پیش از انکه قلمم دوباره روی کاغذ به گریه بیفتد؛ میخواستم از برگزارکنندهی این چالش * احمد عزیز * تشکر کنم .. ممنونم که بهانهای شدی تا این بغضِ کهنه، دوباره واژه شود.
راستش .. نامهی اولی که نوشتم، آنطور که باید پیش نرفت. شاید واژهها کم اوردند، شاید هم هنوز باور نکرده بودم که سهمِ من از ان همه رویا، فقط یک صندلیِ خالی در ایستگاهِ انتظار است .. پس دوباره نشستم، دوباره شکستم و این دومین نامه را با جانی خستهتر نوشتم؛ این بار دیگر ادایِ قوی بودن را در نیاوردم؛ این بار خودِ واقعیام بودم:
« مآهوری که میانِ ماندن و مردن،
گزینهی سوم یعنی "انتظار" را انتخاب کرده است .. »

* ای عالیجنآبِ رویاهایِ مصلوب، ای سُلطآنِ مُطلقِ قلمرویِ احساسِ مآهور ؛ ای عزیزترین غایبِ جآن بر لب رسیده و اِی قبلهگاهِ تمنای مستورِ من، ای عزیزِمصرِ وجودم! *
- سلام بر تو ؛ در این سحرگاهِ حزین، که ستارگان از شرمِ شبزندهداریِ من در پشتِ ابرهایِ حسرت پناه گرفتهاند . . دست به قلم میبرم تا نه برایِ وداع، که برایِ تجدیدِ میثاقی خونین با خاطراتت بنویسم.
میگویند کلمات ناتواناند، اما من میخواهم واژهها را چنان به زنجیرِ دلتنگی بکشم که نالهشان هفتآسمان را بسوزانند .
این مکتوب را با مرکبی از اشک و آه، بر بالِ نسیم میسپارم تا شاید گذارش به دیارِ تو بیفتد .. اِی جآنجآنانی که نامت، زیباترین آیهی مقدس در قاموسِ من است؛ بگذار پیش از هر چیز .. از اضطرابی بگویم که چون خوره، به جانِ لحظههایم افتاده است ..!
" آرامِ جانِ مآهور .. "
از دوردستها بگو ؛ از حال و هوایِ روزگاری که بی من میگذرانی...
« حالت خوب است؟ »
آیا در آن غربتآبادی که بی من برایِ خویش برگزیدهای . . . کسی هست که به وقتِ خستگی، شقیقههایت را با سرانگشتِ دعا نوازش کند؟
یا هنوز هم صُبحگاهان که از خواب برمیخیزی، کسی هست که با دعایِ خیر؛ تو را به آغوشِ دنیا بسپارد؟
هنوز هم به آن حرفهایِ نیمهتمامِ من .. به آن وصیتهایِ عاشقانهام گوش میدهی؟
آیا هنوز هم مراقبِ آن چشمهایِ خسته و آن قلبِ مهربانت هستی؟
‘ اِی آرامجآنم! مآهورت اینجاست ؛ '
در دورترین نقطهیِ جهان، اما نگرانِ توست .. نگرانِ اینکه نکند در تندبادِ حوادث، در میانِ هجومِ دغدغهها؛ مراقبِ آن وجودِ نازنینی که روزی تمامِ دارایی من بود ، هستی؟
اِی بیتکرارترین حادثهیِ عمر! بگو که هنوز هم مراقبِ خودت هستی؛ که اگر گزندی به تو رسد، بندبندِ وجودِ من در این گوشهیِ عزلت، از هم خواهد پاشید.
" ماه پُر فروغِ قلبِ مآهور .. "
یادت هست مرا چه خطاب میکردی؟
« مآهور . . ماهِ قشنگِ من . . »
بگو بدانم ای جآنِ جآنان ! هنوز هم مآهور، همان ماهِ قشنگی هست که در خلوتِ خیالت ستایشش میکنی؟
یا غبارِ زمان و تلخیِ تقدیر، رخسارِ مرا در چشمانت تیره و تار کرده است؟
من اما .. سوگند به همان ماهبودنم، که در تمامِ شبهایِ نبودنت؛ نورِ یادت را در شبستانِ قلبم زنده نگه داشتهام . . . من بی تو ؛ ماهی هستم که به محاق رفته، اما هنوز هم در مدارِ تو میچرخد .
" سُلطانِ بیتاجوتختِ من .. "
مگر نمیگفتند که در مرامِ مردان .. "عهد" فراتر از جان است؟ مگر نمیگفتند که " مَرد است و قولش ..؟ "
یادم هست که چطور با صلابتِ کلامت ، کوهستانِ تردیدِ مرا به لرزه درآوردی و قول دادی... قول دادی که هیچگاه این دستها را در میانه راه رها نکنی.
اکنون اما.. میانِ من و تو، اقیانوسی از سکوت و فرسخها تنهایی حائل شده است؛
تو رفتی ...آری! با کمالِ بیرحمی مرا در میانِ هجومِ گرگهایِ دلتنگی و ترسهایی که از آنها با تو گفته بودم ، رها کردی . اما عیبی ندارد ! مآهورِ تو ؛ بزرگزادهتر از آن است که زبان به شِکوه و گلایه بگشاید ..
— حتی اگر تمامِ قولهایت را به دستِ باد سپردی، من هنوز هم بر سرِ آن پیمانِ نخستین ایستادهام
« تو رفتی، اما من هرگز تو را تنها نگذاشتم. »
من در تکتکِ دعاهایم، در میانِ سطورِ تمامِ کتابهایی که میخوانم و در انعکاسِ هر تصویری که میبینم، تو را با خود حمل میکنم ؛ تو در من تکثیر شدهای و چطور میتوانم کسی را که در بندبندِ وجودم ریشه دوانده؛ رها کنم ؟
" عزیزِ قلبِ مآهور .. "
بگذار تمامِ دنیا بدانند .. بگذار خوانندگانِ این نامه بر این حجم از استیصال بگریند .. اما من برایت میمیرم!
حتی در همین لحظه که قلم بر کاغذ میلغزد، جآنم برایِ یک بارِ دیگر شنیدنِ نامم از زبانِ تو ، پر میکشد .
من در این " انتظارِ بیسرانجام" ؛ شکوهی یافتهام که هیچ وصالی را با آن عوض نمیکنم .. من ایستادهام؛ چون صخرهای در برابرِ امواجِ فراموشی.
« تو رفتی ؛ اما من هنوز پایت ایستادهام . »
ماندهام تا ثابت کنم که در زمانهیِ آدمهایِ پوشالی و عشقهایِ زودگذر ..
هنوز هم دختری هست که میتواند پایِ "نیامدنِ" کسی ... تمامِ جوانیاش را شمعآجین کند .
من منتظر میمانم... نه برایِ اینکه بیایی و عذرخواهی کنی؛ بلکه برایِ اینکه وقتی برگشتی .. ببینی که مآهورت؛ هنوز هم همان ماهِ قشنگِ توست که حتی در سیاهترین شبهایِ فراق، نتابیدن را نیاموخته است .
" تاجِ سَرِ مآهور .. "
بگذار برایت بگویم که بی تو، هر تپشِ قلبم، مرثیهای است در رثایِ آرزوهایِ مصلوب ..
من برایت میمیرم؛ نه یک بار، که هر ثانیه هزار بار در مسلخِ دلتنگی ذبح میشوم، باز هم عیبی ندارد ! این دردهایِ مقدس، مدالهایِ افتخارِ من هستند ..
من این ویرانی را به آبادیِ با دیگران ترجیح میدهم .. من به این زخمها میبالم ؛ چرا که یادگارِ دستانی هستند که روزی پناهگاهِ امنِ من بودند .
" مُنتهایِ آرزویِ مآهور .."
— من منتظرت میمانم ..
نه مثلِ کسی که در ایستگاه، چشم به راهِ قطار است؛ بلکه مثلِ مؤمنی که در شبِ قدر .. چشم به معجزهیِ آسمان دارد . . . تو شاید مرا از یاد برده باشی ؛ اما من هر روز در آینهیِ اشک سراغت را از خودم میگیرم
** بیا و این انتظارِ طولانی را خاتمه بده ..
بیا و این نمایشِ حزین را به پایان برسان .. **
بیا و بگو که تمامِ این دردها، تمامِ این سکوتها، تنها یک آزمونِ سهمگین برایِ عیارِ عشقِ من بود ؛ بیا و بگو که همهی اینها، تئاتری بود برایِ آزمودنِ صبوریِ ماهت ..
بیا و ببین که مآهورت ؛ هنوز بر همان عهدِ ازل باقی است و تا واپسین دم، نامِ تو را چون ذکری مقدس . . . بر لبانش جاری خواهد کرد /
« من تا ابد، پایِ نیامدنت هم میایستم :) »
- باز هم تکرار میکنم : آری تو رفتی؛ اما من هنوز پایِ تو ، پایِ نآمت و پای آن شوخیِ تلخی که " رفتن " نا امیدی؛ ایستادهام . من "ماندن " را به جدیترین شکلِ ممکن معنا کردم.
اگر تمامِ دنیا بگویند که او دیگر نمیآید؛ من روبهروی دنیا میایستم و میگویم :
« او میآید .. او با دستانی پُر از دلجویی برمیگردد تا به من ثابت کند که مَردان، قولشان را به یادِ فرآموشی نمیسپارند. » ^❤️🩹 ^
— مٌعتکفِ اَبَدیِ درگآهِ خیالت ؛
دلدادهی دیرینِ عهدهآیِ از یاد رفته!
راقمِ این سطور - مآهور !
_ مآهور