
پارت 8
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
💞شادی💞
دستای لرزونی که داشت رو بالا اورد
روی گونه هام گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد
اما چشماش پر از ترس و غم بود
بهش میگفتن بی بی...
-دخترم..
من- بلـ.ـه..
- ببینم... تو اهل کجایی؟
- من؟؟. خب... من
نمیدونستم چی بگم. اصلاچرا ازم این سوال رو میپرسه
سریع دستمو گرفت و گفت- باهام بیا
- چی؟.. کجا؟؟
- من باید تورو به دیاکو نشون بدم. من دیشب صورتت رو ندیدم وگرنه همون موقع.
- خانوم!! صورته من چشه؟
دوباره بهم خیره شد
-صورتت...
یکی دویید پایین و گفت- بیبی! اقا دیاکو امروزم اومده این جا.. بیبی خیلی عصبانیه!!
دستمو ول کردو گفت- همین جا بمون دختر جان
رفت بالا...
#دیاکو
در عمارت رو باز کردمو سریع از پله ها رفتم بالا
-اقا... آقا کجا تشریف میبرین.. آقا
من-بگو کسی بالا نیاد
- ولی آقا کاژه هنوز بیدار...
در اتاقشو زدم و وارد شدم
سرش رو بالا اورد و نگام کرد...
روزنامه ی لوله شده رو انداختم رو میزش و خودمو پرت کردم رو مبل
- باز چه گلی کاشتی؟
من- اون دختره ی خیره سر نمیدونم از کدوم جهنمی پایین افتاد که این همه دردسر برای من درست کرد
روزنامه رو باز کرد و حالته مسخره ای شروع کرد به خندیدن
کاژه- فکر میکردم عاقل تر از این حرف ها باشی که همین جوری ادمو از ماشینش بکشونی بیرون ببریش
من- من..
کاژه- هنوز نمیدونی بعد مرگ پدر همه ی چشم ها رو توعه؟
گندیه که خودت بار اوردی خودتم درستش میکنی
- داشت برامون دردسر درست میکرد
- یه بچه جوجه؟ برای آقای دیاکـــو دردسر درست کنه؟
- یکی خبردار شده... یکی قضیه رو میدونه... پوفف.. چندروزی این جا نگهش دار تا ببینم..
کاژه- نگهنمیدارم... مثل اینکه چیزی از وضع من نمیدونی...!
اگه قرار بود دنبال دردسر باشم این جا نمیموندم، وسطه ترکیه زندگی میکردم. ورش دار ببر
قبلش شیرفهمش کن، باهاش یه مصاحبه کن و بگو قضیه یه چیز دیگس.
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