
سرپا وایساده بود و داشت به گوشیش نگاه میکرد. اونجا که وایسادم انگار فهمید یکی داره نگاهش میکنه و سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. به همدیگه لبخند زدیم و اون دوباره سرشو کرد تو گوشیش و من همچنان محو تماشای اون بودم. دیدنش کافی بود تا هم چشم هام و هم گوش هام از کار بیوفته و به جز چهره و صدای نفس چیز دیگه ای رو نبینم و نشنوم. صدای باران، صدای ماشین هایی که رد میشدن و صدای گفتگو های داخل اتوبوس انقدر کم رنگ شده بودن که میتونستم صدای نفس کشیدنش رو تشخیص بدم. تو ذهنم فقط چهره ی زیبای نفس نقش بسته بود و هیچ تصویر دیگه ای اجازه ی ورود نداشت.
خوشحال بودم که تونستم آدرس محل کارش و ساعت خروجش رو بدونم. از فردای اون روز قرار بود من هم کارم دیر تموم بشه و با همون اتوبوسی که نفس سوارش می شد برگردم خونه. صبح زود از خونه زدم بیرون، چتری که خریده بودم همیشه همراهم بود چه تو هوای بارونی و چه آفتابی
چتری که زیرش تونسته بودم با نفس باشم بهترین وسیله ی دنیا بود. تو محل کارم نگاهم مدام به ساعت بود و همین باعث شده بود عقربه ها باهام لج کنند. حرکتشون انقدر آهسته به نظر می رسید که دلم می خواست خودم جلو ببرمشون ولی متاسفانه این کار باعث نمیشد که بتونم نفس رو زودتر ببینم.
بعد از گذشت ساعت های سخت و طولانی بالاخره وقت رفتن شد. نفس برای رسیدن به ایستگاه باید از جلوی دفتر من رد میشد. برای همین منم همونجا وایسادم و به سمت اون خیابون نگاه کردم تا هر موقع دیدمش یه جوری وانمود کنم که انگار کار من هم الان تموم شده و اتفاقی هم دیگه رو دیدیم.
چند دقیقه بعد ...