ویرگول
ورودثبت نام
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانینویسنده و شاعر
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
خواندن ۸ دقیقه·۸ روز پیش

آیین فصل اول

در تالارِ خاموشِ خاطراتم، پژواکِ روزهایی می‌پیچد که در آن‌ها، هویتم چون غباری معلق در باد، بی‌مقصد و بی‌ریشه بودم. شب، نه پناهگاه، که گستره‌ای بی‌کران از تاریکی بود که لحاف‌وار بر روزهایِ گسسته‌ام کشیدم؛ روزهایی که هر تَرَکشِ سنگِ تقدیر، نه بر تن، که بر تار و پودِ روحم می‌نشست و مرا در میدانِ نبردِ هستی، چون مهره‌ای بی‌ارزش، از این سو به آن سو می‌راندند.اشک‌هایم، رودخانه‌هایی خاموش بودند که در سیاهیِ بارشِ باران ذوب می‌شدند؛ چونان تلاشی مذبوحانه برایِ پنهان کردنِ دریایی از درد که در پستویِ دلِ آتشفشانی‌ام می‌جوشید. کارِتِ هواییِ سرگردان، وصفِ حالِ روحِ مسافرم بود، در جستجویِ پناهگاهی ناپیدا، در این صحرایِ بی‌کرانِ گرسنگی؛ نه گرسنگیِ جسم، که تشنگیِ مفرغینِ مهر و ترحم.خنده‌هایِ تلخِ مردم، نه بر لبان، که بر پیشانی‌ام حک می‌شد داغِ ننگِ بی‌ثمری، تا مگر روزی، روزگارِ سپیدی طلوع کند. اما من، گرگِ درنده‌یِ ناظرانِ بی‌رحمِ این عرصه بودم درنده، اما در چنبره‌یِ عشقی کور، بدل به طعمه‌یِ همان شکارچی‌ای شدم که خود با دستانِ خویش، او را از سایه‌هایِ جهل بیرون کشیده بودم. او، که از بطنِ من زاده شد، نه بال و پر گشود، که مرا درید؛ نه خنجر، که ریشه‌هایم را از بیخ و بُن کند. و اکنون، در ویرانه‌هایِ این درون، تنها سکوتِ پر طنینِ فروپاشی باقی‌ست.و من، در آستانه‌یِ این ویرانیِ بی‌صدا، به خویشتن می‌نگرم؛ نه به آن چهره‌یِ دیرین که در آینه‌ها می‌لرزید، بل به سایه‌ای که از من برجای مانده، به پاره‌ابری که از بارانِ خویش تهی شده است. گویی هرچه در من نامِ زندگی داشت، آهسته و بی‌اعتنا، در گذرِ سالیان، به خاکِ فراموشی سپرده شد؛ و آنچه ماند، نه امید بود و نه خشم، بلکه شبی ممتد، بی‌سپیده و بی‌ستاره، که بر شانه‌هایِ فرسوده‌ام آرمیده بود.در آن ژرفنایِ بی‌قرار، گاه صدایی از دوردست‌ها برمی‌خاست؛ نه فریادِ نجات، که زمزمه‌یِ باد در خرابه‌هایِ جانم. و من، با گوش‌هایِ خسته از شنیدنِ طعن و تحقیر، آن ندا را با هذیانِ خویش درهم می‌آمیختم، شاید که از دلِ آن آشوب، راهی به سویِ آرامش بجویم. اما آرامش، در این سرزمین، افسانه‌ای بود که تنها بر لبانِ تبعیدیان می‌نشست؛ و من، تبعیدیِ پیکرِ خویشتن، بر مرزِ هیچ و همه‌چیز سرگردان مانده بودم.ای کاش می‌توانستم از نو زاده شوم؛ نه از رحمِ درد، که از روشناییِ بخشنده‌یِ صبحی که هرگز بر من نتابید. ای کاش می‌شد این همه سالِ تباه را چون ورقی مچاله در شعله‌ای خاموش کرد و از خاکسترِ آن، جوانه‌ای نو برآورد. اما زمان، این جلادِ آرام، نه بازمی‌گردد و نه می‌بخشد؛ تنها می‌گذرد، و هر گذرِ او زخمی تازه بر دیوارِ دل می‌نشاند.اکنون، در میانِ انبوهِ آوارِ خاطره، به جستجویِ خویش برمی‌خیزم؛ خویشی که شاید هرگز در من ساکن نبود، شاید همیشه در دورترین افقِ امکان، چون چراغی کم‌سو می‌لرزید.و اگرچه این راه، به ظاهر، به هیچ ساحلی نمی‌رسد، اما همین گام‌هایِ لرزان، همین نفس‌هایِ کوتاهِ میانِ فروپاشی و ایستادگی، مرا گواهی می‌دهند که هنوز تمام نشده‌ام؛ که هنوز در ژرفایِ این شبِ بی‌مرز، جرقه‌ای پنهان است، هرچند زیرِ خاکسترِ اندوه.پس بگذار باد، خاکِ این ویرانه را با خود ببرد؛ بگذار خنده‌هایِ تلخ، در گوشه‌هایِ دورِ جهان گم شوند؛ بگذار زخم‌ها، به نشانِ عبور بدل گردند.

من، از میانِ این تاریکیِ دیرپا، نه با فریاد، که با نجوا

برمی‌خیزم؛ نجوايی که شاید در آغاز، چیزی جز لرزشِ یک نام نباشد، اما روزی، اگر سپیده‌ای در کار باشد، به آوازِ بازگشت بدل خواهد شد.و در آن سکوتِ سترگ، که گویی تمامِ جهان نفس را فرو خورده بود، من ماندم و آینه‌ای شکسته که هر پاره‌اش، چهره‌ای از من را با خود به گوشه‌ای برده بود.

هر تکه، روایتی بود از آنچه بودم؛ کودکِ خاموشِ هراس، جوانِ رانده‌شده از آغوشِ مهر، و مردی که زیرِ بارِ سنگینِ زیستن، آهسته‌آهسته به فراموشیِ خویش تن داده بود.

اما حتی در این پراکندگیِ هولناک، هنوز چیزی در من می‌تپید؛ نه چون قلب، که چون خاطره‌ای لجوج، چون ریشه‌ای که از میانِ سنگ نیز راهِ خود را به سویِ روشنایی می‌جوید.

شبی، در میانه‌یِ این بی‌پناهی، به کنارِ پنجره رفتم.

باران، بی‌وقفه و بی‌اعتنا، بر شیشه‌ها می‌کوبید و هر قطره‌اش، انگار خبر از سرزمینی دور می‌آورد؛ سرزمینی که در آن، شاید هنوز دستی برایِ نوازش مانده باشد و نگاهی که در آن نه قضاوت، که فهمیدن جاری باشد. من به تاریکی چشم دوختم و تاریکی نیز به من؛ اما این بار، در ژرفایِ آن ظلمت، چیزی دیدم که پیش‌تر نمی‌دیدم: نه رهایی، نه نجات، بلکه امکان.

امکانِ آن‌که پس از هر فروپاشی، هرچند اندک و لرزان، شکلی دیگر از بودن آغاز شود.آری، من از دلِ رنج عبور کرده‌ام؛ از دالان‌هایِ تنگِ تحقیر، از میدان‌هایِ بی‌رحمِ داوری، از کوچه‌هایِ سردِ تنهایی که در آن هر صدا، پژواکی از فقدان بود.

و با این همه، هنوز، در اعماقِ جانم، دستی نادیده مشغولِ نوشتن است؛ گویی تقدیر، با همه‌یِ سنگدلی‌اش، نتوانسته باشد همه‌یِ واژه‌ها را از دفترِ من پاک کند. واژه‌هایی مانده‌اند، زخمی و لرزان، اما زنده؛ واژه‌هایی که می‌توانند از میانِ ویرانه، پلی بسازند، هرچند باریک و لغزان، به سویِ فردایی که هنوز نامی ندارد.پس من برمی‌گردم، نه به آنچه بودم، بلکه به آنچه شاید بتوانم بشوم. نه چون قهرمانی از دلِ طوفان، که چون شاخه‌ای سوخته که باز، به شوقِ باران، قد می‌کشد.

و این‌گونه، در میانِ سکوت و شکست، داستانِ من هنوز ادامه دارد؛ داستانی که اگرچه از درد آغاز شد، اما شاید در نهایت، به روشنایی ختم شود.آن شب، باران چنان بر بامِ خانه می‌کوبید که گویی آسمان نیز از چیزی پشیمان است. من پشتِ پنجره ایستاده بودم، با دستانی سرد و نگاهی که دیگر به هیچ‌چیز اعتماد نداشت. خانه خاموش بود؛ همان‌گونه که سال‌ها خاموش مانده بود. نه صدای قدمی، نه زمزمه‌ای، نه حتی تق‌تقِ ضعیفِ ساعتی که بتواند به این سکونِ مرده معنا دهد. تنها، صدای باران بود و تپشِ نامنظمِ دلِ من؛ دلی که دیگر به ضرباهنگِ زندگی شبیه نبود، بیشتر به شیئی فرسوده می‌مانست که درون سینه‌ام جا مانده باشد.در آن تاریکی، خاطره‌ای از دور در ذهنم جان گرفت؛ خاطره‌ای که هر بار با چهره‌ای تازه بازمی‌گشت و زخمِ کهنه‌ای را می‌گشود.چهره‌ی او بود؛ همان‌که روزی از دلِ عشق و اعتماد، چونان نهالی نرم و نورس، در جانم قد کشید. من او را از میانِ تاریکی‌هایِ خود بیرون کشیده بودم، با همه‌ی آنچه از مهر در توان داشتم، به او روشنایی بخشیده بودم، و پنداشته بودم که نجاتش داده‌ام. اما نمی‌دانستم که بعضی رهایی‌ها، مقدمه‌یِ بندِ دیگرند؛ بعضی محبت‌ها، در دلِ خود دشنه‌ای پنهان دارند. او نخست با نگاهش مرا می‌ستود، با زبانش می‌پرستید، و با سکوتش به من اطمینان می‌داد که در این جهانِ بی‌رحم، لااقل یک دل هست که به من تعلق دارد.اما زمان، این قاضیِ بی‌رحم، آرام‌آرام نقاب از چهره‌ی حقیقت برداشت. از آن نگاهِ گرم، سرمایی خزنده زاده شد؛ از آن زبانِ نرم، تیغی بیرون آمد؛ و از آن سکوتِ معصوم، فاصله‌ای طولانی و هولناک رویید، چنان‌که روزی فهمیدم در خانه‌ای ایستاده‌ام که دیگر سقفش بر شانه‌های من بنا نشده است.شبی که حقیقت بر من آشکار شد، او دیر به خانه آمد. بوی باران می‌داد و بوی غریبه‌ای که نمی‌خواستم نامش را بدانم. وقتی از من گذشت، حتی نگاه نکرد؛ تنها در آیینه‌ی کنار راهرو، برای لحظه‌ای کوتاه، تصویرم را دیدم: مردی که در آن قابِ لرزان، پیرتر از عمرِ خویش ایستاده بود.گفتم: «کجا بودی؟» صدایم نه خشم داشت و نه التماس؛ فقط شکستی بود آرام، مثل ترک برداشتنِ شیشه‌ای در سرمایِ شب. او مکث کرد. شانه‌هایش لرزید، نه از اندوه، که از بی‌حوصلگی.

بعد، بی‌آنکه به من نزدیک شود، گفت: «قرار نبود همیشه بمانی.»همین جمله کافی بود. نه چون خنجری در قلبم فرورفت، بلکه چون دری قدیمی را در درونم گشود که پشتِ آن سال‌ها حبس شده بودم. همان‌جا فهمیدم که آنچه من عشق می‌نامیدم، برای او شاید فقط سایه‌ای بوده است در مسیرِ عبور. سال‌ها را به یاد آوردم؛ سال‌هایی که با دست‌های خودم، ستون‌های این رابطه را ساخته بودم، بی‌آنکه ببینم زیرِ آن، خاکی لغزان و مرداب‌گون است. من او را پناه داده بودم، اما خود، بی‌پناه‌تر از همیشه مانده بودم.آن شب، تا سپیده، بیدار ماندم. او خوابید، یا وانمود کرد که خوابیده است. من در اتاقِ کناری، میانِ لباس‌ها و کتاب‌ها و یادگارهایی که دیگر بویِ گذشته می‌دادند، نشستم و برای نخستین بار، نه او را، بلکه خویشتن را تماشا کردم. مردی را دیدم که سال‌ها با تصویرِ نجات دادنِ دیگری زندگی کرده بود تا از دیدنِ ویرانیِ خودش بگریزد. مردی که هر شکست را به حسابِ سرنوشت گذاشته بود، تا مبادا بپذیرد که گاهی، انسان خود نیز در ساختنِ سقوطِ خویش شریک است.سپیده که زد، باران تمام شده بود. شیشه‌ها بخار گرفته بودند و جهانِ بیرون، با نوری کم‌رنگ و سرد، شبیه شهری می‌نمود که از دلِ خواب برخاسته باشد.

او از اتاق بیرون آمد، چمدانی کوچک در دست داشت. چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم.در آن لحظه، میانِ ما نه عشق بود، نه نفرت؛ فقط فاصله‌ای عظیم، خاموش و بی‌رحم، مانند دره‌ای که دو سوی آن دیگر به هم نمی‌رسند.او رفت.در را که بست، خانه ناگهان بزرگ‌تر شد، سردتر شد، و من برای چند ثانیه، تنها صدای نفسِ خود را شنیدم.بعد، سکوت برگشت؛ همان سکوتِ سنگین، همان زندانِ بی‌دیوار.اما این بار، در ژرفای آن سکوت، چیزی دیگر نیز بود: دردی تازه، و شاید نخستین نشانه‌ی بیداری.من به آشپزخانه رفتم، لیوانی آب برداشتم و کنار پنجره نشستم. دست‌هایم می‌لرزید، اما در آن لرزش، گونه‌ای از حقیقت بود که پیش‌تر نمی‌شناختم. آب را آهسته نوشیدم و به خیابان نگاه کردم؛ مردی از آن‌سو می‌گذشت، کودکی دوچرخه‌اش را هل می‌داد، و زنی در حالِ باز کردنِ کرکره‌ی مغازه‌ای بود. زندگی، بی‌اعتنا و بی‌وقفه، جریان داشت. و من، برای نخستین بار، به جایِ پرسیدنِ «چرا من؟»، از خود پرسیدم: «اکنون چه باید کرد؟»این پرسش، ساده بود و در عینِ سادگی، هولناک. زیرا پاسخِ آن، دیگر در دستِ هیچ‌کس نبود؛ نه تقدیر، نه عشق، نه خاطره. پاسخ، باید از دلِ همین ویرانه بیرون می‌آمد؛ از دلِ منی که هنوز نامش را به‌سختی به یاد می‌آوردم

دلبارانسکوتخاطراتترس
۵
۰
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
نویسنده و شاعر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید