
من شب ها را به امید زنده ماندن
و چشیدن دوباره طعم تنهایی
سپری کردم و به صبح رساندم...
آدم ها ولی دلایل منطقی تری داشتند...
آنها میخواستند رنگ صبح را ببینند
و شاید هم بوی نان تازه؛
اما هیچوقت ذهنشان خطور نمیکرد
که جایی با طلوع آفتاب جهانشان،
درد روی قلب کهنه کسی چمبره میزند...
من از ترس نچشیدن درد
قرص های خوابم را
نمیخوردم و میگذاشتم
درد در وجودم رخنه کند
و بگذارد بیشتر آفتاب شب را ببینم،
به جای نور کشنده صبح...
و چشمهایم را میدوختم
به باریدن ستاره ها...
شب ها، صندلی را پشت پنجره میگذاشتم
و مینشستم به نگاه کردن
معشوقه تیله درخشان صبح...
گاهی هم اگر شانس با من یار بود
میتوانستم پروازی دنباله دار
به افق پارچه آسمان شب داشته باشم...
پلک هایم را با زور نگاه
بیدار نگه میداشتم
و حتی اگر فکر یک لحظه
چشیدن طعم دنیای خواب به سرم میزد،
یک سطل آب یخ
میریختم روی سرم
و از تماشای باریدن لذت میبردم...
صدای جیرجیرک های توی بوته،
پشت پنجره کوچک گوشهایم،
عاشقانه تر از
زیستن باران شبانگاهی بود...
و از وصف کردن طبیعت آخر شب
هرگز خسته نخواهم شد...
من آنقدر عاشق هیچم
که چیزی نمیتواند عاشق ترم کند...