ویرگول
ورودثبت نام
آقا معلم
آقا معلمنوشته های یه معلم دور افتاده ...
آقا معلم
آقا معلم
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

داستان غمگین آخرین پیام

همون ماه اول دانشگاه با هم آشنا شده بودن، با اینکه دوستاش بهش گفته بودن ترم اول رو بیخیال دوست پسر و رابطه و اینا شو ولی گوش نکرده بود.
تو گروهی که برای کلاس ساخته بودن پیوی همدیگه رو پیدا کرده بودن، نیما که پیام داده بود سحر اولش یکم ناز الکی کرده بود ولی چون نمیخواست نیما رو از دست بده با دست پس میزد و با پا پیش می کشید تا اینکه بعد از چند هفته حرف زدن و پیام دادن به همدیگه قبول کرده بود که رابطشون رو شروع کنن.
نیما یه پسر درس خون و مودب بود و زیاد اهل بازیگوشی وشیطنت نبود، خیلی معمولی رفتار میکرد و نمیخواست کسی رو ناراحت بکنه. اوایل پیام دادن به سحر احساس کرده بود داره مزاحمت ایجاد میکنه و یه متن طولانی فرستاده بود و گفته بود این آخرین پیام منه
تصمیمتو بگیر، اگه میخوای باهم باشیم بگو چون من احساس میکنم دارم مزاحمت میشم.

سحر دختر آرومی بود ولی از شیطونی کردن هم بدش نمی اومد، با خودش می گفت نیما که پسر خوبیه پس نمیتونه زیاد بهم گیر بده
منم گاهی وقتا کاری که دلم میخواد رو میکنم و بهش نمیگم
فکر میکرد میتونه نیما رو تو دستش نگه داره و به خوش گذرونی هاش برسه
ولی اشتباه میکرد و اتفاقی که قرار بود بیوفته زندگیش رو تغییر میداد.

بعد از چند ماه و تموم شدن ترم اول دانشگاه، رابطه نیما و سحر حسابی گرم شده بود و همه میدونستن که این دو تا باهم هستن.
سحر گاهی وقتا نیما رو قال میذاشت و با دوستاش دنبال پارتی و خوش گذرونی های دخترونه می رفت و وقتایی که نیما متوجه میشد ...

ادامه

داستانداستانکداستان کوتاهداستان غمگینغمگین
۲
۰
آقا معلم
آقا معلم
نوشته های یه معلم دور افتاده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید