با دلی پر از غم به دیوار نگاه میکردم، چند روز از عروسک خون آلود گلی گذشته بود، هیچکسی جواب درستی برای من نداشت. برادری که اجازه خروج از خانه ها را هم برای پیدا کردن گلی از دست داده بود. مقابل پدرم ایستادم و با فریاد گفتم:« گلی کجاست پدر؟! چرا پیدا کردن او برای من حکم گناه کردن در مسجد را پیدا کرده که درب خانه را هم به روی من بسته اید.» پدرم عینکش را تکان داد و گفت « برای مراقبت از خودت این کار باید انجام شود، ما امیدواریم و نشانه های خوبی از گلی داریم».
نشانه از گلی ، خواهر زیبایم یعنی چند ساعت تا دیدار تو فاصله دارم ؟ عجیب نبود که دلم آرام و قرار خود را از دست داده بود، گلی من داشت باز میگشت. یک دستمال برداشتم و اتاقش را تمیز کردم تا گلی را دوباره خوشحال و خندان ببینم. عروسک خون آلود گلی را با دستانم شستم، این خون لعنتی پاک نمیشد، هر کاری که میشد کردم آخرم پدرم با بد خلقی گفت عروسک تازه ای به او می دهیم این عروسک را دور بنداز. عروسک را به بهانه دور انداختن درون کمد گذاشتم، این عروسک به جان گلی بسته بود.
چند روز گذشت، چند ساعت دیگر هم گذشت اما گلی نیامد هر چقدر زمان بیشتر میگذشت حس میکردم پدر و مادرم گلی را فراموش کرده اند، گلی انگار وجود خارجی نداشت وقتی به سراغ آن ها رفتم با تعجب پرسیدند گلی کیست؟!!!.
توضیح زیادی دادم به خودم به همه که خواهر کوچکی به نام گلی دارم که فرزند شماست که از خون شماست که کنار ما غذا میخورد بازی میکرد، اما پاسخ این بود، گلی کیست؟
روی تخت دراز کشیدم به همه چیز فکر کردم شاید گلی واقعا وجود ندارد، به کشویی پر از قرص نگاه کردم و دیدم چقدر قرص دارم و شاید اصلا چیزی در سرم تکان خورده و این تکان تکان های کوچک گلی را ساخته.
به کمد نگاه کردم با ترس و لرز به سمت آن رفتم که نکند دیوانگی من در عمق وجودم ریشه کرده است. بدنم سرد شد، یخ کردم، دستم به چیزی خورد، نرم مثل، مثل عروسک...
وقتی نور به کمد رسید چشمانم را بسته بودم که دیوانگی و حقیقت از میان پلک هایم عبور نکند در کمد را بستم و به کمد تکیه دادم نه نه ، حتما یک لباس است. یک پارچه نرم یا تکه ای از حقیقت تلخ.
وقتی چشمانم باز شد هنوز لکه های خون را میدیدم، کمرنگ بود اما بود و عروسک گلی بود، عروسک گلی آنجا بود. خدای من گلی بود یعنی وجود داشت، اما فقط برای من.
یعنی گلی درد کشیده بود؟ یعنی گلی کجاست؟
و بیرون اتاق دروغ زوزه میکشید و فریاد میزد و شب را ندا میداد، خورشید در آسمان بود اما حقیقت میگفت شب فرا رسیده و ما تماشاگر درد هستیم و گلی من آنجا بود در میان تاریکی در میان پوزه کفتار.
دوست عزیزی که این ماجرا رو خوندی و به این قسمت رسیدی،سلام! این متن یک نوشته سریالی هست که توی ذهن من داره شکل میگیره. بخشی از اون ناشی از اندوه من هست که همیشه در من بوده و با من زیست کرده و بخشی از اون از اجتماع شکل گرفته من جنازه این افکار رو سال هاست به دوش میکشم ولی زمان مناسبی دیدم که باری رو سبک کنم. ماجرای عدالتخانهای در خانهی ما ماجرای از تلفیق زشتی و زیبایی و دروغ و حقیقت هست.
بخش های قبلی: