
در دلم تیغ میروید، وقتی خبری از تو ندارم.
شدهام رهبر ارکسترایی غمگین
که کارش اجرا و پخش اندوه است.
به مانند اینکه غم در خون من نهفته باشد،
غمگینم حتی اگر دلم تنگ تو نباشد.
جنون در من رخنه کرده یا منم که مجنون شدهام.
دیواری وجود ندارد،
تمام آنچه میبینم،
تعداد بینهایت شیشههایی است که بین من و تو کاشته شده
و این سکوت است که مرا آزار می دهد.
سکوتی در میانهیِ سینهام، که نفس را بر من تنگ کرده.
پنجره به چه کار آید، وقتی که تو نیستی تا تماشایت کنم.
چشمانم از آخرین پاییزی که تو را دیدم قندیل بستهاند.
دلشان خواهان بارش است.
اما برکت از آنها رخت بسته،
بارشی در کار نیست.
تنها آنچه در ساحلم موج میزند تلخی است و تلخی
نمیتوانم خط چشمان و لبانت را بخوانم.
اما میدانم که رازها سر به مُهر دارند.
اینکه نمیدانم چه میگویند، من را با خودم غریبه میکند.
ای کاش میتوانستم بر سینه بفشارمت تا وجودت در من رخنه کند.
انگشتانت بیآنکه بخواهی بمبارانی را آغاز کردهاند،
که ذهن من را در امان نمیگذارد.
من بدون قلمم،
چون درختان چنارِ بیبرگی هستم،
که در آغوش خاک اسیرمانده،
و اسارت خود را جشن میگیرند.
در خیالم،
تو را میبینم که چادرِ چشمهایت را به گوشهای افکندهای
شالیزار موهایت را دستهایت نوازش میکنی،
و من به ناچار به مسیر پرواز گنجشگها در آسمان نگاه میکنم،
چون نگران طولانیشدن این اسارتم.
تارهای موی تو وقتی به یک طرف صورتت میراندیشان،
با من چه کردهاند،
که در خیالم تار به تار این خاطره تکرار میشود اما از رنگ نمیافتد،
قدیمی نمیشود.
تقدیم به کَمَند
1405/03/04 - Monday - May 25, 2026 - 10 : 42 : 18 AM