ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

تنظیمات کارخانه :غم

4.
4.

بعضی آدم‌ها غم را زندگی نمی‌کنند؛

غم، آن‌ها را زندگی می‌کند.

ما در فامیل‌مان یک مورد خاص داریم؛ زنی دوست‌داشتنی، مهربان، خودمانی… که اگر او را وسط جشن عروسی هم بگذاری، می‌تواند از روی دسته‌گل عروس مجلس ختم راه بیندازد.

داستان از همین‌جا شروع می‌شود.

--

من یه همسایه دارم که از بس دوست‌داشتنی و خودمونی است، همه بهش می‌گیم «خاله». تنها عیبی… نه، عیب که نمی‌شود گفت؛ تنها مشکلی که این خاله عزیز دارد این است که فکر کنم تنظیمات کارخانه‌اش کلاً روی «گریه و غم» قفل شده!

هر وقت اسمش می‌آید و تصویرش توی ذهنم نقش می‌بندد، یا دارد گریه می‌کند، یا اگر هم گریه نکند، حتماً یک جای کار می‌لنگد و دارد غصه می‌خورد. یا با دست می‌زند توی سرش، یا با پشت دست می‌کوبد توی صورتش. بارها اقوام خواسته‌اند «ریستش» کنند، ولی انگار سیستمش هنگ کرده و اصلاً به‌روزرسانی نمی‌شود.

یادمه بچه بودم. با پسر همین خاله یه گوشه نشسته بودیم و داشتیم نوار کاست استاد شجریان را گوش می‌دادیم:

«عزیزم از غم و درد جدایی…

به چشمونم نمونده روشنایی…»

همین‌طور که ما غرق آهنگ بودیم، یهو صدای هق‌هق گریه خاله بلند شد. هی پرسیدیم:

«خاله چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»

مگر می‌گذاشت جواب بدهد؟ آن‌قدر گریه کرد که ما هم اشک‌مان سرازیر شد. گفتیم حتماً یکی از نزدیکان فوت شده! هر سه‌تایی چنان گریه می‌کردیم که نفس‌مان بند آمده بود.

یهو آن یکی پسرخاله‌ام وارد شد. مات و مبهوت نگاه‌مان کرد و داد زد:

«چی شده؟ چه خاکی به سرمون شده؟»

من هم با دست به مادرش اشاره کردم که یعنی از خودش بپرس.

خاله، میان هق‌هق، گفت:

«نذر می‌کنم این بنده خدا که توی نوار کاست می‌خونه، حتماً یه غم بزرگی به دلش رسیده!»

از همان‌جا فهمیدم خاله در «گریه کردن» دست همه را از پشت بسته. روضه‌خونی که می‌رفت، تک‌تاز میدان بود. مشهد می‌رفت، گریه می‌کرد. مشایعت زوار می‌رفت، گریه می‌کرد. یکی از زیارت برمی‌گشت، خاله جلودار صف اشک‌ریزان بود.

فامیل که از این خوی غمناک خاله خسته شده بودند، جلسه گذاشتند. پیشنهاد شوهرش از همه عاقلانه‌تر بود:

«به جای روضه و دعای کمیل، ذهن این بنده خدا رو از مصائب منحرف کنید تا این‌قدر گریه نکنه. کور شد بنده خدا!»

قرار شد قصه بخوانند. آن هم قصه‌های قرآن.

حاجیه‌خانم داوطلب شد و شروع کرد به خواندن داستان حضرت یوسف. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا رسید به چاه. هنوز یوسف ته چاه درست جاگیر نشده بود که صدای شیون خاله بلند شد. با توپ و تشر ساکتش کردند. کمی دوام آورد… تا رسیدند به کوری یعقوب.

همین که کلمه «گریه» آمد، خاله منفجر شد!

طرح «قصه‌درمانی» شکست خورد.

این بار مهگل، دانشجوی فامیل، گفت:

«بریم سراغ رمان خارجی. مثلاً بینوایان. شاید کمتر گریه بیاد سراغش.»

بینوایان شروع شد. خاله داشت کیف می‌کرد… تا کوزت وارد داستان شد.

و همان‌جا پروژه «رمان‌درمانی» هم با گریه سه‌روزه و قطع اشتها رسماً تعطیل شد.

نسخه بعدی: سفر.

گفتند شاید حال‌وهوایش عوض شود. رفتند شهری دیگر. بازار، پارک، گردش… همه‌چیز خوب بود تا اینکه بلیت کنسرت گرفتند و جای خاله، درست ردیف اول درآمد.

کنسرت شروع شد. خاله هم همخوانی می‌کرد و فامیل از خوشحالی برق می‌زدند.

تا اینکه خواننده آمد و خواند:

«دلم گرفته ای دوست…»

همین کافی بود.

خاله چنان جیغی کشید که انگار آمبولانس پیچیده توی سالن! حضار هم تحت تأثیرش شروع کردند به گریه. خواننده ساکت شد. مسئول سالن چراغ‌ها را خاموش کرد. وقتی روشن کردند، نوازنده‌ها رفته بودند و کنسرت عملاً تبدیل شده بود به مجلس ترحیم نامعلومی.

این نسخه هم شکست خورد.

در اوج ناامیدی، یکی از اقوام شاعر از راه رسید و گفت:

«امشب شب شعره. بیایید حال‌وهواتون عوض شه.»

فامیل گفتند: «باشد. این یکی را هم امتحان می‌کنیم.»

شب شعر شروع شد. شاعر قوم رفت روی سن، خاله را رسمی معرفی کرد و با صدای پرطمطراق خواند:

«دمی با غم به سر بردن، جهان یک‌سر نمی‌ارزد…»

هنوز بیت تمام نشده بود که خاله رفت روی اوج شیون.

اشک، آه، لرزش شانه‌ها…

بعد هم شروع کرد وسط مجلس شعر خواندن:

«دلم گرفته ای دوست…»

«عزیزم از غم و درد جدایی…»

«آخ کوزتِ مادرندیده…»

مجلس شب شعر رسماً تبدیل شد به همایش ملی اندوه. شاعرها کاغذهایشان را جمع کردند. مجری خواست فضا را طنز کند، اما تا گفت «فاصله»، خاله یاد «درد جدایی» افتاد و دوباره صدا رفت هوا.

آن شب هم با شکست کامل به پایان رسید.

همان‌جا فامیل به نتیجه قطعی رسیدند:

مشکل از برنامه نیست. مشکل از تنظیمات است.

خاله از هر چیزی یک مصیبت درمی‌آورد. کنسرت را می‌کند عزا. شعر را می‌کند روضه. پارک را احتمالاً تبدیل می‌کند به مجلس ختم برگ‌های ریخته.

درمان بی‌فایده است.

خاله ذاتاً یک «سوگوار حرفه‌ای» است.

بهتر است به جای این همه نسخه پیچیدن، معرفی‌اش کنند به مراسم ختم؛

لااقل آنجا اشک‌هایش هم خریدار دارد، هم ثواب.

---

غمخالهخاطرهداستانشعر
۰
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید