«تقدیم به مامان که آخرین نخ اتصال من به این دنیاست»
اخیرا بیشتر وقتها خودم رو مثل یک بمب ساعتی میبینم که هر لحظه امکان منفجر شدنش هست، مدام از غم و غصه و خشم پُر میشم و مجبورم خودم رو متوقف کنم که کار غیر منتظرهای ازم سر نزنه.
امشب بالاخره بعد از تمام این پر و خالی شدنها در آغوشِ مامان خالی شدم...بغلش کردم و بدون فکر کردن به این که چه کسی به من یا مامان چشم دوخته و چه فکری میکنه گریه کردم،دلم میخواست تا جون دارم زار بزنم اما وقت تنگ بود...مامان فکر میکرد به خاطر بابا اینطوری گریه میکنم و میگفت: خودتو ناراحت نکن.
و لبهام وقتی برای پاسخ دادن به مامان باز شد همین جمله کافی بود تا بتوانم در این متن هم احساسم را به اشتراک بگذارم. گفتم: «رفتم بغلش کردم بوسش کردم نباید اینطوری سرم داد میزد.»
برای مامان این جمله در رفتار بابا با من خلاصه میشد اما برای من این جمله مربوط به پدرم تنها نبود، من هروقت توی زندگیم اومدم هرکسی رو بغل کردم و بوسیدمش آخرش سرم داد زده...
همیشه تا تونستم مثل خورشید پر از محبت شدم و به بقیه تابیدم اما تهش خودم بودم که ازهم پاشیده و ذوقش کور شده.
راستش این متن تقدیم به مامان میشه چون هیچ مردی هیچ وقت نمیتونه به اندازه یک زن حتی بچشو دوست داشته باشه، درسته که بچه هم از وجود زن هست هم مرد اما در نهایت اون بچه در بدن مادر تشکیل میشه و با مادر ارتباط میگیره، مردها هیچ وقت نمیتونن عشق خالصانه رو توی وجودشون پرورش بدن چون هیچ وقت کوچکترین تصوری هم از اون حس مادری زنها که از کودکی همراهشونه ندارن.
من انسان کاملی نیستم اما هرجا از من خوبی دیدید مادرم رو یاد کنید ، مادر من زن دلسوز و شجاعی هست نه صرف این که چون مادرم باشه بگم، نه. این حقیقت انسانیتشه، من محبت و مهرورزیدن رو از مامانم به ارث بردم، مادر من همیشه دلسوز آدمها بوده و هست، حتی آدمهایی که بهش بدی کنن.
مامانِ من تا زمانی که خودم این متن رو نشونش ندم ممکن نیست این متن رو بخونه ولی میخوام بهش بگم که:« مامان من بهت افتخار میکنم، نه تنها به تو بلکه به تمام زن ها و مادر ها، مامان واقعیتش به خودمم افتخار میکنم چون برای همه مادری کردم و دل سوزوندم. مامان تو خیلی سعی کردی به من یاد بدی که مهربون باشم اما با هرچیزی نسازم و به آدمها دل نبندم، اما ای کاش از اول بهم یاد میدادی مهر مادریم رو خرج هر آدمی نکنم. مامان تو بهم یاد دادی حقمو بگیرم تو بهم یاد دادی رو پای خودم وایسم تو بهم یاد دادی شجاع باشم. من خیلی تلاش کردم مامان ولی هیچ وقت نتونستم با شجاعت حقم رو بگیرم از ترسِ طرد شدن و ترک شدن.
مامان من آسیبپذیر شدم من نتونستم محکم باشم، چون مثل تو از خودم برای عزیزترینهام گذشتم.
و در آخر، مامان تو دلیل ادامه دادن من هستی تو باعث میشی خوشحال باشم و من رو از این دنیا جدا میکنی ، مامان تو معصوم ترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم و همیشه از خدا برای تو خوب میخوام. مامان توام من رو دعا کن شاید که دعای تو نجاتم بده.»
