
دلتنگی، حس غریب نبودن. حس عجیب خواستن اما نداشتن. ما میریم که پیدا کنیم، یه وقتایی خودمونو یه وقتایی آدما یا چیزایی که باهاشون خاطره داریم. می گردیم پی یه نشونه که مارو به اون مسیر کمی نزدیک تر کنه. این نشونه میتونه یه عطر، موسیقی و حتی یک رنگ خاص باشه.
اما به این فکر می کنم، تو این عمری که برعکس اسم کوتاهش خیلی هم دور و درازه ، آدم چقدر میتونه خاطره بسازه و شهر رو برای خودش هی کوچیک و کوچیک تر کنه؟ به هر حال هر خیابون و هر کافه ای که رفته باشی یه بخشی از خاطراتت رو تشکیل میده که یه وقتایی مواجه شدن باهاش خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکر می کنی. توی این روزایی که به سی سالگی نزدیک میشم از خاطره ساختن فراری ام. دلم نمیخواد آهنگای مورد علاقمو دیگه گوش ندم، عطر مورد علاقمو دیگه نخرم و حتی نوشیدنی مورد علاقمو دیگه نخورم. آدمیم دیگه بند روابط و خاطرههایی که ازشون به جا میمونه. و خب یادآوری بعضی خاطرات میتونه آدمو از خودش زده کنه، چه برسه به مورد علاقه هاش.