ویرگول
ورودثبت نام
من کارآگاه نویسنده ام
من کارآگاه نویسنده امگفت:میدونی زمان ترسیدن و رفتن به خونه کیه گفتم: نمیدونم گفت: چنین زمانی وجود نداره
من کارآگاه نویسنده ام
من کارآگاه نویسنده ام
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

تنها چیزی که یادم می‌آید 1

بخش اول: روز اول
_ هنوز بیدار نشده؟ باید زودتر هویتش رو بفهمیم
_ الان اینا مهم نیست. بهتره سریع تر زخمش رو درمان کنیم. این بخش باید سریع خالی بشه
_ پس نیازی به مراقبت های ویژه نیست؟
_ نه نیازی نیست. الان بیمار های مهم تری داریم.
"تق" صدای بسته شدن در، مرد را بیدار کرد. پلک هایش را کمی بهم زد. دستش درد می کرد. سرش را چرخاند تا شاید چیزی یادش بیاید. اما خاطراتش درهم بودند. مغزش فقط تنها یک چیز  را به یاد می آورد. چیزی که حق گفتنش را نداشت.
ناگهان درِ اتاق باز شد. مرد کمی ترسید، تلاش کرد بلند شود. اما دستش  تیر وحشتناکی کشید. با این حال روی تخت نشست و از میز میز چوبی کنار تخت، گلدانی را بلند کرد.
« هی! سلام آقا! دوست دارید با من بازی کنید؟» مرد وحشت کرد، گلدان را بالای سر پسربچه ای که وارد اتاق شده بود گرفت. با لبخندی چندش آور گفت:

« دوست داری بمیری؟ آخه من یه قاتلم و این تنها چیزیه که یادم میاد.» در یک ثانیه چشمان مشکی پسر مات و بی روح شدند. با صدایی که دیگر هیچ احساسی درونش وجود نداشت گفت: «من قراره بمیرم.»
مرد گیج شد،تلاش کرد برای پسربچه توضیح دهد: «درسته، تو قراره بمیری چون من می کشمت.»
پسربچه دوباره تکرار کرد: « من قراره بمیرم.» مرد کلافه شد و گلدان را زمین زد. گلدان با فصله ی کمی از پسر، روی زمین افتاد و شکست. پسر هیچ واکنشی نشان داد و حتی پلک هم نزد.
با صدای شکستن گلدان، پرستار وارد اتاق شد. مرد که می خواست کسی متوجه کارش نشود گفت: « این بچه اشتباهی گلدان را انداخت.» پرستار با چهره ای متعجب پرسید: «کدوم بچه؟» مرد شوکه شد. به پایین تختش، جایی که پسر قبلا ایستاده بود، نگاه کرد. اما اثری از پسر نبود.
ادامه دارد.....
#تنها_چیزی_که_یادم_می آید

داستانکوتاهجناییقتلبیمارستان
۴
۱
من کارآگاه نویسنده ام
من کارآگاه نویسنده ام
گفت:میدونی زمان ترسیدن و رفتن به خونه کیه گفتم: نمیدونم گفت: چنین زمانی وجود نداره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید