ویرگول
ورودثبت نام
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانینویسنده و شاعر
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

آیین فصل دوم«شهرِ بی‌نام»

آن روز، شهر برایم چهره‌ای تازه داشت؛ نه از آن رو که خیابان‌ها عوض شده باشند یا دیوارها رنگ دیگری گرفته باشند، بلکه چون من دیگر همان آدمِ دیروز نبودم. وقتی از خانه بیرون زدم، هوا بویِ نمِ شبِ رفته را می‌داد و خورشید، بی‌رمق و سرد، از پشتِ پرده‌ای نازک از ابر بالا می‌آمد. مردم در رفت‌وآمد بودند؛ هرکس در بندِ مقصدی، هرکس در اسارتِ قصه‌ای که من از آن بی‌خبر بودم. و من، با همان کیفِ کهنه و کتِ تیره‌ای که سال‌ها تنم بود، در میانِ جمعیت قدم می‌زدم، بی‌آنکه بدانم کجا می‌روم.همیشه گمان می‌کردم آدمی اگر روزی همه‌چیزش را از دست بدهد، دست‌کم نامِ خویش را به خاطر خواهد داشت. اما آن صبح، در ازدحامِ خیابان و عبورِ بی‌وقفه‌ی ماشین‌ها، نام من نیز چون برگِ خشکیده‌ای از شاخه جدا شده بود. هرچه در ذهنم جست‌وجو می‌کردم، به چیزی می‌رسیدم که بیشتر شبیه حس بود تا یقین؛ حسِ این‌که سال‌هاست در پوسته‌ی دیگری زندگی کرده‌ام، در نقابی که برای تحملِ جهان ساخته بودم. قدم‌هایم بی‌هدف مرا تا میدانِ اصلی شهر بردند.آن‌جا، ساعتِ بزرگی بر بالایِ ساختمانی قدیمی نصب شده بود؛ ساعتی که هر بار زنگ می‌زد، گویی نه زمان، که چیزی درونِ من فرو می‌ریخت.روی نیمکتی فلزی نشستم و به مردمی نگاه کردم که بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشتند. بعضی می‌خندیدند، بعضی عجله داشتند، بعضی زیر لب چیزی می‌گفتند که هرگز نشنیدم. من اما تنها صدای درون خودم را می‌شنیدم؛ صدایی ضعیف، شکسته، اما لجوج، که می‌پرسید: «این پایانِ راه است یا آغازِ چیزی که هنوز نمی‌شناسی؟»در همان حال، خاطره‌ای دیگر به سراغم آمد؛ این‌بار نه از او، بلکه از سال‌هایِ دورتر.پدرم، با دستانِ زمخت و چهره‌ای که همیشه بویِ کار و خستگی می‌داد، یک‌بار به من گفته بود:«آدمی اگر خانه‌اش را گم کند، می‌تواند خانه‌ای دیگر بسازد. اما اگر خودش را گم کند، تمامِ جهان برایش ویرانه می‌شود.»آن روز، معنایِ حرفش را نفهمیده بودم.اکنون، در میانه‌یِ آن میدانِ شلوغ، فهمیدم که تمامِ سال‌هایِ گذشته، نه به خاطرِ او، نه به خاطرِ مردم، بلکه به سببِ همین گم‌کردنِ خویش بر من گذشته است.من در جست‌وجویِ نجاتِ دیگری، آرام‌آرام از خود تهی شده بودم؛ و آن‌قدر این تهی‌شدن را با عشق و فداکاری و صبوری اشتباه گرفته بودم که دیگر فرصت نکرده بودم بپرسم: از من چه مانده است؟ باد، تندتر شد.برگه‌ای روزنامه‌مانند از کنار پایم گذشت و به لبه‌یِ جدول کوبیده شد.کودکی که بستنی در دست داشت، لحظه‌ای ایستاد و به من خیره شد؛ نگاهی کوتاه، ساده و بی‌دلیل، اما در آن نگاه چیزی بود که مرا لرزاند.نه ترحم، نه ترس، نه حتی کنجکاوی؛ فقط حضورِ بی‌واسطه‌یِ زندگی.همان‌جا فهمیدم که شاید جهان هنوز مرا فراموش نکرده باشد، حتی اگر من مدت‌ها پیش خودم را از یاد برده باشم.از جا برخاستم و بی‌آنکه مقصدی داشته باشم، به راه افتادم.کوچه‌ای باریک مرا به خیابانی قدیمی رساند؛ خیابانی که در کودکی‌ام بارها از آن گذشته بودم.درختانِ کهنِ دو سویِ پیاده‌رو، با شاخه‌های عریان، همچون پیرمردانی خاموش بر عبورِ من نظاره می‌کردند.ناگهان خانه‌ای در انتهای کوچه پدیدار شد؛ خانه‌ای با دیوارهای ترک‌خورده و دری سبزِ کم‌رنگ که رنگِ زمان از آن شسته شده بود.پاهایم سست شد.این همان خانه‌ای بود که سال‌ها پیش، پیش از رفتنِ پدر، در آن زندگی می‌کردیم.ایستادم.هیچ‌چیز در آن خانه شبیه گذشته نبود و با این همه، همه‌چیز مرا به گذشته می‌برد.بوی نم، بوی چوبِ کهنه، بوی دیوارهایی که هزار بار زمستان را تاب آورده بودند، همه از لابه‌لای خاطره‌ای مبهم به سویم هجوم آوردند.دستم را روی دیوار کشیدم. سرد بود.و ناگهان، صدای خنده‌ای دور، صدای بشقابی که بر زمین افتاده، صدای فریادِ مردی خسته، و گریه‌ی کودکی، همه در سرم زنده شد.من همان‌جا فهمیدم که هیچ‌کس از کودکی‌اش نمی‌گریزد؛ کودکی، چون سایه، تا آخرین لحظه دنبالِ آدمی می‌آید.درِ خانه قفل بود، اما پنجره‌ی کوچکی در کنارش نیمه‌باز مانده بود.لحظه‌ای تردید کردم، سپس، بی‌آنکه بدانم چرا، از لبه‌ی دیوار بالا رفتم و خود را به حیاطِ کوچکِ خانه رساندم.چمن‌ها خشک شده بودند و حوضِ وسطِ حیاط، پر از برگ و خاک بود.همه‌چیز متروک بود، اما متروک نه به معنایِ مرده؛ بیشتر شبیه چیزی که هنوز نفس می‌کشد، اما کسی گوشش را به سینه‌اش نگذاشته تا صدای زندگی‌اش را بشنود.درِ پشتِ خانه نیمه‌باز بود.آهسته وارد شدم.اتاق‌ها خالی بودند، اما در یکی از آن‌ها، صندوقی چوبی زیر لایه‌ای از غبار قرار داشت.زانو زدم و درِ صندوق را گشودم. درونش چند عکس، یک شالِ قدیمی، و دفترچه‌ای چرمی بود که لبه‌هایش فرسوده شده بود. آن دفترچه، مرا به لرزه انداخت؛ زیرا پیش از آن هرگز ندیده بودم که پدرم چیزی بنویسد.صفحات را یکی‌یکی ورق زدم. خط او بود؛ خطی نامرتب، سنگین، و گاه لرزان. اولین جمله چنین آغاز می‌شد:«اگر روزی این نوشته به دستِ پسرم رسید، بداند که من همیشه آن‌گونه که به نظر می‌آمدم، نبوده‌ام.»نفسم در سینه حبس شد. چشم‌هایم تار شد و برای لحظه‌ای، خانه، دیوارها، و تمامِ آن سکوتِ خاک‌گرفته به دورم چرخیدند. حس کردم در آستانه‌ی درِ دیگری ایستاده‌ام؛ دری که اگر باز دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود

دلبارانسکوتخاطراتترس
۵
۰
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
نویسنده و شاعر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید