سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۷ روز پیشداستان دوست من خودم (قسمت چهارم)سحر، زیر بار سنگین دو پیشگوییِ محققشده، نه تنها ترس سیمین را به یقین بدل کرد که خود را در آستانهٔ نبردی بیامان یافت.
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۷ روز پیشداستان دوست من خودم (قسمت سوم)سیمین، بر لبه تیغی از امید و هراس قدم میزد: نجات خود را میخواست، بیآنکه نگارههای محبوب روحش – فرزندانش – از معبد زمان پاک شوند.
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۹ روز پیشداستان دوست من خودم(قسمت دوم)سیمین، با چشمانی که گذشته و آینده را میدید، در پوستین نوجوانیِ از دسترفته اسیر بود و رازی سنگین را در سکوتِ خندههای امروز حمل میکرد.
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۹ روز پیشداستان دوست من خودم (قسمت اول)سیمینِ آینده در پوستِ سحر نفس میکشید، در کلاس درسِ سالهای دور. جلو چشمانش، جوانیِ خودش نشسته بود؛ همان که قرار بود شکسته شود. این بار اما