ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنمیبینم آن شکفتن شادی را
تهمتن
تهمتن
خواندن ۷ دقیقه·۲ روز پیش

دانه دانه برف

داستان کوتاه :
رو به روی پنجره ایستاده بود ، برف جمع شده روی بام خانه ها ، درختان کاج سبز و سفید ، راه های پر شیار ، دود های بی رنگ شیروانی ها ، چایش را سر کشید ، افکاری گنگ و سرشار در ذهنش میگشت ، دیروز سرکار رئیسش هشدار داده بود اگر بار دیگر دیر برسد اخراجش میکند این را با تحقیر و تعنه گفته بود برای همین از ساعت شش بیدار شده بود ، دانه های برف باز شروع به باریدن کردند ، ساکت و غلتان ، میگشتند و آرام آرام جایی را برای خود برمیگزیدند ، افکار مرد با هر دانه که مینشست آرام تر میگرفت ، همانطور که دانه ای را دنبال میکرد توجهش به پنجره باز خانه مقابل جمع شد ، آنطرف تر در فاصله ای نسبتا دور ، زن و مردی در حال مشاجره بودند ، مرد دستش را بالا برده بود و زن میگرییست ، هیچ صدایی از آنها به گوشش نمی آمد ، چشمش را تنگ کرد و پنجره را کاملا باز کرد و گردنش را کشید ، اینبار مرد کشیده ای در گوش زن خواباند ،بچه ای که مشخص نبود پسراست یا دختر روی مبل میگریست ، قلب مرد تند شد ، خاطرات کودکی دانه دانه می آمد و میرفت ، مادرش صدایش کرد ، از میان سیل افکار پرت شد بیرون و با آه و ناله حاصل از پا درد به سوی مادر لنگ لنگان به راه افتاد

محیط کوچک خانه تا آشپزخامه را طی کرد پشت سفره نشست  «چیه ؟»،«بیا صبحونتو بخور »، «خوردم صبح خوردم »،«پات چیشده ؟ »، «نمیدونم اینم بدبختی جدیده »،«چته که بدبختی ؟ مگه من مردم انقد نق میزنی بچه خداروشکر کن »، «تو نمیفهمی من چقدر بدبختم ، هزار دلیل برای بدبختیم دارم میدونی اگه تو بدنیام نمیاوردی الان هیچکدوم از این بدبختیا رو نداشتم»،«باید برات زن بگیریم اینطور نمیشه داری از دست میری»،«زن ؟ (میخندد) تا یکی دیگه رو هم عین خودم بدبخت کنم ، مادر جان من بیچاره ام زندگیم مزخرفه همش به فکر و خیال میگذره دیروز میخواستن اخراجم کنن میگن حواست به کار نیست بابا من حواسم به زندگیم نیست همش یا دارم فکر میکنم یا کتاب میخونم یا فیلم میبینم هیچی دیگه دختر مردمو میخوای بدبخت کنی اخه  » ،  «باباتم خدابیامرز عینهو خودت بود ، لنگشو تحویل داد و رفت ، انگار اون تو رو زاییده ، این حرفا کدومو پسر جون مگه بقیه انقد حساب کتاب میکنن برو یکم چش و چالتو باز کن یه دختری رو بپسند بریم برات خواستگاری دیگه فلسفه بافی که نمیخواد کنی …»،«میدونی چیه من زن بگیر نیستم اصلا از زن جماعت بدم میاد نه حوصله نقاشو دارم نه حوصله گریه هاشو دارم پس فردا هم دو تا توله میخواد بزاد دو تا بدبخت که عین خودم بشن ، آخه مادر من مگه احمقم برم بچه بیارم وقتی خودم بدبختم بچه بیچاره چه گناهی کرده بیاد تو گنداب زندگی من فردا پس فردا هم معلوم نیست وضعیت مملکت دیدی جنگی چیزی شد بچه بدبخت جنگ زده میشه یا بیماری انقدر بیماری زیاده یا مثلا چه میدونم یهو دیدی قحطی اومد یا بچه بیچاره فقیر و بی پول شد»،«بچه جون اگه ملت بخوان مثل تو فکر کنن که الان کلهم آدمیزاد منقرض شده بود ، مگه دیوانه شدی (روزنامه را از کنار میز بر میدارد و عینکش را از گوشه لباس بر چشم میزند) بیا الان اینجا تو صفحه حوادث گفته مردی چهل ساله همسرش را با چاقو کشت ، جلوتر نوشته مرگ جوانی به علت تصادف ماشین یا چمیدونم چپ شدن اتوبوس هزار تا چی اینجا گفته اگه بخوای اینطور فکر کنی که باید عذا بگیری بشینی ته خونه هیچ کاری نکنی نمیشه که اینطور » ، «باشه » برخواست و در اتاق اماده شد ، کیفش را گرفت و رفت

روبه روی اداره هنگام رد شدن از خیابان ماشینی با سرعت از کنارش گذشت و باد آن انداختش نفس زنان برخواست با ترسی شفاف و پایی لرزان و لنگ به طرف اداره رفت ، رئیس نیامده بود ، سالنی بزرگ و باریک که سرتاسر میز های کنار هم ‌و اناقک های جدا شده به واسطه پرده بود ، به طرف باجه خود رفت ، با سارا سلام احوالپرسی کرد و چون مشتری نداشت به حرف زدن پرداخت ، باز همان حرف های همیشگی از خیالبافی مادر و بدبختی در زندگی و تفکرات فلسفی ، سارا عادت داشت به پای حرفهای مرد مینشست و تا آمدن مشتری ها گوش میداد ، یعنی سارا عاشقش بود یا همانطوری گوش میداد شاید باید با سارا ازدواج میکرد دختری به آن خوبی ، ارباب رجوع از راه رسیدند و سکوت بین آن دو حاکم شد ، اولین مشتری همان مرد همسایه بود همراه زنش ، زن زیر چشم کبود و کسل و مرد با لبخندی تصنعی میخواستند چک هفته پیش را پول کنند ، چک مچاله بود و زن با نگاهی نامطمئن و با تردید آن را بیرون آورد و مرد با خشمی ملایم آن را قاپید و به دست او داد ، دلش برای زن سوخت چند باری نگاهی زیر چشمی به او انداخت و زن معذب شد ظاهرا بچه هم در شکم داشت ، چک پول شد و مرد اینبار خندان و خوشحال و زن افسرده و بدبخت خارج شدند ، تا ظهر همین بود ، گاهی زن و شوهرانی به ظاهر شاد و گاهی افسرده ، ظهر بود از بانک بیرون زد میخواست ساندویچ بخرد برای سارا هم ، خرید و برد و خوردند ، سارا را دوست داشت اما میترسید بگوید چون عاقبت نمیدانست چه میشود ، همان صحبت های مادر را با او گفت اما سارا تنها به او گوش میداد و تایید میکرد «مامانم صبحی میگفت زن بگیر (میخندد و نگاهی به او میکند)»«جدی ؟(با تاخیر میخندد)» هر دو چند ثانیه ای به هم زل زدند و بعد روزنامه حوادث روی میز سارا را دید ، تیتر :« مردی همسرش را به قتل رساند» ، با دیدن آن لبخندش تلخ شد و یکهو به نظر سارا بیدلیل عنق شد .

بعد از ظهر از بانک بیرون زدند ، معمولا تا جایی پیاده میرفتند و بعد جدا میشدند ، برف قطع شده بود اما پیاده رو سفید سفید ، صدای قار قار کلاغ خیابان خلوت و صدای خورد شدن برف ها ، گفت «نمیای امروز خونمون مامانم شام درست کرده گفت دعوتت کنم»، «(متعجب)چی ؟ خب … نمیدونم ، نه ، خب …»، «خدایا آخه بیین من چقدر بدبختم (رویش را  گرفت و اشکی در چشمش غلتید ) چرا نمیای ؟ » ، «خب باشه میام چیشد چرا اینطور شدی ؟» سرکوچه رسیدند ، هنگام خداحافظی یادآوری کرد ساعت هشت بیاید برای شام سارا نیز با تردید پذیرفت ، باز تنها شد مثل همیشه ، کودکی که پدرش همواره او را طرد میکرد و مادری که پشت و پناه پدر بود ، تمام کودکی را در اتاق محورش گذراند و لابه لای کتاب ها و فکر و خیالات زیسته بود ، با قدم هایی عجول راه میرفت ، باز برف باریدن گرفت ، گاه گاهی تکه برفی در چشمش میرفت ، صدای رد شدن تایر ها ، پالتو و کیف چرم دستش، درخت سفید پوش مقابل یک آن به نظرش مادری آمد که کودکش را در آغوش گرفته ، به سر خیابان رسید ، در نقطه ای چند نفر جمع شده بودند ، جلوتر رفت ، پشت جمعیت ایستاد و از دور اتوبوسی چپ شده را دید ، یک جنازه که یحتمل از شیشه پرت شده کنار جوب افتاد بود و چند نفر هم آنطرف تر روی لبه جوب پا و سر شکسته نشسته بودند

از جمعیت جدا شد ، حالش بد بود ، یاد سارا آرامش میکرد انگار دلگرمی به او میداد ، تا خانه به او فکر کرد ، غبار صورتش را رفت و دید چقدر زیبا بوده ، سارا ، سارایی که همیشه گوش شنوای او بوده ، همانی که انقدر دلنشین بود ، چطور تا به حال او را درست ندیده بود ، از خیابانْ سر کوچه رسید ، همان زن و شوهر صبحی را دید ، در کوچه داشتند به سمت خانه میرفتند ، مرد دست زن را گرفته بود و قدم های بلند و بذله گویانه ، به پشت در رسیدند ، مرد در را باز کرد و زن با کرشمه داخل شد و مرد پشت سرش.  هنگام بسته شدن در او را دید ، سری با لبخند تکان داد و او نیز سر تکان داد ، هر دو داخل خانه شدند .

پ.ن : عکس های استفاده شده در متن از چالش «بیایید عکس بزاریم ...» برداشته شده , عکس اول از «میخک سفید » , عکس دوم از «حدیثه خانم » , عکس سوم از «مینا خانم » , عکس چهارم از «جناب مهریان» و عکس پنجم از «جناب مانی » , ممنونم از همه دوستانی که در چالش شرکت کردن هنوز هم چالش برقراره پذیرای عکس های قشنگ شما هستیم 🙏🙏🌹
پ.ن2: امیدوارم حالتون خوب باشه , ظاهرا کامنتا درست شده دیگه لازم نیست تو بخش انتشارات بزاریم پست هارو برای کامنت بخش جدیدترین ها هم فعال شده

داستان کوتاهجدیدعشقرابطهداستان
۲۵
۱۸
تهمتن
تهمتن
میبینم آن شکفتن شادی را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید