ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۷ دقیقه·۸ روز پیش

پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۸

از قفس تا افق؛ با آینه‌ای که دیگر تهدید نیست.
از قفس تا افق؛ با آینه‌ای که دیگر تهدید نیست.

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی

حسادتی نامرئی

طغیان درد

همدردی آینه

کلید راز

دنیای رنگی

رقص رهایی

زاده‌ی تحقیر

پاداش امید

قفل رهایی

هندسه‌ی رویاها


افق رهایی:

هوای پاییزی، تازه و گزنده، همچون نوشدارویی شفابخش به درون ریه‌هایش می‌شتافت و هر ذره از هوای راکد و بوی کهنگیِ سال‌های محبوس در آن خانه را با خود می‌شست و به دوردست‌ها می‌برد.

خورشید پاییزی لحظه‌ای از پشت ابرها سر برآورد و پرتوهای رقیق و طلایی‌اش را مانند نوازش گرم و امیدوارکننده‌ای بر چهره و شانه‌هایش گستراند.

درِ آپارتمان که باز شد، طوفانی از عطر و بو—غلیظِ قهوه‌ی تُند، تیزِ شیمیاییِ محلول ظهور فیلم، و گِرمِ گردوغبارِ کهنه—تمام وجودش را دربرگرفت. فضایی کوچک و به‌هم‌ریخته پیش چشمانش گشوده شد:

انبوهی از کتاب‌های قطور عکاسی، قاب‌های نگاتیو که مثل الماس‌های خاکستری بر میز پراکنده بودند، و لباس‌هایی که بی‌قاعده بر پشتی کاناپه‌ای رنگ‌ورو‌رفته آویزان.

برای نُوآ، این به‌هم‌ریختگی، از اتاق‌های بی‌نقص و ساکت خانه‌ی پدری زنده‌تر بود. انگار اینجا نفس می‌کشید و زندگیِ واقعی—با تمام آشفتگی‌اش—در جریان بود.

مایک با همان قد بلند و موهای ژولیده‌ی آشنا لبخندی زد که چین‌و‌چروک اطراف چشمانش را عمیق‌تر کرد. بدون ترتیب، و با حرکتی که در آن محبتِ ساده‌ای جاری بود، چمدان سنگین را از دست نُوآ گرفت و آن را همان جا، کنار در، رها کرد.

نُوآ در همان حال، آینه‌ی قدی پیچیده در پتو را با دقتی خاص به دیوارِ گچیِ خالی تکیه داد. مایک پیش از آنکه او چیزی بگوید، بازویش را روی شانه‌اش گذاشت و با صدایی که از صمیمیت می‌درخشید، گفت: «خوش اومدی خونه، رفیق.»

و در آن لحظه، نُوآ، برای اولین بار پس از مدتی بسیار طولانی، نفسی عمیق و بی‌دغدغه کشید؛ گویی واژه‌ی «خانه» را واقعاً فهمیده بود.

مایک با حرکتی از سر به سمت گوشه‌ای از سالن اشاره کرد: «اتاقت اونجاست. هم‌اتاقی قبلی هفته‌ی پیش رفته. حالا، کاملاً مالِ توئه.»

سپس، نگاهش را مستقیماً به نُوآ دوخت و با لحنی که در آن جدیت و مهربانی به هم آمیخته بود، افزود: «فقط یک قانون طلایی اینجا داریم: حریم. اگر دری بسته بود، یعنی "لطفاً وارد نشو". ما اینجا تنهاییِ همدیگر رو قربانی صمیمیت نمی‌کنیم.»

او با شنیدن این جمله، ناخودآگاه نگاهی به آینه‌ی پیچیده‌شده در پتو انداخت و برای اولین بار احساس کرد قوانین یک خانه می‌توانند نه برای محدود کردن، که برای محافظت از آرامش باشند.

نُوآ با قلبی سبک‌بار از امید قدم به اتاقش گذاشت و در را با احترامی نوظهور به حریم شخصی پشت سرش بست. اتاقی کوچک و بی‌آلایش، اما با پنجره‌ای فراخ که رو به آسمان باز می‌شد.

اولین حرکتش را با اعتمادی تازه انجام داد:

به سوی پنجره رفت، گیره‌های کهنه را با فشار انگشتانش به روی جهان بیرون گشود. هوای کهنه و سنگینِ محبوس در اتاق، با یک نسیم تازه‌ی پاییزی جای خود را عوض کرد که مستقیماً به استقبال صورتش آمد.

چشمانش را بست و این هوای تازه را، که بوی آزادی می‌داد، به درون کشید. حالا دیگر این چهار دیوار کوچک، قلمروی بی‌چون‌وچرای او بود.

سپس با حوصله‌ای آیین‌وار و انگار که در حال انجام مراسمی مقدس است، پتوی کهنه را از دور آینه‌ی قدی باز کرد و به کناری گذاشت. سپس آن را با هر دو دست بلند کرد—وزن آشنا و سنگینش اطمینان‌بخش بود— و با احترامی عمیق در گوشه‌ای امن، تکیه‌گاهش به دیوار و همسایه‌اش به یک کمد چوبیِ محکم، قرار داد.

نور ملایم غروب که از پنجره می‌تابید، بر سطح بی‌غبار شیشه برخورد کرد و ردی درخشان و گرم بر آن انداخت. این آینه، بیش از یک وسیله بود؛ این اولین و محکم‌ترین سنگ‌بنای حریمِ تازه و هویتِ در حالِ ساختش بود.

چمدانش را باز کرد. با آنکه خستگیِ تمامِ آن روز پرحادثه در استخوان‌هایش نشسته بود، اما جریانِ گرم و تازه‌ای از انرژی در رگ‌هایش می‌دوید—انرژیِ ساختن و مالک شدن. او وسایلش را یکی‌یکی و با دقت بیرون آورد:

لباس‌های ساده و بی‌ادعا را تا کرد و در کشوها چید؛ کتاب‌ها را بر اساس زبانی که فقط خودش می‌فهمید، کنار هم ردیف کرد؛ و گیتار محبوبش را نه به صورت تصادفی، که در مکانی ویژه و در دسترس قرار داد.

هر شیء که سرجای خود می‌نشست، گویی تک‌آجری محکم بر پی ساختمانِ تازه‌نفسِ «خودِ واقعی‌اش» بود و فضای خالی اتاق را به تدریج به قلمرویی آشنا بدل می‌کرد.

وقتی آخرین وسیله را سر جایش قرار داد، ناگهان، همچون موجی آرام اما فرساینده، خستگیِ تمام آن روز بر تن و روحش فرود آمد. اما این، خستگیِ یک جنگنده‌ی پیروز بود—خستگی‌ای شیرین و رضایت‌بخش.

روی تخت جدیدش دراز کشید. بوی پاکیزگیِ ملحفه‌های تازه و نسیم خنکی که از پنجره می‌وزید، در هم آمیختند و مانند نرم‌ترین لالایی، ذهن خسته‌اش را نوازش دادند.

نگاهش غیرارادی به گوشه‌ی اتاق لغزید، جایی که آینه‌ی قدی در تاریکی فربه‌شونده‌ی شب، تنها به صورت شبحی آرام و بی‌صدا خودنمایی می‌کرد—دیگر نه یک تهدید، که نگهبانی آشنا برای خوابش.

چشمانش را بست. برای اولین بار در عمرش، هیچ پرسش بی‌پاسخ فردایی ذهنش را نمی‌کاوید و هیچ سنگینی بر شانه‌هایش لم نداده بود. تنها، سبکیِ بال‌مانندی را حس می‌کرد که گویی او را در خود می‌پیچید—سبکیِ رهایی.

در آستانه‌ی خواب، لبخندی آرام و ریشه‌دار، بی‌آنکه خود بخواهد، بر لبانش شکفت. او در قلمروی بی‌چون‌وچرای خودش بود و در آرامشی چنان ژرف که مرز بین واقعیت و رؤیا را محو می‌کرد، به نخستین خوابِ راستین و بی‌دغدغه‌ی عمرش غرق شد.


پنج روز سپری شد—پنج روزی که برای نُوآ، جهانی تازه در خود داشت. صبح با آواز پرندگان از پشت پنجره آغاز شد. نور ملایم و طلایی خورشیدِ پاییزی از پنجره می‌تابید و ذرات رقصان غبار را در هوا روشن می‌کرد. او، با فنجان قهوه‌ای در دست، بی‌هیچ انتظار خاصی تلفن همراهش را چک کرد.

