دکتر جان شما قسم خوردید!

برای امروز یادداشت دیگری آماده کرده بودم که خیلی طولانی‎‌تر بود. امّا در چند روز گذشته اتّفاقاتی افتاد که مصادف شد با روز پزشک که گویا امروز است. گفتم بگذار حالا که تنور داغ است، حرف دلم را بزنم.

گذشت آن موقع که به هر کس، قبل از این‎که فن و یا حرفه‎‌ای اختیار کند، اخلاق می‎‌آموختند. عالم و متخصص اگر بر هیچ دین و مذهبی نباشند، دست کم باید برای اخلاق و وجدان تره خُرد کنند وگرنه یک عالم و متخصص که بویی از وجدان نبرده است، می‌‎تواند جهانی را به خطر بیندازد.

پزشک با معرفت کم ندیده‌‎ام. پزشکانی مودب و با وجدانی که:

  • با آزمایشگاه‎ها و سایر مراکز عکسبرداری، زد و بند ندارند و بیمار را بیهوده حواله به اینجاها نمی‎‌دهند!
  • با داروخانه‌‎ها زد و بند ندارند که داروهای گران‎قیمت خارجی و تاریخ گذشته را به شکم بیمار ببندند!
  • برای لاس زدن خودشان و شاید جذب مشتری، منشی معلوم‌الحال و اغواگر استخدام نمی‌‌کنند‌.
  • بیمار خوشگل و بزک کرده را همان‎قدر تحویل می‌‎گیرند که یک بیمار معمولی را.
  • بیمار پولدار را همانقدر تحویل می‌گیرند که بیمار پاپتی و بی‌مایه را.
  • جلوی پای بیماری که سنّی از او گذشته است، می‌‎ایستند.
  • پول ویزیت برای آن‌‎ها در اولویت بعدی است.
  • به حرف‌های بیمار خوب گوش می‎‌دهند.
  • و یک عالم صفت خوب دیگر.

امّا:

روز پنج‎شنبه‌‎ی هفته‌‎ی گذشته. حسین، همان بچّه فیلسوف معروف (!)، در حالی که تهوّع شدید و پیوسته دارد از خواب بلند می‎‌شود. همسرم که می‎‌داند اگر در آن اوضاع به بنده زنگ بزند، یک مریض دیگر هم روی دستش می‎‌افتد، خودش دست به کار می‌شود. اسنپ می‌گیرد و با هزار بدبختی، او را به درمانگاه می‎‌رساند. تصوّر کنید بچّه‎‌ای که دائم تهوّع دارد را چگونه باید از خانه بیرون برد و سوار ماشین مردم کرد و بدون اینکه آن ماشین و رخت و لباس خودش و بچه کثیف شود، او را به درمانگاه رساند. اوضاع حسین اینقدر خراب بوده که داخل درمانگاه نیز بر سر سطل زباله ایستاده بوده است تا کف درمانگاه را کثیف نکند. در این اوضاع و احوال شما نوبت می‌‎گیرید و بچّه را نزد پزشک می‎‌برید. پزشک که به شما می‌‎گوید: من دارم می‌‎روم، صبر کنید تا پزشک بعدی بیاید!» شما التماس می‎‌کنید که: «آقای دکتر این بچّه از موقعی که از خواب بلند شده، یکسره دارد بالا می‌‎آورد. رنگش مثل گچ سفید شده است. نای نفس کشیدن ندارد. تو را به خدا یک نگاه به او بیندازید.» و آن آقای دکتر به شما جواب بدهد: «اگر تا الان چیزیش نشده، بعد از این هم چیزیش نمی‎‌شود!» آیا باور می‌کنید که سطح فهم و شعور یک پزشک در این حد باشد؟ آقای مثلاً دکتر شما خیر سرت قسم خورده‎‌ای که:

از تضییع حقوق بیماران بپرهیزید و سلامت و بهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم دارید.

اگر بنده بچّه را به درمانگاه بُرده بودم و آقای دکتر این حرف را به بنده می‎‌زد، حسابی از شرمندگی‎‌اش در می‎‌آمدم. ولی متاسفانه نشد آن چیزی که باید بشود و نیفتاد آن اتّفاقی که باید بیفتد!

این اولین باری نیست که بنده و خانواده‌‎ام از سوی پزشکی ناشی گزیده شده‎‌ایم. چند سال پیش برای یک قصور پزشکی شکایت کردم و خدا را شکر می‌‎کنم که علی‎‌رغم فشلی شدید سیستم قضایی که به زودی درباره‎‌اش خواهم نوشت، بالاخره به نتیجه رسید. متاسفانه عوارض آن قصور تا ابد باقی است ولی آن پزشک دیگر می‎‌داند که باید حواسش را بیشتر جمع کند و کارش را دقیق‌تر و بدون عجله انجام دهد. آن قصور هم مربوط می‌‎شد به یک تشخیص اشتباه بر اثر تعجیل که من و همسرم را ده سال پیر کرد. کافی بود آقای دکتر چند دقیقه بیشتر وقت می‎‌گذاشت و کمی دقت می‌کرد. دیگر آدم چند سال قبل نیستم که به راحتی از کنار این‎‌جور مسائل بگذرم.

