ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

پلاک بی نام | قسمت ششم

سحرگاه، تبریز در هاله‌ای از مهِ خاکستری‌رنگ فرو رفته بود. نورِ اولِ روز، نه مثل همیشه امیدوارکننده بود و نه مثل شب، ترسناک؛ فقط بی‌روح و سرد بود. روشا در آغوش یوسف بیدار شد. بویِ سردِ صبحگاه با بویِ ملایمِ چوب و روغنِ ساعت‌سازی که از تنِ یوسف می‌آمد، آمیخته شده بود.

او کمی از آغوش فاصله گرفت و به سقفِ قدیمیِ کارگاه خیره شد. سکوتِ بین‌شان دیگر آن سنگینیِ ناشی از ترس را نداشت، اما حالا نوعِ دیگری از سنگینی داشت: سنگینیِ یک انتخاب.

یوسف از خواب بیدار شده بود و با نگاهی که هنوز در میانِ مهِ صبح گم شده بود، به او چشم دوخته بود. «می‌خوای بری؟» سؤالش مستقیم بود، اما لحنش مثل یک التماس بود.

روشا نشست و پایش را به زمینِ سردِ کارگاه گذاشت. لرزشِ خفیفی در شانه‌هایش بود. «نه... نمی‌تونم همین‌طوری رهاش کنم، یوسف. اون دفترچه، اون کد، اون لیستِ مردگان... اونا فقط یه تله نبودن، اونا یه نقشه بودن. اونا می‌خواستن من رو به این نقطه برسونن تا... تا تسلیم بشم. تا فکر کنم هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آد.»

او ایستاد و کلتش را از روی میز برداشت. حرکتِ او، بازگشتِ همان مأمورِ بی‌رحم و مصمم بود. اما وقتی نگاهش به یوسف افتاد، آن نگاهِ پولادین، در برابرِ چشمانِ یوسف، نرم شد.

یوسف بلند شد. قدم‌هایش آرام بود، مثلِ کسی که می‌داند نباید ناگهانی حرکت کند تا طعمه نپراند. او درست مقابلِ روشا ایستاد. «اگه بری، اون‌ها برنده می‌شن. اونا می‌خوان تو رو از پا دربیارن تا حقیقت زیرِ خاک بمونه. اما اگه بری، من... من دیگه نمی‌دونم چطوری باید تو این سکوتِ شهر دووم بیارم.»

روشا دستش را بالا آورد و به آرامی روی گونه‌ی یوسف کشید. انگشت‌هایش لرزان بود. «یوسف، اگه این بار برگردم و دیگه نتونم برگردم، اگه این مسیر من رو به جایی برد که دیگه نشناسم، چی؟»

یوسف دستِ روشا را گرفت و آن را روی قلبش گذاشت. ضربانِ قلبش سریع و قدرتمند بود، مثلِ تپشِ یک ساعتِ قدیمی که از کار افتاده و حالا دوباره جان گرفته باشد. «پس من می‌آم. نه به عنوانِ یه همکار، نه به عنوانِ یه شاهد... به عنوانِ کسی که قرار نیست اجازه بده تو توی این تاریکی گم بشی.»

روشا سرش را پایین انداخت. اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد و روی گونه‌اش خشک شد. این اولین بار بود که او در برابرِ حقیقتی که برایش می‌جنگید، احساسِ ضعف می‌کرد. اما این ضعف، نه از ترس، که از شدتِ وابستگی بود.

«ما با هم می‌ریم.» یوسف زمزمه کرد. او روشا را دوباره به خود نزدیک کرد و پیشانی‌شان را به هم تکیه داد. «ما این بازی رو عوض می‌کنیم. اونا فکر می‌کنن ما رو تنها گذاشتن، اما اونا نمی‌دونن که حالا ما، یگانه قدرتِ این شهر شدیم.»

روشا نفس عمیقی کشید. تلخیِ چایِ نیمه‌خورده و سردیِ صبح، در برابرِ گرمایِ این لحظه ناچیز بود. او سرش را بالا آورد، نگاهش را در نگاهِ یوسف گره زد و با صدایی که حالا مثلِ سنگِ سخت، محکم بود، گفت:

«پس بریم. وقتشه که این پلاکِ بی‌نام رو از روی درِ این رازها برداریم.»

آن‌ها از درِ کوچکِ کارگاه بیرون زدند. مهِ تبریز آن‌ها را در بر گرفت و پوشاند. دو سایه‌ی تنها که در میانِ کوچه‌های باریک و خیس، به سمتِ مرکزِ تاریکیِ شهر حرکت می‌کردند؛ نه به عنوانِ دو قربانی، بلکه به عنوانِ دو شکارچی که حالا، هم‌مسیر شده بودند.

جناییعاشقانهپلیسیداستانکعشق
۰
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید