این عجله من برای خداحافظی و ننوشتن نمیدانم از کدام خرابشدهای نشئت میگیرد. اما این بار چهارم است و این بار امیدوارم به درازا بکشد. میانه اتفاقات دی ماه نیاز شدیدی داشتم که برای مدتی طولانی یا ننویسم یا ناشناس مهملاتم را منتشر کنم. در ناامیدی، امیدواری، عشق و دیگر چیزها گفتم که مدتی نیستم. اما اینترنت قطع بود و سکوت لزوما فضا را در اختیار صیانتیها میگذاشت. پس باز هم نوشتم.
بعد از آن روزها که شبحی از فیلترنت وصل شد، دوباره خواستم ننویسم و مدتی نباشم. در زندهگی، رفتارها، خداحافظی و امید ۳ روز قبل از شروع جنگ از شما خواستم که ماقبل، خود عید و بعد از آن را جشن بگیرید. خودم تقریبا هیچکدام را نتوانستم انجام دهم. روزهای زیادی در خانه تنها بودم و صدای توپ و موشک را گوش میکردم.
بعد از آنکه ویرگول قطع شد و مدتی بعد با آن وضعیتش برگشت سعی کردم برای همیشه اینجا دیگر چیزی ننویسم و در ۲ پست جداگانه (یک و دو) گودبای پارتی هم برگزار کردم که البته تا یک ماه بیشتر نتوانستم تحمل کنم و باز هم نوشتم. دوباره به هیولای قطع اینترنت خورده بودیم و باید جایی بود تا میتوانستم در حد خودم چیزی بنویسم. اگرچه که از انتهای سال قبل بلاگ خودم یعنی سالینوس هم راه افتاده بود و آنجا راحتتر مینوشتم.
فیلترنت که وصل میشود، اولین جایی که کاربرانش را کرور کرور از دست میدهد همین ویرگول است. تقریبا هر کسی که تازه میآید و اینجا چیزی مینویسد از اینکه محکوم بوده است و جایی برای رفتن نداشته میگوید. بلاگنویسی به شیوه سنتی آن کاری بسیار سخت و در این روزها اینکه همان چیزها خواننده پیدا کند، کاری بسیار بسیار سختتر است. دوستی میگفت بلاگنویسها را این روزها فقط بلاگنویسهای دیگر میخوانند.
الان که میبینم ویرگول خلوت شده خوشحالترم. نه برای کمشدن آدمها، برای اینکه آن چند نفر آدم واقعی باقیمانده، واقعا تو را میخوانند. حتی با اینکه خودشان هم بلاگنویساند. اما در عین حال رباتهای مزخرفنویس هم بسیار زیاد شدهاند و تقریبا از هر ده مطلب ۷ یا ۸ مطلب یا تبلیغند یا کپیشده از هوش مصنوعی.
در دنیای ریلزها و شورتها، نویسندهبودن خیلی معنایی ندارد. خوراک آدمها ویدئو شده و کلمات در نازلترین جایگاهشان قرار دارند. البته برای منی که خیلی برای جذب مخاطب و خواننده نمینویسم اینها مهم نیست. چند گره کور ذهنی دارم و مدتهاست هر چیزی مینویسم فقط تکرار مکررات است.
آلما نبود و حالا کمتر در ذهن و فکر حضور دارد. کمتر به او فکر میکنم و دیگر چیزی نبوده که نگفته باشم و به آن فکر نکرده باشم. انگار تونلی را داشتم وسط یک کوه بزرگ میکندم و حالا چکشم را ازم گرفتهاند و چراغ هم ندارم. نشستهام میان تاریکیها. تمام دیوار تونل را از خاطرههای اتفاقنیفتاده نقاشی کردم و حالا در خاکستریترین حالت ممکن چشمهایم را بسته و در خلا بهسر میبرم.
البته ممکن است یکی دو هفته آینده بهخاطر کار ریسکی که میخواهم هفته بعد انجام دهم یا اینترنتی که احتمال دارد دوباره قطع شود، برگردم و چرت و پرتهایی بنویسم. اما احتمالش ناچیزتر از این حرفهاست. این شکل نوشتن من و اعلام خداحافظی که در نسخه قبلی همین نوشته به آن اشاره کرده بودم، دیگر بخشی از رفتار من شده است وگرنه میدانم بودن یا نبودن من اصلا مسئله نیست و بیشتر برای خاموششدن این بخش از ذهن خودم که شهوت دائمی نوشتن دارد اینجور چیزها را مینویسم.
برخلاف قبل هم خیلی دنبال معنای زندگی و این چیزها نیستم. بیشتر دنبال معنای خودم میگردم. دنبال مرهم زخمهایی که سالهاست ترمیم نمیشوند و ذهنی که هرگز آرام نمیشود. البته در جایی مثل ایران خیلی شدنی نیست از بس پایت به ابتداییترین چیزها گره خورده. اما سعی میکنم بیشتر از همیشه بخوانم. کمتر از همیشه حرف بزنم و ترجیحا این شبح کمرنگ آلما را هم از ذهنم پاک کنم.
تا حدودی در سال ۱۴۰۵ به این سمت حرکت کردهام و روزی یک پرده آلما رنگپریدهتر از همیشه میشود. صداهای شبانهای که اجازه خوابیدن هم نمیدهند به دنبال او میروند. اگرچه خالی از عشق میشوم اما بهایی است که باید بپردازم. دکتر چشمپزشکی که دیروز رفته بودم میگفت چشمانت بیش از حد خشک شده است. گفتم شبانهروز به مانیتور زل زدهام و نگفتم ممکن است گاهی اشک هم بریزم. اما آیا اشک ریختن باعث خشکشدن چشمها میشود؟ نمیدانم. برایم قطره اشک مصنوعی نوشت و باید روزی ۳ بار استفاده کنم.
تا همینجا که بودم علیالحساب نقطه میگذارم. از خیلی چیزها دیگر نمیگویم. از خستگیها، از آن کار ریسکی هفته بعد، از آدمها، از مهتاب، نسترنها، سیماها، مهشیدها و...، بماند برای روزی که حالی بود و احوالی داشتیم.
البته از من در صفحه ویرگول اتو ابزار ممکن است مطالبی ببینید که با اسم من منتشر نمیشوند. ممکن است راهنمای عیبیابی و تعمیر خودرو در شرایط جنگی، یا مطلب معرفی بهترین کانالهای خودرویی آپارات یا مطلب آخرین اخبار خدمات خودرویی در زمان جنگ (معاینه فنی، تعویض پلاک، عوارض و...) را قبلا خوانده باشید :) من یکی از نویسندههای بلاگ اتو ابزارم :)
برای شما عشق و آرامش آرزو دارم.
با بوی نارنگی برمیگردم.
ساچ / خرداد ۱۴۰۵