ایمیلی رسمی از طرف «دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه وِریدیا» در صندوق ورودی چشمک می‌زد. نُوآ که انتظارش را نداشت و حتی نام این دانشگاه را جایی ثبت نکرده بود، با بی‌حوصلگی آن را یکی دیگر از ایمیل‌های تبلیغاتیِ دانشگاه‌هایی می‌پنداشت که او را نمی‌شناختند. تا اینکه نگاهش به خط موضوع افتاد و قلبش یک‌باره از حرکت ایستاد:

«موضوع: دعوت به ثبت‌نام و اعطای بورسیه‌ی کامل تحصیلی»

دستانش بی‌اختیار به لرزه افتاد. این، چیزی نبود که درخواست داده باشد. این، یک پیشنهاد بود. یک دعوتنامه. او ایمیل را باز کرد و آن متن رسمی و زندگی‌ساز را خواند:

«آقای نُوآ رینولدز عزیز،

با تبریک، به استحضار می‌رساند بر اساس توصیه‌نامه‌ی تأثیرگذار جناب آقای فردریک وینستون و ارزیابی کیفیت استثنایی نمونه کارهای شما، کمیته‌ی بورسیه‌ی دانشکده‌ی هنرهای زیبا، به اتفاق آرا شما را واجد شرایط دریافت بورسیه‌ی کامل تحصیلی (شامل شهریه و کمک هزینه‌ی زندگی) در مقطع کارشناسی رشته‌ی آهنگ‌سازی تشخیص داده است.

لطفاً جهت تکمیل فرآیند ثبت‌نام و ارسال مدارک، حداکثر تا تاریخ 15 نوامبر 2028 به سامانه‌ی آموزشی دانشگاه مراجعه فرمایید.

با احترام،

دفتر امور بورسیه‌های تحصیلی

دانشگاه وِریدیا»

هوا در ریه‌هایش حبس شد. این رویا نبود. اما انگار جهان می‌گفت: «راهت درست بوده. حالا پرواز کن.»

با انگشتانی که حتی در هوا نیز رقص لرزانی داشتند، مستقیماً به سامانه‌ی دانشگاه رفت. فرآیند پر کردن فرم‌ها، با وجود سادگی فنی، برای او چون طی کردن یک گذرگاه آیینی بود. پس از آپلود آخرین مدرک، مکان‌نما بر روی دکمه‌ی «تأیید نهایی و ارسال» معلق ماند.

نُوآ نفسی عمیق کشید—نفسی که می‌خواست سه سال گذشته را بیرون بریزد—و کلیک کرد. در همان لحظه، اشکی که ماه‌ها نه در چشمان، که در اعماق وجودش حبس شده بود، سر باز کرد و جاری شد. این اشک، دیگر از جنس اندوه نبود؛ این اشک، رهاییِ شیرینِ رسیدن به ساحلِ انتخابِ خود بود.

این تنها یک پذیرش تحصیلی نبود؛ این نشانِ افتخاری بود که سرنوشت بر سینه‌ی روحش می‌زد و او اکنون، در آستانه‌ی پرواز، نخستین تپش‌های سبکبالی را در وجودش حس می‌کرد.


هفته‌ها به آرامی می‌گذشتند و در ضرب‌آهنگی نو و دل‌خواه جای می‌گرفتند. زندگی نُوآ حالا بر سه پایه‌ی استوار می‌گشت:

سحرگاهان در کلاس‌های دانشکده‌ی هنر وِریدیا، جایی که تئوری موسیقی و هارمونی همچون الفبایی جادویی، رازهای زبان عالم را برایش می‌گشودند.

پس از نیمروز، با دوربین به استقبال جهان می‌رفت—از جشن‌های خودمانی گرفته تا مراسم‌های دانشگاهی. هر کلیک شاتر، نه تنها سکه‌ای برای صندوقِ استقلال، که حس مالکیتِ شیرین بر لحظه‌ها و زندگانی خود را برایش به ارمغان می‌آورد.

و شبانگاهان، با گیتارش در خلوتِ مقدسِ اتاقش تنها می‌ماند، در فضایی که کم‌کم آینه‌وار، درونِ هنرمندِ او را بازمی‌تاباند و با پوسترهای موزیسین‌های محبوبش و پاره‌های کاغذِ مملو از ملودی‌های زاده‌شده در سکوت آراسته می‌شد.

گاهی آن‌قدر خسته و تمام‌شده به خانه می‌رسید که فقط می‌توانست روی تخت بیفتد. اما میان این خستگی و خستگی گذشته فرسنگ‌ها فاصله بود: اینجا، خستگی برآمده از رضایت بود، چون می‌دانست هر قطره از انرژی‌اش را برای چیزی گذاشته که از آنِ خودش است.

هر عکسی که ثبت می‌کرد، هر ملودی که خلق می‌نمود، آجری بود بر دیواری که خودش سنگ‌به‌سنگش بالا می‌برد. او دیگر پسر کسی نبود؛ او فقط و فقط «نُوآ» بود—و همین ساده‌ترین و اصیل‌ترین بودن، باشکوه‌ترین پیروزی زندگیش به شمار می‌رفت.

داستان ادامه دارد...

علمی تخیلیرمان عاشقانهآزادیحریم شخصیبورسیه تحصیلی
۱۸
۲
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید