ویرگول
ورودثبت نام
آقا معلم
آقا معلمنوشته های یه معلم دور افتاده ...
آقا معلم
آقا معلم
خواندن ۱ دقیقه·۳ ساعت پیش

داستان عاشقانه سفری که به عشق رسید

با عجله کوله پشتی شو برداشت و به سمت ترمینال حرکت کرد، با خودش می گفت باز خوبه کوله ام رو از دیشب آماده کرده بودم وگرنه اتوبوس از دست می رفت. می خواست بره به خواهرش سر بزنه و چند روز بمونه و برگرده
به خاطر تعمیرات تو شرکت به کارمندا چند روز مرخصی داده بودن و امین می خواست از این فرصت برای مسافرت استفاده کنه، سفری که قرار بود با دیدن خواهرش تموم بشه ولی  تبدیل شد به سفری که به عشق رسید.
اتوبوسش کم کم داشت حرکت می‌کرد، با عجله سوار شد و دنبال صندلیش گشت، نفسش در نمی اومد، نزدیکای ترمینال به خاطر ترافیک از تاکسی پیاده شده بود و کل مسیر رو دویده بود.
صورتش سرخ شده بود و خیس عرق، همه داشتن نگاهش میکردن و همین باعث می‌شد بیشتر سرخ بشه و خجالت بکشه
صندلیشو پیدا کرد و نشست، چند دقیقه نفس عمیق کشید تا حالش سر جاش بیاد.

اتوبوس حرکت کرد و امین خوشحال از اینکه به موقع رسیده بود و می‌تونست خواهرشو ببینه، بیرون رو نگاه میکرد و برای چند روزی که قرار بود بمونه برنامه ریزی میکرد، بی خبر از اینکه تو اون چند روز قراره فقط به یه نفر فکر بکنه.
چند ساعت بعد از حرکت اتوبوس برای سرویس بهداشتی و خریدن خوراکی و … وایساد
امین پیاده شده و رفت برای خودش کمی خوراکی بخره
راننده در های اتوبوس رو قفل کرده بود و مسافرا کنارش وایساده بودن
همین که اومد پیش اتوبوس ...

ادامه

داستانداستان عاشقانهداستان کوتاهداستانکعاشقانه
۰
۰
آقا معلم
آقا معلم
نوشته های یه معلم دور افتاده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید