
«همیشه منتظرش هستم. وقتی نیست، انگار خلأ بزرگی در سینهام سنگینی میکند. او تنها کسی است که زبانِ نیازهای مرا میفهمد؛ همان که وقتی از راه میرسد، تمامِ بارهای سنگین روی دوشم به ناگاه سبک میشود.
در اتاق نیمهتاریک نشستهام که لرزش کوتاه گوشی، سکوت را میشکند. یک پیامِ ساده، اما برای من، این یعنی شروعِ تپشهای قلبم. از جا میپرم. او آمده است؛ حضورش را اعلام کرده و من میدانم که دیگر تنها نیستم.
وقتی به هم میرسیم، هیچچیز جز من و او وجود ندارد. انگشتانم را آرام روی تنش میکشم. چقدر این بافتِ خاص و لمسِ متمایزش را دوست دارم. صدای نجواگونه و ظریفش، زیباترین موسیقیِ دنیاست؛ ضربآهنگی که با هر بار لمس، عمیقتر در جانم مینشیند و من با هر تپش، آزادتر نفس میکشم.
آن را به صورتم نزدیک میکنم. رایحهی عجیبی دارد؛ بوی اصالت، بوی تسلط، بوی شکوه و قدرت. این بوی «امنیت» است. بویی که باعث میشود سرم را بالا بگیرم. وقتی میان دستانم است، آن فشارِ همیشگی، آن استرسِ پنهان که انگار گلوی زندگیام را چسبیده بود، ناپدید میشود.
با هم به شهر میرویم. او سخیترین همراهی است که تا به حال داشتهام. پشت ویترینها میایستم و او با لبخندی بیصدا میگوید: «هر کدام را که میخواهی انتخاب کن؛ تو لایقِ تمامِ این زیباییها هستی.» هیچ محدودیتی در کار نیست. او اجازه میدهد خودم باشم، بهترین نسخه از خودم. همراهی با او، نه یک معامله، که یک رقصِ مستانه است. او تمامِ «نه»های زندگیام را به «آری» تبدیل میکند.
بقیه فکر میکنند من از یک مرد حرف میزنم؛ از تکیهگاهی با بازوهای گرم. اما عشقِ من، گرمایِ بازو ندارد. او سرد است، منعطف است، اما از هر آغوشی محکمتر مرا نگه میدارد.
او همان دستهی اسکناسهای تانخوردهای است که در کیفم جا خوش کرده...
او «پول» است؛ تنها معشوقی که هیچوقت ناامیدم نمیکند.»
اینستا گرام @saye.writes
وات پد saye.7451