ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
سمیرا مقیم‌پور بیژنیروایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

پنجره خاموش

زن تنها مانند هر شب، کنار پنجره‌‌ی اتاق روی صندلی همیشگی‌اش نشسته بود. چشمانش را به آن سوی خیابان دوخته بود. ساختمانی قدیمی با حیاطی شمالی، مزین به پیچک‌های کهنه‌ای که به شکلی مرموز تمام ساختمان را در بر گرفته بودند؛ پیچک‌هایی خشک که با وجود سوز زمستان، همچنان امید بهاری شدن داشتند.

آن شب، هوا بارانی بود. سوز سرما تا انگشتان زن نفوذ کرده بود. هر شب، او پنجره‌ای را تماشا می‌کرد که چراغ اتاقش روشن بود؛ نوری که به شکلی عجیب به قلبش گره خورده بود. تا وقتی آن اتاق روشن بود حس می‌کرد شب ها پر ستاره‌‌اند. با وجود گرمای ستاره‌ها سرمای دستانش را از یاد می‌برد.
اما امشب، شبی متفاوت بود. پنجره، بی‌روح و خاموش، در تاریکی محض فرو رفته بود.
کف دستان زن عرق کرده بود و نفس‌هایش تند‌تر از همیشه بود. شک و ترسی عمیق در وجودش جرقه زد. با خاموش شدن چراغ، به شکلی عجیب احساس آشفتگی می‌کرد.

زن در آستانه‌ی کهنسالی و فراموشی بود، اما خاطره‌ای دور و زیبا او را به سال‌های جوانی می‌برد؛ سال‌ها پیش، خود را در شمایل دختری زیبا و سرشار از شور زندگی می‌دید. دختری با موهایی بلند و بختی بلندتر که هر شب، ساعاتی را کنار پنجره به تماشای پنجره‌ای دیگر می‌نشست. هر شب، در ساعتی خاص، جوانی هم‌سن و سال خود را می‌دید که با اشتیاقی بی‌نظیر به او می‌نگریست. هر بار که نگاه آن دخترک به پنجره می‌افتاد  بی‌اختیار موهایش را پشت گوشش مرتب می‌کرد. شانه هایش را صاف می‌کرد و لبخند زیبایی می‌زد. 
شوقی در دلش سرازیر می‌شد؛ اشتیاقی که او را به خود و به زندگی گره می‌زد. با آن نگاه، در ذهنش رؤیا می‌ساخت و در دل دورترین رویاهایش پرواز می‌کرد.

حال، پس از گذر سال‌ها، آن زن در روشنایی چراغِ مقابل، همان حسِ شورانگیز جوانی را تجربه می‌کرد. خاطره‌ای که در گذر زمان نتوانسته بود رنگ ببازد و هنوز در میان فراموشی هر‌چیز و هر کس، به قوت خود باقی مانده بود.

چراغ که خاموش شد، زن احساس کرد آخرین امیدش به زندگی از میان رفته است. مانند سرمای زمستان، حالا تاریکی تمام جانش را در بر گرفته و ترس قلبش را فشرده بود. با روشن شدن چراغِ آن سوی خیابان، آرام می‌شد و با خاموش شدنش به خواب می‌رفت. سال‌ها آن نور، بهانه‌ی ادامه دادن بود. او احساسی درونی را به پنجره‌ای روشن و قدیمی گره زده بود و حال، با خاموش شدن آن، این پیوند را در درون خود گم کرده بود.
زن با دستانی لرزان از پنجره فاصله گرفت. قدم‌هایش سست بود و تپش قلبش تندتر از همیشه.
آرام دستش را روی سینه‌اش گذاشت.
خاطره هنوز آنجا بود.
همان دختر جوان، همان پنجره، همان شوقِ خاموش‌نشدنی.
چراغ آن سوی خیابان خاموش شده بود، اما چیزی در درونش همچنان روشن می‌سوخت.
نفسی عمیق کشید.
باران بی‌وقفه روی شیشه‌ می‌کوبید و پیچک‌های خشک در باد تکان می‌خوردند.
زن دوباره به پنجره نگاه کرد.
تاریکی پشت شیشه دیگر ترسناک نبود.

نور گم نشده بود.
فقط سال‌ها بود که در جای اشتباهی دنبالش می‌گشت.

شبداستان کوتاهخودشناسیخاطرهتنهایی
۰
۰
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
روایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید