
همه چیز میرود، همهی طوفانها
و ما در خاکهای دائما هموار، پرسه میزنیم.
چه کسی میداند؟
موهبت این تنهایی را
که میمیراند و زنده میکند.
چه کسی میداند؟
شاید سقوط برگ
از سکوتش منشا می گیرد
و سکوت از تنهایی
در میان برگهای سبز
که به زردی میزند؛
لبخندهای نامرئیشان،
که سقوطش را در دستههای منزوی
تماشا میکنند...
پینوشت: اتفاقی، نه ناگهانی.
این چی؟