
همه جزئیات اون روز یادمه، روزی که اولین عشق زندگیم رو پیدا کردم. سال 95 بود ساعت 2 بعد از ظهر، وقتی از دفترم خارج شدم صدای باران به همه ی صدا ها غلبه کرده بود. هوا از صبح دلش گرفته بود و انگار دنبال بهانه بود تا خودشو خالی کنه و چند ساعتی بود که بهونه اش رو به دست آورده بود. از محل کارم تا ایستگاه اتوبوسی که سوار می شدم و به خونه می رفتم 15 دقیقه فاصله بود. چتر همراهم نبود و از ترس خیس شدن وسایل داخل کیفم، اونا رو تو دفتر گذاشتم و کاپشن کهنه ای که خیلی وقت بود استفاده نمیکردم برداشتم و انداختم رو سرم و به سمت ایستگاه به راه افتادم.
مسیر 15 دقیقه ای برام اندازه یک ساعت گذشت، با اینکه کل مسیر رو دویدم ولی شدت باران انقدر زیاد بود که انگار ثانیه ها و دقیقه ها از ترس خیس شدن قایم شده بودن و حرکت نمیکردن. زیر سایه بان ایستگاه پر بود و هیچ جوره نمی شد خودمو جا کنم. مجبور شدم زیر باران بایستم و منتظر اومدن اتوبوس بمونم. بعد از چند لحظه دختری که نه چتر و نه حتی لباسی داشت که بندازه رو سرش توجهم رو جلب کرد. داشت به سمت ایستگاه می اومد. میدونستم که مقصدش کنار منِ چون زیر سابه بان جایی نبود.
همین که رسید سلام داد و پرسید اتوبوس کی میاد. همون لحظه که صداشو شنیدم ضربان قلبم تند تر شد. صدای باران که تا اون لحظه نذاشته بود چیزی رو بشنوم الان دیگه خاموش شده بود. صدای ...