ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیدیگه فعالیتی در ویرگول ندارم. در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

کمی دیگر ببارم بهار می‌شود

یک

ویرگول از آن‌چیزی که تصور می‌کنید، جامعه فعال نسبتا کوچکی دارد. چیزهایی که من می‌نویسم و تا به حال می‌نوشتم هم مخاطب زیادی نمی‌توانسته داشته باشد. چون که آدم ایرانی در شکل تکثر خاص خودش خیلی خودش را شبیه دیگری نمی‌بیند. اگرچه فاجعه‌هایی مثل کشتار خون‌خوارانه دی ۱۴۰۴ و قطعی اینترنت در قله خودش ما ایرانی‌ها را تا حدودی نزدیک به‌هم می‌کند اما فردگرایی منحصر‌به‌فرد ما (که نمی‌دانم ریشه تاریخی دارد یا چی) با عبور از قبه سوگواری‌ها و بدبختی، همیشه جان می‌گیرد و روی آوار قبلی - نه اینکه چیزی را فراموش یا عادی کنیم - صرفا به غار تنهایی خودمان برمی‌گردیم.

این است که نوشتن بعضا سیاه‌ترین وجه احساسات شخصی من نمی‌تواند مخاطب را به هر معنا جذب کند. که به خودی خود اهمیتش بالا نیست.

دو

در همین جامعه کوچک ویرگول که رخ و جهت هر انسانی ولو با نام‌هایی ناشناس مشخص شده، وقتی احساسات شخصی من درگیر نگاه دیگرانی می‌شود که قبل‌تر از من و بهتر از من و ادبیاتی‌تر از من، سر بلند کرده‌اند، نوشته‌ها ارزشمندتر و نفوذ به حفره‌ها و دالان‌های تاریک‌تری که تا به حال حرف زدن از آن‌ها برای من سخت بود، آسان‌تر می‌شود.

سه

مدتی طولانی دختری اهل برزیل را دنبال می‌کردم. برزیلی‌ها به واسطه هوای همیشه شرجی و گرم خیلی لباس نمی‌پوشند و طبیعی بود که این در عکس‌ها و ویدیوهاش هم بیش از همه چیز جلب توجه کند. با این حال دلیل دنبال‌کردن او برای من این نبود. اینکه انسان‌ها بدون آزار رساندن به بقیه در هر جایی که باشند هر کاری که بخواهند انجام دهند - حتی فسق و فجور - بخش کم‌شنیده‌شده‌تری از یک زندگی معمولی است که خیلی‌ها انکارش می‌کنند. اما هست و در همه جای دنیا هم رواج دارد.

البته که تا حدودی با لینک‌هایی که بیو و استوری‌هایش داشت، می‌دانستم چه خبر است، جوانی کردم و اسمش را جست‌وجو کردم تا ببینم صدایش چه لحنی دارد، کارش چیست و... . به یک سری از سایت‌های همیشه‌فیلترشده و همیشه فیلتربوده هدایت شدم و چیزهایی دیدم که از سقف خواسته من از یک زندگی معمولی بالاتر (یا پایین‌تر - نمی‌دانم!) بود.

اگرچه آن هم یک زندگی معمولی است. زندگی معمولی یعنی اینکه بتوانی انتخاب کنی چگونه زندگی کنی، نه اینکه فقط زندگی کنی یا به یک زندگی وادارات کنند. سرزنشی نیست و با اینکه این پنجره از یک زندگی معمولی یک آدم خارجی را دیگر دنبال نمی‌کنم اما منکرش هم نیستم.

چهار

هفته قبل برای خرید چند کتاب ناچارا حضوری به خیابان انقلاب رفتم. این جوان‌ترها هر جور دلشان می‌خواسته لباس پوشیده بودند،‌از دامن گرفته تا بولیز شلوار. یکی از یکی زیباتر. اگرچه که مانند من و من‌ها به خیلی از آرزوهای اقتصادی‌شان نمی‌توانند برسند اما حداقل برای آن بخش که می‌توانند تصمیم گرفتند زندگی کنند. این همان بخشی از زندگی معمولی است که حداقل این دهه هشتادی‌ها و نودی‌ها کوتاه نیامدند و ادامه‌اش دادند.

پنج

آدم در سی و دو سالگی با این همه وقتی که در شبکه‌های اجتماعی می‌گذراند، همچنان با چیزهایی روبرو می‌شود که قبل از آن برایش معنایی نداشته است. در این گروه‌های درسی چیزی به نام «پارتنر درسی» هست که افراد می‌آیند و با جزئیات درخواست می‌دهند. اگرچه که اصل این کار ظاهرا صرفا برای به اشتراک‌گذاشتن منابع (کتاب، ویدیو و...) بوده اما اینکه چقدر شدنی باشد، خودش مسئله‌ای حل‌نشدنی است!

البته اینکه همه پسرها هم درخواست پارتنر خانم دارند، خودش می‌تواند تیندر ایرانی باشد.

شش

چند روز قبل جایی نوشتم که واقعا قفل کرده‌ام. قبل‌ترها مثل ۹۸ یا ۱۴۰۱ ذهن من با کمی هن و هن کردن و تقلای چند برابری از جا بلند می‌شد و حداقل اگر زخمی هم شده بود، ادامه می‌داد. اما امروز جسمم و ذهنم از دور زندگی خارج شده و ساده‌ترین کارها هم سخت به نظر می‌رسند. اگرچه همه متفق‌القول این را عادی می‌دانند اما این بار چیزی متفاوت است که احتمالا به خاطر عبور از ۳۰ سالگی.

۳۰ سالگی یعنی در یک حالت ایدئال نیمی از عمر رفته و باقی سراشیبی تند به ۴۰ و ۵۰ سالگی است. اینجا در چالش زندگی با والدین در آستانۀ 30 سالگی، ۳ سال قبل اوضاع اینچنین آشفته‌ای داشتم و الان که ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ هم از سرگذراندم هم همیشه چیز بدتر شده. همین امسال درباره حفره‌های گفته بودم که من را هر روز می‌بلعند:

یک استکان چای اضافه سر میز است. همه آن را می‌بینند. چیزی نمی‌گویند. یادشان رفته روی صندلی چهارم میز آشپزخانه چه کسی می‌نشست. چای سرد می‌شود. سرد تر از حفره. یک شکلات تلخ اضافی روی میز باقی مانده، کسی به آن دست نمی‌زند. نمی‌دانند چرا. انگار منتظر کسی هستند که از آن اتاق بیاید. ولی به زبان نمی‌آورند. اینجا کسی بوده که دیگر نیست. او را حفره بلعیده است.

شب که می‌شود یک دست رخت خواب، یک شارژر، دو کنسول بازی و یک صندلی اضافه می‌آید. تمامش همینجاست. در اتاق من. کنار پنچره. کنار تخت. یک مسواک سبز اضافی در لیوان داخل یخچال است. مسواک چه کسی سبز بود؟ کسی نمی‌داند. کسی یادش نمی‌آید این‌ها برای چه کسی بوده است. ولی مسواک سبز آنجاست. من از ذهن همه پاک شدم. از این پهلو به آن پهلو می‌شوند که خوابشان ببرد. نگاهشان می‌کنم. همه چیز همان است. سو سوی چراغی از اتاق من به بیرون منعکس می‌شود. ولی من را حفره بلعیده است.

برای نوشتن 31 سالگی؛ حفره او را بلعیده است روزها اشک ریخته بودم.

هفت

اوایل سال ۹۲ بود که برای مدت کوتاهی با دختری از اهواز که هم‌دانشکده‌ای من بود، مراوده ناقص و کم‌جانی داشتم. یک روز بعد از یکی از اس‌ام‌اس‌ها گفت که مادرم هم پیام‌های تو را می‌خواند. به عبارتی آن زمان داشتم با رئیس اصلی صحبت می‌کردم و اینکه می‌گفتند دختر را ببین و مادر را بگیر به این تبدیل شده بود که با مادر مذاکره کن تا دختر را بگیری. خیلی اوقات راستش‌راگفتن بهتر از کش‌دادن بی‌خود و بی‌جهت داستان است.

هشت

همه این کم‌کاری‌ها و سخت‌شدن زندگی معمولی را هم کم و بیش بعد از ۱۴۰۱ هم تجربه کرده بودم. شغل روتین داشتن آدم را به یک آدم‌آهنی ترسویی تبدیل می‌کند که هر روز برای اینکه جیره آخر ماهش قطع نشود، به رفت و آمد تن می‌دهد. چیزی که الان احساس می‌کنم این است باید همه چیز را زمین بگذارم و حداقل بخش عمده چیزها را از ابتدا شروع کنم. نه ذهنم یارای شنیدن دارد و نه بدنم کمک می‌کند.

نه

اگرچه مثل روز برایم روشن است که در ادامه مسیر و حداقل برای ۱۴۰۵ و اهداف کوتاه و بلندی که دارم، با غول خانواده و ژن و پدر و مادر و... بجنگم و قطعا پشتیبانی هم نخواهم داشت، اما اگر زندگی معمولی در همین انتخاب‌ها هم خلاصه نشود که از این جسد متحرک چیزی باقی نمی‌ماند.

ده

حتی احساس می‌کنم برای استعفا، ۲۹ اسفند خیلی دیر است و باید همین ۳۰ بهمن همه چیز را قیچی کنم. اما کارفرمای ایرانی خنجرش - که همان سر دواندن آدم‌هاست - را همیشه در غلاف آماده دارد. گفتن استعفا یعنی حق و حقوق را «حالا با هم هماهنگ می‌کنیم» یعنی چند ماه بعد. پس همچنان کظم غیظ و تحمل اولدرم بولدرم‌های مدیریت ناقصش را برای حداقل یک ماه دیگر باید به جان بخرم.

زندگیرابطهویرگولدلنوشتهعشق
۱۲
۲
سالار چایچی
سالار چایچی
دیگه فعالیتی در ویرگول ندارم. در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید