ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

جنگ گل سرخ | قسمت ششم

صبح‌ها همچنان می‌آمدند، حتی اگر شب قبلش تا نزدیک‌های سحر بیدار مانده بود. نور از لای پرده رد می‌شد و روی دیوار می‌افتاد؛ همان دیوار همیشگی، با همان ترک باریک کنار قاب عکس. هیچ‌چیز در ظاهر تغییر نکرده بود، و همین عادی‌بودنِ ظاهری، گاهی بیشتر از هر انفجاری گیجش می‌کرد.
آدم‌ها بیرون راه می‌رفتند. نانوایی سر کوچه باز بود. بوی نان تازه می‌آمد. همسایه‌ی طبقه بالا جارو می‌کشید. حتی یک روز صدای خنده‌ی بچه‌ای از کوچه بلند شد؛ کوتاه و بی‌خیال، انگار نه انگار که آسمان همین چند وقت پیش لرزیده بود. رویا کنار دیوار ایستاده بود و به آن خنده گوش می‌داد، با حسی دوگانه؛ هم دلش می‌خواست باور کند زندگی هنوز جریان دارد، هم از این عادی‌بودن می‌ترسید، انگار هر لحظه ممکن است چیزی آن را قطع کند.
کم‌کم متوجه شد که ترسش شکل عوض کرده. دیگر فقط هجوم ناگهانی نبود؛ شده بود سایه‌ای دائمی که کنارش راه می‌رفت. وقتی چای می‌ریخت، وقتی ظرف می‌شست، وقتی حتی بی‌هدف از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. بعضی روزها سعی می‌کرد کاری هرچند کوچک برای خودش بسازد؛ کتابی را از قفسه بیرون می‌کشید، چند صفحه می‌خواند، اما ذهنش زود پرت می‌شد. کلمات روی صفحه می‌ماندند، اما معنا در او جا نمی‌گرفت.
یک‌بار جرأت کرد چند دقیقه‌ای پشت همان میز کنار پنجره بنشیند. صندلی را آرام جلو کشید، نشست، و سعی کرد به خودش بقبولاند که همه‌چیز مثل قبل است. دستش را روی سطح میز کشید؛ همان خط و خش‌های قدیمی، همان لکه‌ی کم‌رنگ چای. اما بدنش همکاری نمی‌کرد. با اولین صدای دوردست، شانه‌هایش سفت شد. چند ثانیه گوش داد. چیزی نبود—یا دست‌کم چیزی نیامد. با این حال، دیگر نتوانست بنشیند. بلند شد و صندلی را آهسته عقب زد. هنوز آماده نبود.
رابطه‌اش با مادر هم تغییر ظریفی کرده بود. دیگر فقط پناه‌بردن نبود؛ نوعی مراقبت دوطرفه شده بود. گاهی مادر سعی می‌کرد عادی رفتار کند، درباره‌ی چیزهای ساده حرف بزند—درباره‌ی غذا، درباره‌ی فامیل، درباره‌ی قیمت‌ها. رویا می‌فهمید این عادی‌حرف‌زدن تلاشی است برای سرپا نگه‌داشتن چیزی که دارد ترک برمی‌دارد. خودش هم همراهی می‌کرد. سر تکان می‌داد. لبخند کوتاهی می‌زد. وانمود می‌کرد حواسش جمع است. هر دو می‌دانستند که ترس آن‌جا هست، فقط اسمش را نمی‌آوردند.
بعضی عصرها، وقتی هوا کمی تاریک می‌شد و شهر در آن فاصله‌ی مبهمِ میان روز و شب معلق می‌ماند، رویا حس می‌کرد دلش می‌خواهد از این حالتِ تعلیق بیرون بیاید. نه فرار کند، نه قهرمان شود—فقط دوباره کمی اختیار زندگی‌اش را به دست بگیرد. یک روز بی‌مقدمه شروع کرد کشوها را مرتب‌کردن. چیز خاصی نبود، اما همان نظم‌دادن به اشیای کوچک، برایش شبیه پس‌گرفتن تکه‌ای از کنترل بود. انگار به خودش می‌گفت: همه‌چیز دست من نیست، اما این کشو چرا.
آن شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، قبل از خواب چراغ را کمی زودتر خاموش کرد. هنوز دلشوره داشت، هنوز گوشش تیز بود، اما تصمیم گرفت به‌جای جنگیدن با خواب، اجازه بدهد اگر می‌آید، بیاید. در تاریکی، نفس عمیقی کشید. صدایی نیامد. یا اگر آمد، آن‌قدر دور بود که سقف را نلرزاند.
او هنوز همان رویا بود؛ همان که می‌ترسید، همان که از خواب می‌پرید، همان که از پنجره فاصله می‌گرفت. اما در دل همین ترس، چیزی بسیار کوچک و آرام شکل می‌گرفت: میلِ به ادامه‌دادن، حتی اگر ادامه‌دادن فقط در حد مرتب‌کردن یک کشو باشد، یا نشستن چند دقیقه‌ای کنار پنجره.
جنگ بیرون هنوز تمام نشده بود.
اما درون او، میان همه‌ی لرزش‌ها، نقطه‌ای ریز و کم‌صدا داشت شکل می‌گرفت—نقطه‌ای که می‌گفت: «هنوز این‌جایی.»
و شاید همین، برای آن روزها، کافی بود.

رویاگل سرخقصهداستانداستانک
۲
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید