و اینکه از خاطرم نرود را داشتم که اصلا یادم نیست محرک این جواب چه بود، شخصی سلاح‌های ارتش را می‌دزدیده و به نظامیان می‌داده.

۴-چرا وینکلی ۲ سال مخفی شد؟
خب این جواب به راحتی در ذهنم آمد، مرد سیاه پوش، اما سؤالی که هنوز راجع به جوابش شک دارم این است که آن مرد سیاه پوش که بود؟

۵- چرا رابرت مانستر شد؟
این یکی از سؤالاتی است که خیلی به آن فکر کردم اما تصمیم گرفتم جوابش برای همیشه ناگفته بماند.

۶- شورشی ها که هستند؟
هنوز هم وقتی به زمانی فکر می‌کنم که جواب این سؤال را یافتم از خوشحالی پر می‌کشم دقیقا همین زمان بود که با یافتن این سؤال تکه‌های پازل بهم چفت شدند، رهبرشون ردکلیف هست که با نظامی‌ها همراه شده، آنقدر از این جواب خوشم آمد که چندین تیک جلویش زدم تا فراموش نکنم.

۷- چرا ماریا با آنجل اینقدر بی‌رحم هست؟
جوابش برایم واضح و مبرهن بود اگرچه کمی ناراحت کننده به نظر می‌رسید، به این خاطر که آنجل زندگی خوب و خوشی که ممکن بود برای خودش باشد را ازش گرفته بود.

و در انتها پایان‌های احتمالی زیادی به ذهنم رسیدند اما هرکدام را که ادامه می‌دادم به بن‌بست می‌خوردم، درواقع تا همین چند خط قبل از پایان قرار بود پایان یک چیز دیگر باشد اما..... به کلی عوض شد.
پایانی که اولش به نظرم پایان خوب و بازی بود و برای ادامه داستان در جلد دو هم مناسب بود:
پس از ربوده شدن آنجل هنگامی که مانستر صحیح و سالم به دفتر ردکلیف می‌رسه اونجا ردکلیف رو دیوانه و به اصطلاح یک آدم جنون آمیز میبینه که درگیر جنون قتل هست اگرچه اول به نظر خیلی آرام میاد اما بعد در درگیری که بینشون اتفاق میفته خود واقعیش رو نشون میده، پس از اینکه مانستر با سختی زیاد دستگیرش کرد ازش میپرسه آنجل کجاست و ردکلیف میگه در انبار پشت سازمان هافمن داره ازش مراقبت می‌کنه، با این حال ناگهان صدای انفجار بلندی میاد و بعد مانستر متوجه میشه که انبار پشتی آتش گرفته اما زمانی که به اونجا میرسه همه چیز تبدیل به خاکستر شده و اثری از جسد آنجل نیست در انتهای داستان هم نامه‌ای به مانستر میرسه که در اون نوشته شده که پدرش زنده است اما مانستر آنقدر خسته و شکسته است و اعصابش خورده که این نامه‌رو باور نمی‌کنه.

تا زمانی که مانستر فلش را برداشت و به سمت آسانسور طبقه چهارم حرکت کرد پایان این بود اما ناگهان جای خالی ماریا را احساس کردم و فکر کردم شخصیت‌های داستانم استحقاق یک پایان خوش، هرچند با یک سوال بی پاسخ، را دارند به همین دلیل کل پایان مورد نظرم را با خودکار قرمز خط زدم و نوشتم پایانی خوش و ساده‌تر، اگرچه ممکنه برای همه پایان ایده‌آلی نباشه اما به شخصه این پایان رو دوست داشتم.

در نهایت از تمامی اعضای خانواده‌ام و تمامی افرادی که از ویرگول یا سایت های دیگه داستان من رو مشاهده کردن، خوندن و با نظراتشون بهم امید و انگیزه دادن، صمیمانه تشکر می‌کنم.

پی‌نوشت:
راستی، نظر شما چیه؟ تا حالا شده بین چند راه، گیر کنید؟
خوشحال می‌شم برام توی پیام‌ها بنویسید.🌸💬

فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:

ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه

ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها

ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته

ما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها

ما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکی

ما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات

ما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران

ما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانت

ما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی

ما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشت

ما میتوانیم، قسمت آخر:ما توانستیم

💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖

شروع نوشتنپشت صحنهپایان
۸
۱
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید