ویرگول
ورودثبت نام
مجموعه داستان‌های جمشید محبی
مجموعه داستان‌های جمشید محبینیای من ماهی کوچکی بود که روزی در تلاطم امواج خروشان مُرد. خودم اما مثل سامورایی سخت‌جانی که هر چه بر او تیر می‌زنند، فرو نمی‌افتد؛ ایستاده‌ام و زُل زده‌ام توی چشم زندگی/ jamshidmohebbi@gmail.com
مجموعه داستان‌های جمشید محبی
مجموعه داستان‌های جمشید محبی
خواندن ۱ دقیقه·۷ سال پیش

داستان| خیابون نادری

  • نوشته‌ی: جمشید محبی - تیر 1391

یکی رو می‌شناختم که ‫بین خیابون نادری بودن - که من انتخابش کردم - و فنجون قهوه بودن و ماز بودن، فنجون قهوه بودن رو انتخاب کرد؛ ‫رفت و شد فالچی! حالا فال هزار تا آدمو توی سینه‌ش داره.

من که گفتم خیابون نادری بودم و موندم و چنارهای سر به هم گذاشته رو تماشا کردم. یه روز که با ماشین از خودم عبور می‌کردم، دلم واسه خودم تنگ شد، اینه که زدم بغل و پیاده شدم و یه پاره آجر آغشته به دوات رو از گوشه‌ای برداشتم، کوبیدم اون جای خیابون که دستم بود. دستم رو شکوندم و تا چهارراه مولوی یه دستی روندم و دنده عوض کردم!

‫وفا نمی‌خواست ماز باشه اما انتخاب دیگه‌ای نداشت. رفت و اون تو گم شد. هیچکدوم از ما هم معرفت‌مون نکشید بریم درش بیاریم! نابلد بود طفلی!/ پایان

بیشتر بخوانید:

https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%8C-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-hj3kfqtnh9ko
https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-udncs9dalyxb
https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-v0pxhtqrpinj


داستانداستان کوتاهادبیاتروانشناسیکتاب
۱۴
۰
مجموعه داستان‌های جمشید محبی
مجموعه داستان‌های جمشید محبی
نیای من ماهی کوچکی بود که روزی در تلاطم امواج خروشان مُرد. خودم اما مثل سامورایی سخت‌جانی که هر چه بر او تیر می‌زنند، فرو نمی‌افتد؛ ایستاده‌ام و زُل زده‌ام توی چشم زندگی/ jamshidmohebbi@gmail.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید