
در لحظهی اوج زندگی، ریشهی ترس، تیشهی قدرتم را به خاک میکشد. دلهرهای که به جا میخوانمش.
حضورشان را حس میکنم؛ موریانههایی که نرم نرمک ساق پاهایم را پیش میگیرند. و تا برگهای شیرین رویایم بالا میآیند. قصد بلعیدنش را دارند. چهرهی گلگونم سیاه میشود. گلها به گونههایم میپاشند؛
دیگر نمیخندم.