
تازه به اون محله اومده بودن و هیچ دوستی نداشت. بیشتر وقتش رو تو خونه می گذروند و با اسباب بازی هاش بازی میکرد.
یه روز تو خونه نشسته بود که یه توپ خورد به پنجره ی اتاقش، وقتی نگاه کرد دید یه پسر بچه داره تنهایی تو کوچه بازی میکنه.
رفت پایین و گفت: آهای آقا پسر حواست کجاست؟ توپت خورد به پنجره ی اتاقم
پسر بچه گفت: ببخشید حواسم نبود اتفاقی شد.
گفت: مراقب باش دیگه این کارو نکنی وگرنه به بابام میگم.
میخواست برگرده خونه که پسر بچه پرسید شما تازه اومدین این محل؟
جواب داد بله تازه اومدیم. پسر بچه گفت من اسمم پیمان
اسم تو چیه؟ گفت من اسمم بهاره است و رفت تو خونه
این اولین باری بود که همدیگه رو می دیدن ولی قرار بود شروع یه رابطه پر پیچ و خم باشه و پیمان و بهاره عشق اول همدیگه رو پیدا کرده بودن.
پیمان هم مثل بهاره اونجا هیچ دوستی نداشت و بچه های محل بزرگتر از اون بودن و باهاش بازی نمیکردن یا وقتی بازی میکردن به خاطر اختلاف سنشون دعواشون میشد.
از اون روز به بعد کار پیمان شده بود زدن توپش به پنجره ی اتاق بهاره
چون همین که توپش به پنجره میخورد بهاره می اومد پایین و بهش تذکر می داد و تو اون فاصله چند تا جمله بینشون رد و بدل می شد و کم کم داشتن باهم آشنا میشدن.
بعد از چند هفته حسابی باهم صمیمی شدن و همین که پیمان توپ رو میزد به پنجره، بهاره می رفت پایین و باهم بازی میکردن.
روز ها پشت سر هم میگذشت و پیمان و بهاره بیشتر و بیشتر باهم صمیمی میشدن
بعد از گذشت چند سال که ...