از شما هم خواهش می‎‌کنم که به حق و حقوق خودتان آگاه باشید. مثلاً اگر رفتید دندانپزشکی و فکّ شما را به جای دندان، تراشید. نگویید من حال و حوصله‎‌ی شکایت کردن ندارم. شکایت نکردن شما، خیانت است در حق خودتان و بیماران بینوای بعدی آن پزشک. این ماجرای پیاده کردن فکّ، برای یکی از همکارانم اتّفاق افتاد. دکتر فکّ او را به جای دندان اشتباه گرفته بود. دست آخر هم او را با فکّ پیاده شده روانه‎‌ کرده بود. این همکار بنده هم بعدش رفته بود نزد دندانپزشک دیگری و معلوم شده بود که دندانپزشک ناشی قبلی، فکّ او را با دندان عقلش اشتباه گرفته بوده است. هر چه اصرار کردم شکایت کن، قبول نکرد. یعنی مردم ما اینقدر خوب و نجیب هستند!

علم پزشکی هر کشوری برای خود سوگندنامه‌ای دارد که به روز شده سوگندنامه پزشکی بقراط است، پزشکان ایرانی نیز، پس از اتمام دوره‎ی خود این سوگندنامه را قرائت می‌کنند:
«اکنون که با عنایات و الطاف بیکران الهی دوره دکتری پزشکی را با موفقیت به پایان رسانده‌ام و مسئولیت خدمت به خلق را بر عهده گرفته‌ام، در پیشگاه قرآن کریم به خداوند قادر متعال که دانای آشکار و نهان است و نامش آرامش دل‌های خردمندان و یادش شفای آلام دردمندان، سوگند یاد می‌کنم که:
همواره حدود الهی و احکام مقدس دینی را محترم شمارم، از تضییع حقوق بیماران بپرهیزم و سلامت و بهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم بدارم. در معاینه و معالجه حریم عفاف را رعایت کنم و اسرار بیماران خود را، جز به ضرورت شرعی و قانونی، فاش نسازم. خود را نسبت به حفظ قداست حرفه پزشکی و حرمت همکاران متعهد بدانم و از آلودگی به اموری که با پرهیزکاری و شرافت و اخلاق پزشکی منافات دارد، اجتناب ورزم. همواره برای ارتقای دانش پزشکی خویش تلاش کنم و از دخالت در اموری که آگاهی و مهارت لازم را در آن ندارم، خودداری کنم. در امر بهداشت، اعتلای فرهنگ و آگاهی‌های عمومی تلاش کنیم و تأمین، حفظ و ارتقای سلامت جامعه را مسئولیت اساسی خویش بدانم.»

بنده اگر کاره‌‎ای بودم، این سوگندنامه را به همین چند کلمه، کاهش می‌‎دادم و نه تنها از فارغ‌‎التحصیلان پزشکی که از فارغ‎‌التحصیلان تمام رشته‎‌هایی که قرار است با موجوداتی به نام انسان، حیوان و گیاه سر و کار داشته باشند، می‎‌خواستم تا آن را قرائت و امضاء کنند:

قول می‎‌دهم در حرفه‌‎ام انسان باشم و انسانی برخورد کنم و برای پول، حیا را نخورم و آبرو را قی کنم!

دوستانی که برای رشته‌های پزشکی سر و دست می‌شکنید. بالاغیرتاً اگر روزی پزشک شدید، پزشک خوبی شوید.

شب خوش. الهی خواب‌های خوب ببینید و هیچ وقت محتاج دکتر و دارو نشوید. 🤲

سه یادداشت پیشین:

دوشنبه: باتری تمام ساعت‌ها را در بیاورید! ⏰ ⏹️

یک‎شنبه: کدام الدنگی صفحه‌ی دست‌‎انداز را هک کرد؟! 😱

شنبه: چالش هفته: (چالش هشتم: قصّه 👨‍👩‍👧‍👦 + دو موضوع پیشنهادی)

برای دستیابی به لینک نوشته‌‎هایم و سایر داستان‌های مریوط به دست‌انداز، می‌توانید به انتشارات «دست‌‎انداز» که زحمت تدوین آن را دوست خوبم، آقای حجت عمومی کشیده است، مراجعه فرمایید.
اگر دوست داری بنویسی ولی نمی‌دونی چی بنویسی، یه سری به پُست پایان‌نامه‌‌‌ی دست‌انداز! (آخرین گاهنامه) بزن!
اگر وقت دارید: به نوشته‌های هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن» سر بزنید و اگر خودتان حال خوبی برای تقسیم داشتید، در صورت صلاحدید آن را با این هشتگ بین دوستان خودتان تقسیم کنید. بِسم‌ِ‌الله.
حُسن ختام: خیلی خوب بخیه می‎‌کنم! خسته نباشی واقعاً!
https://www.aparat.com/v/jFOhL/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C_%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C_%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3_%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C
عنوان یادداشتی (فعلاً!) که به شرط حیات و دور ماندن از ممات، بامداد فردا منتشر خواهم کرد:

صفحه‌ی فروغ فرخزاد را کسی هک نکرده بود!