
من نمردهام
زندهام نیستم
اصراری به بودن ندارم ولی
اگر دلت گرفت
میآیم و با هم گپ میزنیم
چای میخوریم
گل ها را آب میدهیم و
من هم برای سر زدن به فامیل های مرده
میروم و همانجا خودم را در میان خاطرات چال میکنم.
اما من نمردهام
زندهام نیستم
اصراری به بودن ندارم ولی
اگر سر راه بالای سرم چیزی در حال افتادن باشد
یا یک تکه آهن پاره با سرعت نور به سمتم بیاید
نه خودم را کنار میکشم
و نه برای فرار کردن خودم را خسته میکنم.
البته که من نمردهام
زندهام نیستم
اصراری به بودن ندارم ولی
اگر دل باغچه بگیرد
برمیگردم و آب میدهم به گلها
و خاکشان را عوض میکنم
با آنها میخندم و برگهایشان را
نوازش میکنم و وقتی که دارند میخندند
آنها را ترک میکنم.
اما من نمردهام
زندهام نیستم
اصراری به بودن ندارم ولی
صدای پای آمدنت را از فرسنگ ها دورتر
میشنوم و برایت کیک آماده میکنم
و خانه را برای یک سلام گرم مرتب میکنم
و اگر نیایی
اگر بمیری
اگر وسط راه بخواهی برگردی
باز هم یک کیک برای ساز نبودنت آماده میکنم.
البته که من نمردهام
زندهام نیستم
اصراری به بودن ندارم ولی
همیشه چیزی روی شانهام سنگینی میکرد
رهایش که کردم،
رهایت که کردم،
اوج گرفتم و حالا
راحت تر از چاله ها به چاه میافتم.

روزی به این باغچه مرده،
به این خرابه بیهمهچیز،
زندگی هجرت خواهد کرد...