وقتی فهمید بچه شون قراره پسر باشه انگار دنیا مال اون شده بود، از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه، به همه ی دوستا و فک و فامیلش زنگ میزد و بهشون خبر میداد قراره پسر دار بشم.
بعد از چند سالی که بچه دار نشده بودن و امیدی نداشتن، صدای تپش قلب بچه اشون تو بیمارستان بهترین صدایی بود که میتونستن بشنون.
رضا از همون اوایل ازدواج به فکر بچه دار شدن بود و مخصوصا دوست داشت پسر باشه تا هم به عنوان بچه و هم دوست و رفیق بزرگش کنه و همیشه باهم باشن.
همین که فهمید بچه اش پسره رفت و یه دوچرخه خرید تا همین که بچه اشون بزرگ شد باهم برن دوچرخه سواری.
ولی نمی دونست تقدیر گاهی وقتا انقدر بی رحمه که خوشحالی های بزرگ و کوچیک آدما رو نیست و نابود میکنه، نمی دونست دوچرخه ای که خریده قراره گوشه انباری بمونه و تبدیل بشه به یه دوچرخه زنگ زده که سالیان سال اونجا می مونه.
رضا یه کارمند معمولی با یه زندگی معمولی بود و پنجمین سالگرد ازدواجشونو میخواستن جشن بگیرن که همسرش به عنوان کادو ...