
عمریست که بارکشی خواب و بیدارم.
انگار در بیداری هم خواب میبینم. خواب درخت انجیری که جایش در حیاط خلوت نداشتهیمان خالی ست.
در رویاهای نه چندان صادقهام، بر تابی فلزی که در کنار درخت انجیر، ریشه در زمین دارد_ و اندکی روغن کاری لازم است_ با باد تاب میخورم. در ذرات هوا معلق میشم و لحظهای بار سنگین گناهم را_ که از آن من نیست_ بر شانههای خمیدهی صبا میسپارم.
صبا میغرد، کارش این نیست. او از گذشته حامل لطافت گلبرگهای سرخ عاشقی و پیامآور شوق برای معشوق بوده. حق دارد. سختی و سنگینی باری که بر دوشش نهادهام را تاب نمیآورد و توفان میشود؛ نه از روی خشم، بلکه جواب های، هوی است. قصد دارد خود را هم تراز رنج روی شانههایش، پایین بکشد. تنها توفان قادر به حمل چنین عواطف هولناکیست.

ابرها از خشم تیره و سیاه میشوند و گرد هم آمده محکمهای برای محکوم کردن صبا میسازند. صبا قرار ندارد. دلم به درد میآید. با دلخوری امانتیام را از شانههایش بر میدارم و در قلبم میریزم. تاب ساکن میشود و من بچههای گریان و ناراضی از توفان ناخوانده را، از حیاط بیرون میکنم.
خودشان میروند و نگاهشان در کنار حوض میماند. توفان ناگهان و بیمقدمه آرام میگیرد و بلافاصله باران میبارد؛ انگار صبا را بیش از اندازه تحت فشار قرار دادهاند؛ آب میشود و در خاک
گم میشود.
حوض را خندهی بچه ها پر میکند_ و جنازهی صبا_
چند قدم دور تر میشوم؛ کنار درخت انجیر، خالی از آوای خندهست. روی تاب مینشینم و اوج میگیرم. گویی بارم سنگینتر شده است، کینهی ابر را به سینه دارم_ و عذاب وجدان صبا را_ تاب میخورم و از سر خشم با پا به آسمان میکوبم، به آسمانی که چون حوض آبی شده، یا حوضی که همچون آسمان آبیست.
بیداریام توام با خوابست، با رویایی که در اوج صداقت، دروغ میگوید. دروغ میگوید و من حرفهایش را باور میکنم. چرا که در نظرم ابلهانه واقعیتر مینمایند. خواب و بیداری برایم مرزی ندارند و حقیقت و رویا در هم تنیدهاند. مثل آب(جنازهی صبا) و آسمان.
کسی جز من نمیداند. کسی جز من نمیبیند؛ که درخت انجیر خشکیدهی نداشتهمان، در غم فقدان مادربزرگی_ که تا بهحال ندیدمش_ ذره ذره پوک میشود .
و پارهی طنابی که از شاخههای لرزان و سردش آویزان است، بازماندهی تابی قدیمیست. تابی که یاری نداشت تا همجوار او با باد برقصد و از غصهی زنجیرهای آهنین رقیبش، پوسیدهست.
همچون استخوانهای دختری که روزی با او تا آسمانها اوج میگرفت و آبی زلالش را لگدمال میکرد.
..........
ماهی های قرمز روی آب بالا آمدهاند و پرندگان از حوضِ آسمان، تک به تک سقوط میکنند. استخوانهایشان در ته حوض دفن می شود اما پرهایشان، هنوز روی آب پرواز میکنند.

پرها نمیمیرند. حتی اگر چیده شوند، کنده شوند، بریده شوند. پرها حتی بدون پرندهشان پرواز میکنند.یا در آسمانِ حوض، یا سقف لاجوردیآن. و یا لیقهای سیاه رنگ...جایی در آسمان کلمات، پرواز میکنند و همه را خواب میکنند.
خواب میکنند تا واقعیت را ببینند.
چون من.
من که عمریست بارکشی خواب و بیدارم...