من کارآگاه نویسنده ام·۱ ماه پیشتنها چیزی که یادم میآید 3بخش سوم : روز سوم«هی! حمله کنید. دشمن رو شکست بدید.» پسر همانطور که اسب ها و سرباز های خیالی اش را تکان می داد؛به بینی مرد نزدیک شد و با…
من کارآگاه نویسنده ام·۱ ماه پیشکمی زندگی لطفا!کمی زندگی لطفا! از زندگی خسته شده بودم. دیگه هیچ آرزویی نداشتم. تمام انگیزه ام پَرپَر شده بود. هیچ کس نبود که درکم کنه. هیچ کس نمیتونست حال…