
نگرانی به دلت راه نده؛
روزی راه برگشت به خانه را پیدا خواهم کرد.
رد صدایت را که بر تن طبیعت مانده خواهم گرفت و
به سویت پرواز خواهم کرد.
به پرنده یادآوری کردهام که هر خروس خوان صبح،
من را از فکر به تو بیدار کند؛
شاید ردی پیدا کنم و برگردم.
به درخت یادآوری کردم،
نورش را از صدای تو بگیرد و دست هایش را،
گره بزند به -جهانی- که «ه» ندارد.
روزی خواهم رسید،
به شکل خودم نگاهت میکنم و اگر صدایم نکنی،
دل گیر نمیشوم؛
به بودنی که نبودنش آرامبخشتر است عادت کردم.
از جهانی که در آن گم شدهام،
تنها تو را میشناسم؛
ای -جهانی- که «ه» ندارد.
گوشهای زیر آن کاج بلند،
کسی صدایم میزند؛
جان من از ابتدایش تا انتهایش،
وابستهست به -جهانی- که «ه» ندارد.
اگر میخواهی دمم را روی کولم میگذارم و
در میان شلوغی این جهان گم میشوم؛
یادگار درد همیشه با من خواهد بود و
شاید روزی به دنبال من بگردی!
اگر گشتی و چشمت به نبودنم افتاد،
یک قطره اشک به نبودنی که تمام خواستهاش بودنت بود هدیه کن؛
من همه چیز را، حتی بودنم را،
برای دیدن یکبار خندیدنت هدیه کرده بودم.
روزی بازمیگردم به -جهانم- که «ه» ندارد...
پ.ن: به هر چیز خواستید تعمیم بدهید! محدودیت خلاقیت شماست؛...جهانی انسان هایش خون گریه میکنند!
بچه ها میدونم حال هیچکدوممون خوب نیست و این دلیلیه که این متنو نوشتم؛ شاید یکی با خوندنش حال خوبی پیدا کنه💔
به امید روزای خوب واسه هممون♥️🌱