
اون روز هیچ وقت از یادش نمی رفت، روزی که قرار بود نتیجه چندین سال درس خوندن و کنکورش رو ببینه. از همون روز اول مدرسه تصمیم گرفته بود معلم بشه و تو این سال ها برای رسیدن به شغل مورد علاقه اش کلی زحمت کشیده بود.
وقتی خودشو تو کلاس و وقتی بچه ها آقا معلم صداش میکردن تصور میکرد، بهترین حس دنیا بهش دست میداد. انقدر استرس داشت که خودش نتونسته بود نتیجه رو ببینه و حتی تو خونه هم نمونده بود و خانواده اش پشت تلفن خبر قبولیش رو دادن.
بعد از شنیدن خبر تا خونه دویده بود و وقتی با چشمای خودش نتیجه رو دیده بود دوباره رفته بود بیرون و تا جایی که می تونست دویده بود.
فریاد میزد که معلم شدم، معلم شدم
بی خبر از اینکه قرار بود تو همون کلاسی که عمرش رو سپری کرده بود برای همیشه چشماش رو ببنده.
دوران دانشجویی که تو دانشگاه تربیت معلم سپری کرده بود بهترین روز های عمرش بودن. هر لحظه اش رو یادش مونده بود و فقط کافی بود یه نفر ازش در مورد دانشگاه چیزی بپرسه اون موقع بود که آقا معلم شروع میکرد به تعریف کردن سیر تا پیاز و اولین روز تا آخرین روز دوران دانشگاهش
بعد از تموم شدن دانشگاه و موقع سازماندهیش بدون هیچ اعتراضی اولین جایی که گفتن رو قبول کرد. شناختی از اون جایی که قرار بود بره نداشت و البته فرقی هم نمیکرد چون