کاش حرفای بابام اینقدر توی سرم تکرار نمیشد / مثل پژواکی که بین کوه ها میپیچه هر جمله از پدرمم توی سرمن طغیان میکنه .یه وقتایی به خودم میام و میبینم هفته هاس دارم درمورد اون یه جمله ای که تو راه کتابخونه بهم گفت رو تکرار میکنم ولی هضم نمیشه که نمیشه . انگار شنیدم که یادم بمونه . فرقی هم نداره حرف خوب باشه یا تخریب و سرزنش .... کاش بابا میدونست که نباید اینجوری با دخترش تا کنه منکه دشمنش نیستم . فقط خیلی اوقات مخصوصا این اواخر نظراتمون یکی درنمیاد . نمیدونم دقیقا حق با کیه و کدوممون دارم درست ترین حرف رو میزنیم ولی اینو میدونم نه اون میخواد طرز فکرش رو عوض کنه نه من میخوام که کوتاه بیام . هیچکدومم به خاطر اینکه بابا برام مهم نباشه نیست وگرنه الان عذاب یه جمله ش رو به دوش نمیکشیدم . فقط میترسم که نکنه اشتباه باشه نکنه تهش به اونجایی نرسه که میخوام . سر همینم همش جنگ و دعوا داریم
الان که دیگه دختر مورد علاقه هیچکدوم از والدینم نیستم نشستم و دارم به گذشته و ایندم نگاه میکنم همشم از بیکاری و ترسیدن ذهنمه که میگه حالا چی حالا میخواییم چیکار کنیم ؟یادمه از وقتی خیلی کوچیک بودم همه این خصلت هارو داشتم هم بابا رو خیلی دوست داشتم هم وقتی یه چیزی می افتاد رو دنده لجم ازش عقب نمیکشیدم .حتی اون قسمتاییشم که اونقدر کوچیک بودم که خودم یادم نیست ولی برام تعریف کردنن هم همین حال و هوا رو دارن
اولین خونمون یه حیاط خیلی بزرگ داشت با کلی گل رز و درخت / ظاهرا منم علاقه شدیدی به جارو زدن اونجا داشتم . حتی بااینکه جارو هم قد و قواره خودم بود .مامان تعریف میکرد که همش پابرهنه میرفتی دنبال جارو زدن /بارها بهت یاد دادیم تذکر دادیم ولی قبول نکردی که نکردی تا اینکه بابات عصبی شد و با همون دمپاییهات تو حیاط تا میخوردی زدت (ظاهرا کف پا مد نظر بوده) گریه کردی اومدی خونه با خودمون گفتیم دیگه درست شد ولی چند ساعت نگذشته بود که بازم پا برهنه دوییدی توی حیاط و چندیدن بار این اتفاق تکرار شد و بازم کتک خوردی (نهایتا 3-4سالم بود) دیگه اخر سر ما بیخیال شدیم تا اینکه بعد ها خودت خواستی کفش پات کنیم بعد بری بیرون
بچه اروم و ساکتی بودم اینو همه میگن ولی یه وقتایی یه شیطنت های کوچیک هم که میکردمم بابام سریع باهام قهر میکرد و بازم من ازش معذرت خواهی میکردم که باهام دوست بشه .مامان میگه میرفتی میومدی روی بابات رو میبوسیدی تو روش لبخند میزدی همش میگفتی ببخشید بابا /انقدر جواب نمیداد بهت که میزدی زیر گریه .
همیشه بابام بهم گفت ساکت باشم همیشه منو از گفتن چیزایی که اذیتم میکرد منع کرد که مبادا بد بشه . انقدر این روند توی داستان های ریز و درشت تکرار شد که یاد گرفتم سکوت کنم . وقتایی که دارن به حریم من تجاوز میکنن سکوت کنم تحقیرم میکنن سکوت کنم درموردم بد حرف میزنن سکوت کنم یکی ازارم داد سکوت کنم تا اینکه دیدم بزرگ ترین زخمام رو از همین ترسیدن حرف نزدن روی تنم موندن
بابایی کاشکی به جای اینکه همیشه منو محدود کنی و اصرار داشته باشی همش خودمو وقف بدم بهم میدان میدادی هوامو داشتی و نمیذاشتی بقیه اذیتم کنن . من نتونستم تورو مثل یه کوه پشتم ببینمم و بهت تکیه کنم .متاسفانه همیشه جلوم بودی اینقدر جلوم وایسادی که رو به عقب از زندگی افتادم
کاشکی شعارت به جای اینکه ادب و ابرو مهمترن این بود که سلامت و ارامشت مهمترن
کاشکی یکم بیشتر بهم حق حرف زدن و حتی اعتراض رو میدادی که بتونم مراقب خودم باشم نه دیگران
الان که دارم حرف میزنم از چیزایی که ناراحتم میکنن بهت بگم بازم جلوم وایمیسی بهم میگی که سرکش شدم ....
کاشکی بابایی کاشکی ......