
"اتاق تاریک بود و بوی خون میآمد. دیگر نمیخواستم ببینم. جنازهاش هنوز روی زمین بود. ساعتها؟ روزها؟ نمیدانستم چقدر به صورت غرق در خوابش زل زده بودم. لباسم، همان لباس سفیدی که قرار بود خوشبختی بیاورد، حالا با لکههای سرخ خونین تزیین شده بود. نیشخندی زدم. گوشهای از دامنم را پاره کردم و با آن چشمانم را بستم.
دیگر حتی حسی برایم باقی نمانده بود، اما صدایی گویی مرا به گذشته میبرد. صدای ویولن به گوش رسید، سوز عجیبی تمام وجودم را در بر گرفت. ناخودآگاه، خود را در آغوش جنازهاش انداختم. احساس کردم انگشتان سردش در لابلای موهایم جابهجا میشود. با تکان خوردنم، دستم به جسمی سخت روی زمین خورد؛ چاقو بود. با دیدن آن، جا خوردم. ملودی اوج گرفت.
انگار این چاقو، مرا به لحظهای برد که هیچ کنترلی بر آن نداشتم؛ بوی عطرش، لباس دامادی که در تنش میدرخشید، لحظهای که دستم را گرفت و دسته گل را به دستم داد... و وقتی به خود آمدم، نتوانستم بیدارش کنم. تمام اتاق غرق خون بود و من، تنها با یک چاقو در دست.
ملودی که تمام شد، به خود آمدم. به سمت پشت بام رفتم. باد سرد صورت یخزدهام را نوازش کرد. لبهی پشت بام ایستادم. شهر زیر پایم بود. چشمانم را بستم. در ابتدا فقط تاریکی بود، ولی کمکم او را دیدم؛ صدایم میزد و از من میخواست با او بروم. به سویش دویدم و..."