ویرگول
ورودثبت نام
@faria_writer
@faria_writerفاریا صدام کن: )
@faria_writer
@faria_writer
خواندن ۴ دقیقه·۱۶ روز پیش

پارت 13 رمان خانوم خبرنگار

پارت سیزدهم
پارت سیزدهم

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃.

💞شادی💞

.

تا صدای گوب گوب اومد احساس کردم راه نفسم باز شد

تند تند شروع کردم به نفس کشیدن و خودمو کشوندم سمت نرده.

تموم بدنم داشت میلرزید

با صدای گرفتم داد زدم- آشغال عوضی!!!  روانی!!

خواست دوباره سمتم بیاد که کاژه بینمون ظاهر شد

با ترس سرمو بالاکردمو نگاش کردم

با عصبانیت به اون زنیکه داشت نگاه میکرد

بغضم گرفت..

من-اقا... بخدا تقصیر من....

- بیاریدش اتاق

منو بلند کردنو بردن سمت اتاق

با ترس وارد اتاق شدم

تا در باز شد بوی گل یاس پیچید..

از تعجب اشکم بند اومد....

یه طرف یه کتاب خونه ی بزرگ بود... طرف راست یه پنجره ی بزرگ... و یه تخت چوبی هم وسط اتاق بود.

یه سِت مبل چرمی بود که کمک کردن بشینم اون جا

-بیرون!

همه رفتن بیرون.

با تعجب به اطرافم نگاه می کردم...انگار بوی یاس اتاق ارومم کرده بود.

اما هنوز نفس نفس میزدم

برگشت و روی مبل روبه روم نشست.

دوباره زدم زیر گریه

قیافه ی غلط اندازی داشت...

عین مردای مافیایی که از ده کیلومتری هم میشد تشخیص داد

....

بهم نگاه میکرد و هیچی نمیگفت

انگار منتظر بود خودم اروم شم.

...

بعد چند دقیقه با عصبانیت چشمامو بستو یه قرص از رو میز برداشت و خورد. بعد از گذاشتن لیوان روی میز خیلی اروم گفت- گمشو بیرون گریت بند اومد بیا تو!

همون لحظه گریم قطع شد و زول زدم بهش

-خب!..

من-ااررببااب!! توروخدا رحم کن به من. من غلط کر...

-ارباب؟... به این زودی این کلمه رو یادگرفتی؟

دوباره ساکت شدم...

صدای در اومد... بعد چند دقیقه یه خانوم اومد و بعد از تعظیم کردن گفت- دکتر تشریف اوردن... ازون جایی که بیماریتون یکم تشدید شده؛گفتم شاید لازم باشه ایشونو خبر کنم

یه لیوان اب خورد و گفت-اسمت شادیه؟

-بله ارباب.. نه... آقا.. نه...

حسابی گیج شده بودم..

-هیشش!! اروم حرف بزن... با جیغ جیغ نه!!

خیلی اروم گفتم- بله اسمم شادیه

-شغلت خبرنگاریه؟

-بله... ارباب من میخواستم بگم که...

- اجازه دادم حرف بزنی؟

- نه... معذرت میخوام

-ببین... حتما یه کاری کردی که دیاکورو عصبانی کرده... وگرنه بی دلیل هر کسی رو نمیاریم این جا

هرکسی جای دیاکو بود خیلی راحت با یه تیر خلاصت میکرد.

اما وقتی اوردتت این جا.  حتما یه دلیلی داشته که بهت رحم کرده

منم به اندازه کافی خدمتکار دارم.لنگ بچه ای مثل تو نیستم.

اما تو هم چاره ای نداری.یا باید بمونی. یا خلاص شی.

-اقا... من یه مادر دارم که...

- برش دار

با تعجب بهش نگاه کردم...

به پاکت روی میز خیره شد..

وقتی باز کردم بوی دلار های تا نخورده خورد به صورتم. انگارهمین الان چاپ شده بود

- اقا... اینا برای چیه.

- مگه نگفتی مادرت مریضه... اینم پول عمل مادرت.

با ناراحتی در پاکت رو بستم و گذاشتم رو میز

- اقا نمیتونم قبول کنم.  من نیازی به ترحم ندارم...

اگه دوست دارین بهم کمک کنین؛ به برادرتون بگین که اجازه بده من برم. بی ادبیه.... شایدم بی ادبی نباشه اما باید بگم..

من یه انسانم.

حق زندگی و ارامش دارم... ببخشید ولی برادر شما حق نداره منو بیاره و خدمتکار شما بکنه من میتونم ازش شکایت کنم.

خودتونو جای من بذارین

نمیشه هر کی تو کوچه خیابون دیدین بیارین نوکر شما بشه

سوال خصوصی پرسیدم درست... برای خودم که نپرسیدم... بخاطر شغلم بوده

نمیشه که یکی رد بشه بپرسه سنت چقدره منم بگم وای تو سوال خصوصی پرسیدی پس باید بیای نوکر من بشی

با تعجب به حرف های گستاخانه من گوش میداد..

ولی ادامه دادم... تهش یا قبول میکنه یا مرگه دیگه.

- حتی ادم دیوانه هم اینو قبول نمیکنه

الانم میتونین منو تنبیه کنین... اما این کارتون از ریشه نادرسته

منم که میبینین انقدر ساکتم چون غریبم!

زورم به شما نمیرسه اقا

وگرنه تا الان این جا نبودم.

منم غرور دارم!

الانم میتونید منو بزنید.. بکشید.. نمیدونم، تنبیه کنین... بدبختم دیگه

هرکی میرسه به ما یه لگد میزنه.

بهش نگاه کردم. اونم داشت نگام میکرد.

احساس کردم که حق رو داره بهم میده.

خندید و شروع کرد به دست زدن. 

با تعجب و ترس بهش نگاه کردم

- آفرین!! عالی بود.!

یه لیوان اب ریخت و تا ته سرکشید.

-یکی پیدا شده که به جای چشم قربان و ارباب ارباب کردن حرف دلشو بزنه!

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

رمانداستانداستانکداستان طنزعاشقانه
۰
۰
@faria_writer
@faria_writer
فاریا صدام کن: )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید