ویرگول
ورودثبت نام
م.امین خ
م.امین خخواستم بفهمم، درک کنم اما گاهی سخت ترین سخت ها ما را به انتخاب حتی غلط مجبور میکنند. فیزیک خوان
م.امین خ
م.امین خ
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : دروغ، شروع یک پایان

هر چقدر از گم شدن گلی میگذشت رفتار پدر و مادر عجیب تر میشد، گلی هر روز که از نبودش میگذشت سخت تر غم را در جانم فرو میبرد و نفس را در گلویم سخت میکرد. هر بار که با خشم در مقابل خانواده میگفتم گلی کجاست؟ میگفتند بستری شده، خانه پدربزرگ است، امروز که نه ولی فردا می آید، اما من باور ندارم که این ها حقیقت باشند.

وقتی در خانه نبودند به سراغ کمد اسناد رفتم شاید آدرس یا نشانه ای از گلی جانم پیدا کنم وقتی دست به کیف کوچک اسناد بردم با برگه ای رو برو شدم که تلخ بود یک گل سرخ در میانه کاغدی با حاشیه طلایی قرار داشت که نوشته بود

در غم تو سوگواریم فرزند کوچکمان گلی جان

مات و مات به در و دیوار نگاه میکردم، غم؟ سوگواری؟ نه، نه این یک گلی دیگر است به شناسنامه گلی که دست بردم دیدم روی آن مهر قرمز رنگی که شلخته وار کشیده شده بود نوشته بود «فوت شد».

آری گلی نبود اما چرا؟ مگر میشود گلی و عروسک خونی گلی را از ذهن بیرون کرد وقتی دست به مدارک بردم عرق سرد بر روی بدنم سر میخورد، گویی در سردخانه تن بی جانم داشت در کنار گلی آرام میگرفت. برگه پزشکی قانونی نوشته بود «فوت به علت ضربه مغزی ناشی از برخورد به جسم سخت»

اما گلی نه خیلی بازیگوش بود که به در و دیوار خودش را بزند و نه آنقدر هواس پرت که خودش را بی هوا در میانه خطر ببرد. تنها کاری که میشد کرد این بود که برای خون روی عروسک گلی دلیلی پیدا کنم نه دلیل خون بلکه دلیل اینکه گل چرا باید به زمین برخورد بکند یا به چیزی که جسم سخت نام داشت برخورد کند.

همه مدارک را روی میز قرار دادم و و وقتی پدر و مادر آمدند درخواست کردم یک جلسه بگذاریم، پدرم گفت: جلسه؟ گفتم تعجب نکنید من نیاز به کمیته حقیقت یابی دارم. حقیقتی تلخ که گلی آن را در لحظه آخر دیده بود. وقتی روی صندلی نشستند گفتند راستش را بخواهی وقتی صدای افتادن آمد به داخل حیاط رفتیم و دیدیم که گلی روی زمین بود و وقتی به بیمارستان رسیدیم تمام شده بود. گلی پر پر شده بود. راست میگفتند گلی پر کشیده بود.

وقتی از خیابان به خانه باز میگشتم همسایه را دیدم که انگار او هم غم نبود گلی را در چشمان من دیده بود، وقتی مرا در آغوش کشید گفت بشکند دست کسی که گلی را زد. حرف در دهانش خشک شد و ادامه نداد، گلی را زد؟ و مرا رها کرد و رفت.

یک نفر در این میان دروغ میگفت، نه دروغی برای آرامش من بلکه برای تبرئه خودش از خون گلی کوچک، گلی که جز خنده و مهربانی در دستان کوچکش چیزی نبود. عروسک آغشته به لکه سرخ خون گلی در اغوش کشیدم . کاش گلی بود. کاش با من حرف میزد و میگفت نگران نباش برادرم.

دوست عزیزی که این ماجرا رو خوندی و به این قسمت رسیدی،سلام! این متن یک نوشته سریالی هست که توی ذهن من داره شکل میگیره. بخشی از اون ناشی از اندوه من هست که همیشه در من بوده و با من زیست کرده و بخشی از اون از اجتماع شکل گرفته من جنازه این افکار رو سال هاست به دوش میکشم ولی زمان مناسبی دیدم که باری رو سبک کنم. ماجرای عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما ماجرای از تلفیق زشتی و زیبایی و دروغ و حقیقت هست.

بخش های قبلی:

1.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما

2.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : داستان رفتن

3.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : بدون تو

4.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : دروغ‌های بِرَهنه

اجتماعیداستاندلنوشته
۲
۰
م.امین خ
م.امین خ
خواستم بفهمم، درک کنم اما گاهی سخت ترین سخت ها ما را به انتخاب حتی غلط مجبور میکنند. فیزیک خوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید