مهدی محمدزاده·۷ ساعت پیشداستان: «قابِ خالی»گاهی پرزرقوبرقترین رابطهها، ساکتترین دلها را دارند. این داستان یادآوری میکند خوشبختی واقعی، دور از چشم دیگران شکل میگیرد.
مریم قمری·۸ ساعت پیشبابونه تفاله هاش..من همه چیو همونجوری که هس دوس دارم !مثلا هیچ دیوونه ای چای بابونه رو بدون اینکه از صافی رد کنه نمیخوره ، اون گلای کوچولوشو هم میخورم تازه ،…
miyo·۳ روز پیششب خوش کیوتاشب، آرامآرام روی شهر و ذهن مینشیند و همه چیز رنگی از سکوت و آرامش میگیرد. وقتی چراغها کمکم خاموش میشوند و صدای روز در دوردستها محو م…
محسن قربان اوغلی·۴ روز پیشدر تلاطم تضادها؛ از سایههای تاریک تا باغهای آرامشدر نوشتههای قبلی، از این صحبت کردم که چگونه آگاهی میتواند از دل نظم و نور بیرون بیاید. اما امروز میخواهم از جنبهای دیگر از این سفر سخن…
مجید حسنی·۸ روز پیشروی سقف نیسان!دیشب، پشت چراغ قرمز چشمم به یک نیسان آبی افتاد...جوانی روی سقف باربندش نشسته بود؛خیابان را نگاه میکرد و لبخندش نشانهی لذتی بود که از حال م…
مجید حسنی·۹ روز پیشپزشک همگانی!از پلههای آزمایشگاه پایین میدویدم؛ ذهنم سنگینتر از پاهایم شده بود... خستگی کار، فکرهای نیمهتمام و فشار روزهای تکراری روی شانههایم نشست…
parsax x·۱۰ روز پیشمادر...مادر…تو همون آرامشِ بیدلیلی هستی کهوقتی دلم بیصدا میلرزه،میای و مثل یه نسیم آروممینشینی روی فکرِ خستهم.مادر…تو دعای بیصدایی هستیکه هم…
نرجس·۱۶ روز پیشخاکستر به نورخواست چیزی بگه که در اتاق با شدت باز شد.مهگل مثل همیشه بدون در زدن اومد تو. از خوشحالی بالا و پایین میپرید.ـ مامان! بابا! اومد!هر دو با تع…