
خیلی وقت بود که زل زده بود به جاده، همونجوری بی حرکت، بی روح. اگه بهش نگاه میکردی حتی نمی تونستی تشخیص بدی حالش خوبه یا نه. تهی از هر احساسی بود، از هر حالتی و از هر فکری. فقط خیره به روبرو!
مه همه جا رو پوشونده بود انگار هیچ وقت هیچ چیز وجود نداشت. همه چیز در هاله ای غلیظ از ابهام فرو رفته بود. هوا خاکستری بود، تیره و غمزده. یکم هم سوز داشت و باد میومد. صدای هوهوی باد که بی هدف اینور و اونور میپیچید رو دوست نداشت، لزومی به این همه حرکت نمیدید، به جاش سکون رو دوست داشت. سکون و سکوت! دقیقا چیزهایی که باد نداشت. دیگه حوصله خودش رو هم نداشت چه برسه به باد. سنی ازش گذشته بود و حسابی تجربه داشت. اعتقادش این بود که تجربه، رام ت میکنه، آرومت میکنه، سر به راهت میکنه. شاید واسه همین بود که خودش آروم بود. شایدم فکر میکرد کاری از دستش بر نمیاد، شایدم قبلاً تلاش کرده بود، ولی چون چیزی تغییر نکرده بود، ناامید شده بود. یا حتی شاید به نظرش بهترین کار همین بود، سکوت و انتظار. کی میدونه توی فکرش چی میگذشت؟ ولی هر چی بود محکم سرجاش نگهش داشته بود. حتی به اطرافشم نگاه نمیکرد، البته حق هم داشت، چیزی نبود که نگاه کنه. اطرافش پر از خالی بود. فکرهای زیادی توی ذهنش میگذشت، فکرهایی که میخواستن آزارش بدن، توی دلش رو خالی کنن و آرامشش رو بهم بزنن. ولی تمام تلاشش رو میکرد که به خودش مسلط باشه، اون بیدی نبود که با این بادها بلرزه. تمام توانش رو گذاشت که نه هوای بی نهایت دلگیر اون روز پاییزی، نه هوهوی بادی که بی مهابا در اون فضای پر از نیستی میپیچید و گوش فلک رو کر می کرد و نه حتی تنهایی از پا درش بیاره. همچنان استوار و مصمم ایستاده بود و به جاده نگاه می کرد. یه فکر مزاحم یکدفعه مثل پتکی سنگین به سرش خورد، چی شد که اینجوری شد؟
این سوال و این فکر تنها چیزی بود که قلبش رو آشوب و ته دلش رو خالی می کرد. خوب می دونست چرا و خیلی خوب می دونست چی شد، اما مثل طفل گریزپای در حال فرار از تکلیف مدرسه، تن به فکر کردن و غرق شدن در این موضوع نمی داد.سال ها بود که هر چیزی بود در واقع نیستی بود، سردی، تاریکی، رفتن و دل کندن. دل کندن! یک لحظه تمام ذهنش روی این عبارت میخکوب شد، چقدر درناک بود. ناگهان فکر کرد دل کندن حتی از از دست دادن هم غم انگیزتره.کمی دلش برای خودش سوخت، چقدر این حس رو تجربه کرده بود و مجبور شده بود بارها و بارها در سال های اخیر باهاش مواجه بشه. زندگی همینجوریه، بعضی وقت ها انقدر قوی ظاهر میشی که اصلا انتظار اون مدل از خودت رو نداری. یادش اومد چقدر قوی بوده و چقدر صبر کرده. تمام تنهایی هاش رو هم به یاد آورد و به خودش قول داد که قوی بمونه، هر چی که پیش بیاد فرقی نداشته باشه و اون فقط استقامت کنه. همچنان خیره به هیچ، به روبرو، به مه، به جاده ایستاده بود و فکر می کرد. صدایی در گوشش پیچید که انگار از قعر خاطره ها و افکار پرتش کرد توی زمان حال. اون صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. عمیقا اعتقاد داشت که فکر هر چیز از خود اون ترسناک تر و استرس زا تر هست و الان دقیقا همون لحظه بود که این باور بهش بیشتر ثابت بشه. قبلا بارها به این لحظه و حالت فکر کرده بود، همیشه زمان زیادی برای فکر کردن داشت و مخصوصا سال های اخیر، این زمان بیشتر هم شده بود. همیشه فکر این لحظه لرزه بر اندامش مینداخت و آرامشش رو بهم میریخت ولی الان دقیقا وسط وسط همون لحظه بود. وقتی صدا انقدر نزدیک شد که عملا لرزش حرکت رو در نزدیکی خودش حس کرد، ناگهان آروم شد. خودش هم از آرامشی که در یک لحظه تمام وجودش رو پر کرد و مطمئنش می کرد، تعجب کرد. انگار در یک لحظه اعتماد و استقامت توی بند بند وجودش تزریق شد. یکدفعه تمام فکرهاش از بین رفت، تمام نگرانی، ترس، انتظار و حتی صبرش. دیگه کاملا خالی شده بود، خالی از هر احساس آنی و لحظه ای، از هر فکر مزاحم و گذرا. محکم ایستاد و با وقار همچنان خیره موند به جلو. الان از هر وقت دیگه ای آماده تر بود. همیشه میدونست این لحظه بالاخره می رسه ولی نمیدونست رفتارش و حسش در مقابل اون چیه. هیچ! لرزش و صدا کم کم انقدر نزدیک شد که نه فقط از جاده بلکه روی تنش حسش کرد. لرزش و صدا بیشتر و بیشتر می شد و پیشروی می کرد.او اما همچنان محکم ایستاده بود. درد؟ بله دردی وحشتناک و مهلک در همه جانش میدوید اما اهمیتی نمی داد، دردی به مراتب عمیق تر فکرش رو می سوزاند و به آتش می کشید. او آخرین درخت روی زمین بود. آخرین درخت روی زمین که به دستان آدمیزاد قطع شد و به زمین افتاد. آدمیزادی که تمام درختان رو قطع کرده بود و کل جهان رو به نیستی کشونده بود. درخت طی سال ها، بی رحمی و خوی سیری ناپذیر آدمیزاد رو دیده بود و می دونست این روز، عاقبت به سراغش میاد و برای او هم اتفاق میوفته. آدمیزادی که در هم شکستن نظم طبیعت و برهم زدن شرایط هوا رو حق خودش می دونست و بر اون پافشاری میکرد، مسلما حتی با دیدن تمام عواقب وحشتناک این هوس و زیاده خواهی هم چشمش رو روی همه چیز بسته بود و به تاخت جلو میرفت. به سمت ویرانی، نابودی و سیاهی!