ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایه.…
سایه
سایه
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

ولش کن


دستمو دراز میکنم و شاخه ی درخت جلومو میگیرم

شاخه پودر میشه ، ذراتش تو هوا معلق میمونه و بعد به زمین میریزه.

از جای ذرات درختای جدید با سرعت باور نکردنی جوانه میزنن.

نهال میشن .

و بزرگ تر از درخت قبلی رشد میکنن.

_هی پسر

برمیگردم

کسی نیست

_هی اینجا

دور خودم میچرخم ،ولی هیچکس تا جایی که چشم کار میکنه نیست.

_من اینجام جلوت

شاخه ی درخت صورتم و لمس میکنه

به عقب میپرم

و با وحشت به درخت جلوم نگاه میکنم

درخت باهام حرف زد؟

_بله درخت باهات حرف زد

لحنش تمسخر آمیزه

_قبل اینکه فکره دیگه ای بپره تو سرت بگم نخیر دیوونه نشدی

توهم نزدی

لازمم نیست بترسی و فرار کنی

لولو خورخوره نیستم! درختم

_ب.. ب ..بقیه درختام حرف میزنن؟

_بله! اگه بخوان که بیشتر وقتا نمیخوان

یعنی کلاً درختا میتونن حرف بزنن؟

_آره!

_تو الان چرا حرف زدی ؟

_چون یکی باید بالاخره بهت بگه!

_چیو؟؟!

_دیگه به شاخه ها دست نزن!

داستانکداستان طنزداستان کوتاه طنزداستان کوتاهداستان
۳
۱
سایه
سایه
.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید