لباس ها رو توی ماشین گذاشتم ،دکمه ی روشن رو زدم و ازش دور شدم .شروع کرد به ریختن اب روی لباسا ،یه دور چرخ زد و به طور کامل شستن شروع کرد .سراغ ظرف ها رفتم .مایع رو روی اسکاج ریختم و من هم شروع کردم به شستن . ظرف زیاد نبود .دوتا بشقاب غذا خوری به همراه لیوان ،قاشق و چنگال . شروع کردم به زمزمه کردن اهنگمون ،اهنگی که وقتی ظرف ها رو میشتیم با هم زمزمه میکردیم .شبیه به سرود پیشاهنگی برای شکستن سکوت هنگام شستن ظرف ها .البته کم پیش می اومد واقعا ساکت باشیم ،همیشه چیزی داشت که برام تعریف کنه .صدای ماشین ظرف شویی حالا بلند تر شد .با اینکه لباس زیادی رو نمیشست اما سر و صدای زیادی به راه انداخته بود .
دستام رو خشک کردم و نگاهی به تایمر ماشین انداختم ،هنوز ده دقیقه نیاز داشت تا کارش تموم بشه .ده دقیقه برای خودم داشتم . روی کابینت رو تمیز کردم و بعد روی مبل نشستم . همیشه این ده دقیقه ی باقی مونده رو توی بغلم منتظر می موند .همین جا روی همین مبل .الان آغوشم خالیه ولی هنوز ده دقیقه زمان دارم که باید سپری کنم . ده دقیقه زمان دارم که باید با یه چیزی به غیر از اون پر بشه . ده دقیقه به نظر زمان کمی میاد اما برای پر کردن هر بخش خالیه جا مونده از اون باید تلاش بسیاری میکردم.برای جای خالی خنده هاش صدای موزیک رو بردم بالا ،برای جالی خالی داستان هاش تلوزیون رو روشن کردم ،فکر میکردم پر کردن جای آغوشش سخت ترین کار باشه اما وقتی بالشتک روی مبل رو بغل کردم تازه اشک ها جاری شدن .هیچ جایگزینی برای وجودش نبود .دلتنگ حضورش بودم و هیچ جایگزینی نداشتم .
ده دقیقه اشک ریختم .بعد متوجه شدم اشک هام تنها جایگزینی هستن که برام موندم .ماشین لباس شویی شستن رو تموم کرد و بعد لباس ها رو پهن کردم و از خونه زدم بیرون .به سراغ دکه رفتم و یه پاکت سیگار گرفتم .اون رو توی جیبم گذاشتم و به راه رفتن ادامه دادم ،اونقدر به که مکان موردعلاقم رسیدم .یه ساختمون نیمه ساز سر نبش که یه صندلی اون ور خیابون رو به روش بود .البته حضور این ساختمون نیمه ساز باعث نشده بود که اینجا مکان موردعلاقه من بشه .قبل از این ،یه خونه اینجا بود که حیاط داشت و سفید رنگ بود .پیچک های سبز رنگ روی دیوار هاش نقش بسته بودن .یه درخت توت و تعدادی گل توی باغچه ،عاشق زل زدن و نگاه کردن بی پایان به این خونه بودم .وقتی خرابش کردن ،ناراحت شدم .خیلی زیاد ،اما باز هم روی صندلی مینشستم و نگاه میکردم .دیگه خبری از گربه ی کم لبه ی دیوار دراز بکشه نبود ،فقط گربه های فراری بودن .دیگه خبری از باد ملایم بین برگ های توت بزرگ نبود .فقط پلاستیک های ابی که با باد بالا و پایین میشدن .اوایل چیزی نبود که دوست داشته باشم و نمیفهمیدم چرا به نگاه کردم ادامه میدم .
سیگار رو آوردم که روشن کنم ،دنبال فندک گشتم .فندک رو خونه جا گذاشته بودم .سیگار رو روی لب هام گذاشتم با چشم های قرمز به خونه ی چند طبقه ی نیمه ساز نگاه کردم .
باید ببینم اخرش چی میشه . شاید تنها دلیلی باشه که اینجا نشستم .باید ببینم خراب کردن خونه ی زیبایی که دوستش داشتم ،خونه ی که نمیخواستم خراب بشه ،باید ببینم به چیمیرسه .
