
از همون بچگی به عکاسی علاقه داشت. وقتی باباش اولین گوشی موبایلش رو خرید، اون روز تا شب فقط باهاش عکس گرفته بود. فکر می کرد با گرفتن عکس میتونه اون چیز رو برای همیشه نگه داره و هر وقت دلش تنگ شد با نگاه کردن بهش دلتنگیش از بین میره. بزرگتر که شد برای خودش یه دوربین عکاسی و یه آلبوم خالی خرید. عکس ها رو چاپ می کرد و توی آلبوم می ذاشت. اینجوری بهتر می تونست از یادگاری هاش نگهداری کنه
توی هر مناسبت، گردش، اتفاق و کلا به هر بهانه ای دوربینش رو در می آورد و عکس می گرفت. آلبوم خالی که خریده بود رو توی چند هفته پر کرد و رفت سراغ یکی دیگه
همینطور آلبوم می خرید و پر میکرد از عکس های مختلف
ولی کاش می تونست به جای گذاشتن عکس تو اون آلبوم ها سوژه هاش رو بذاره تا بتونه برای همیشه نگهشون داره.
چند صفحه ی اول آلبومش معمولا عکس حیواناتی بود که نگه می داشت. توی آلبوم اول عکس گربه ای که از بچگی بزرگش کرده بود رو گذاشته بود. ولی بعد از چند سال که گربه اش مرد مجبور شد عکس ها رو دربیاره
چون هر موقع بهشون نگاه می کرد خاطراتش به یادش می افتاد و نمی تونست ناراحتی از دست دادن گربه اش رو تحمل کنه.
موقع خریدن آلبوم و گرفتن عکس با خودش فکر میکرد با این کار میتونم برای همیشه هر چیزی که میخوام رو نگه دارم و اگه خودش نباشه هم به عکساش نگاه میکنم. ولی وقتی ...