ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۷

آیا دو روح می‌توانند در ورای مکان و زمان به هم برسند؟
آیا دو روح می‌توانند در ورای مکان و زمان به هم برسند؟

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی

حسادتی نامرئی

طغیان درد

همدردی آینه

کلید راز

دنیای رنگی

رقص رهایی

زاده‌ی تحقیر

پاداش امید

قفل رهایی


هندسه‌ی رویاها:

هوای پاییز، پس از آن هفته‌ی بی‌خوابی، تازه و گزنده بود. برگ‌های خیابان لباسی طلایی بر تن داشتند و باد بوی خاک نمناک و قهوه را با خود می‌آورد.

غروب بر فراز سیاتل سنگینی می‌کرد. نور کهربایی خورشید از لابه‌لای پرده‌های نازک به درون می‌خزید و بر لبه‌ی میز، قاب عکس‌ها، و قفسه‌ی کتاب‌ها خطی طلایی می‌کشید.

اتاق لیا در سکوت فرو رفته بود؛ سکوتی نه از جنس خاموشی، که از جنس انتظار. چراغ مطالعه خاموش بود، و تنها همان نور رو به خاموشی غروب، فضا را روشن نگه می‌داشت.

لیا پشت میز تحریرش نشسته بود، اما چشم‌هایش روی کتاب درسی نمی‌دوید. هنوز نمی‌توانست آن کاغذ تا شده را از ذهنش بیرون کند. همان نگاه نُوآ به آن کاغذ سفید روی میز آشپزخانه.

«چه نوشته بود؟

برای چه کسی؟

چرا آن‌طور نگاهش کرد؟»

آینه خاموش بود.

با بی‌قراری از جا بلند شد و به سوی قفسه‌ی کتاب‌ها رفت. «هندسه‌ی رویاها» را بیرون کشید. جلد چرمی کهنه‌اش زیر نور چراغ برق می‌زد.

کتاب را باز کرد. صفحه‌ی اول. همان دستخط فشرده، همان محو شدگی.

الناى عزیزم،

بارها این سطرها را خوانده بود. اما امشب، چیزی در آنها می‌دید که قبلا ندیده بود. یا شاید فقط دیده بود، اما نه با این مکث سنگین.

آیا می‌توان از مرزهای فیزیکی گذشت؟ آیا دو روح می‌توانند در ورای مکان و زمان با یکدیگر پیوند یابند؟

نفسش در سینه یخ زد. زیر لب زمزمه کرد: «آیا می‌توان...؟»

به پشت صندلی تکیه داد و به سقف خیره شد.

«این مرد که بوده؟ ون هاون... چه جور آدمی بوده که اینطور می‌پرسیده؟»

انگشتش را روی خط کشید. زیر لب زمزمه کرد: «به رسم امانت...»

مکثی کرد و ادامه داد: «این کتاب را به النا سپردی، و او به دیگری، و دیگری... تا به دست من رسید. یعنی من وارث پرسش تو هستم؟»

لبخندی زد. نه تلخ، نه شیرین. فقط یک لبخند کوچک از سر حیرت.

به کتاب نگاه کرد و با صدایی که بیشتر به نفس‌کشیدن شبیه بود تا حرف زدن، گفت:

«اما من پاسخی ندارم. فقط... همین حالا که این را می‌خوانم، انگار تو هنوز زنده‌ای. انگار داری از پشت این کلمات، به من نگاه می‌کنی.»

کتاب را بست. انگشتانش روی جلد مکث کردند. نخواست بیشتر از این ورق بزند. شاید نمی‌خواست بداند که هر پاسخ، سوال تازه‌تری با خود می‌آورد.

لیا بی‌اختیار از جا بلند شد و به سمت میز آرایش رفت. نفسش را حبس کرد و انگشتانش را روی شیشه فشرد. «نُوآ...؟»

درست در همان لحظه – آینه لرزید.

اتاقی کوچک، اما با پنجره‌ای رو به آسمان. نور غروب، از میان آن به درون می‌ریخت. لیا نمی‌دانست اینجا کجاست. هرگز ندیده بود. اما چیزی در نور غروب، در نظم وسایل، در احتیاط حرکت‌های نُوآ، به او می‌گفت: اینجا جدید است. برای شروعی تازه.

او را دید که با احتیاط پتوی کهنه‌ای را از دور چیزی باز می‌کرد. آینه‌ای قدیمی. نُوآ آن را با هر دو دست بلند کرد، گویی وزنش را با تمام وجودش احساس می‌کرد و سپس آن را با احترامی عمیق در گوشه‌ای از اتاق—تکیه‌گاهش به دیوار—جای داد.

سپس چمدانش را باز کرد. کتاب‌ها را چید. گیتار را در گوشه‌ای گذاشت. هر حرکتش، آهسته و آگاهانه بود. انگار که نه وسایل، که «خودش» را جابه‌جا می‌کرد.

لیا نگاه می‌کرد. نمی‌توانست چشم بردارد.

نُوآ خسته به نظر می‌رسید، اما گویی رضایتی شیرین خستگی‌اش را نوازش می‌کرد. و در پایان، وقتی روی تخت دراز کشید و به آینه نگاه کرد—همان آینه‌ای که حالا کنار دیوار نشسته بود—لبخندی زد. لبخندی آرام، بی‌ادعا.

تصویر محو شد. آینه دوباره فقط بازتاب خودش را نشان داد.

لیا هنوز دستش روی شیشه بود، اما چیزی در گلویش گره خورد. نه از غم، نه از شوق—از «حیرت».

«شاید او هم... دارد جایی می‌سازد برای خودش.»

نگاهش به کتاب افتاد. باز بود، همان صفحه‌ی اول. جمله‌ای که خوانده بود: «آیا دو روح می‌توانند در ورای مکان و زمان با یکدیگر پیوند یابند؟»

لیا کتاب را بست. اما سوال را نبست.


پنج روز گذشت.

صبحی دیگر در سیاتل. لیا از خانه بیرون زده بود. هوای سرد صورتش را می‌سوزاند. قدم‌هایش را به سمت ساحل کج کرد. ذهنش هنوز درگیر آن شب بود.

حالا دیگر می‌دانست که نُوآ دارد «جایی» می‌سازد برای خودش. نمی‌دانست کجا، نمی‌دانست چرا، اما می‌دانست که «تنها» نیست.


آن شب، دوباره «هندسه‌ی رویاها» را باز کرد. این بار نه از سرِ کنجکاوی سطحی، از سرِ نیاز. صفحات میانی را ورق زد تا به مقاله‌ای رسید با عنوان «رزونانس».

«آیا انسان‌ها نیز فرکانس طبیعی دارند؟»

لیا جمله را زیر لب تکرار کرد. «فرکانس طبیعی...»

چشمش روی خط بعدی لغزید:

«دوقلوها گاهی درد یکدیگر را حس می‌کنند. مادران گاهی از خطر فرزندشان آگاه می‌شوند...»

قلم در دستش مکث کرد. نگاهش به نقطه‌ای خیره ماند، جایی بین صفحه و دیوار.

«دوقلوها...» زمزمه کرد. بعد، انگار چیزی در ذهنش جرقه زد، راست نشست.

«چند شب پیش... چرا از خواب پریدم؟ اون دلشوره مال من نبود.»

چند ثانیه به دیوار خیره ماند.

«همون شب، توی آینه دیدمش. داشت کتاب می‌خوند. اخم کرده بود. انگار چیزی را نمی‌فهمید.»

نفس عمیقی کشید و دوباره به جمله‌ی کتاب نگاه کرد:

«مادران گاهی از خطر فرزندشان آگاه می‌شوند...»

خطی زیرش کشید. بعد، زیر لب، با لحنی که هم پرسش بود و هم تعجب:

«یعنی ممکن است... آدم‌ها بدون اینکه بدانند، هم‌فرکانس باشند؟»

هیچ کس جواب نداد. اما سوال توی ذهنش ماند.

ناخودآگاه نگاهش به آینه افتاد. هیچ چیز. فقط خودش.

کتاب را نبست. یک خط دیگر زیر جمله قبلی کشید. دو خط موازی، مثل دو راه که هنوز به هم نرسیده‌اند. اما لیا حس می‌کرد که یک روز، به هم خواهند رسید. نمی‌دانست کجا. نمی‌دانست کی. فقط حس می‌کرد.


هفته‌ها گذشت. ریتم زندگی لیا شکل تازه‌ای یافت:

صبح‌ها برای آزمون دانشگاه می‌خواند، عصرها با پیاده‌روی کنار ساحل تجدید قوا می‌کرد برای تداوم مسیرش. شب‌ها، ساعتی با «هندسه‌ی رویاها» – گاهی یک صفحه، گاهی فقط یک پاراگراف. اما این بار، نه فقط می‌خواند. فکر می‌کرد. زیرش خط می‌کشید. با خودش حرف می‌زد.

دیگر نه با شتاب، که با حوصله.

دیگر نه برای فرار، که برای رسیدن.

و گاهی، بی‌آنکه منتظر باشد، آینه او را به جهان نُوآ می‌برد و برای لحظاتی، تصویری از زندگی او را نشان می‌داد—گاهی در کلاس موسیقی، گاهی با دوربین در خیابان، گاهی در همان اتاق کوچک، غرق در کتاب‌های تئوری.

لیا نگاه می‌کرد، لبخند می‌زد، و بعد به کار خودش برمی‌گشت.

کتاب و آینه، در ذهن لیا دو راه جدا بودند.

یکی را می‌خواند، سوال می‌کرد، زیرش خط می‌کشید.

دیگری را می‌دید، حس می‌کرد، از آن دور نمی‌شد.

نمی‌دانست این دو راه به کجا خواهند رسید. گاهی، وقتی نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شد و دستش را روی جلد چرمی کتاب می‌گذاشت، چیزی توی سینه‌اش زمزمه می‌کرد که انگار می‌گفت: «صبور باش. نزدیک است.»

داستان ادامه دارد...

علمی تخیلیمتافیزیکدلشورههمدلیفرکانس
۱۱
۰
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید