ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیدر بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ ماه پیش

تیتراژ پایانی و آنچه گذشت

** این مطلب من رو به شکل ویدئویی در آخرین پست بلاگ من salinus[.]ir می‌تونید ببینید.

***اینجا نمیشه کامنت گذاشت. منتظر کامنت‌هاتون توی آخرین پست بلاگم هستم. توی باکس کامنت اگر دوست ندارید ایمیل خودتون رو وارد کنید، یه ایمیل فیک مثل a@gmail.com هم کفایت می‌کنه.

زندگی در ایران گذراندن زمان بین بحران‌هاست. هر چقدر هم روی این داستان با بهانه‌های واهی مثل اینجا خاورمیانه‌ست، اینجا از نظر ژئوپولیتیکی اینجوریه، تاریخ همیشه همینجوری بوده و... ماله بکشیم،‌ حجم زندگی تلف شده ما اونقدر بزرگه که قابل چشم‌پوشی و صرف‌نظر کردن نیست. جریان زندگی در ایران به خطر افتاده و جانی براش نمونده.

آنچه بود و آنچه شد

به همین خاطر حداقل برای من جاهایی مثل ویرگول اجازه می‌داد - حتی به شکل فیک و تظاهر کامل - شبحی از یک زندگی نیمه‌ایدئال رو توصیف کنم. گاهی از عشق می‌‌گفتم،‌ گاهی از آرزوها، گاهی از آدم‌هایی که هیچوقت نبودن و خاطره‌هایی که هیچوقت اتفاق نیفتادن و گاهی اوقات هم به وضع موجود انتقاد شدید می‌کردم که نه اثری داشت و نه فایده‌ای.

این بُعد جدید در زندگی من نویسنده (که در ادامه توضیح می‌دم لفظ نویسنده خیلی هم معنا نداره)‌ که فضای خاصی برای نوشتن نداشتم و طبعا دنبال‌کننده‌ای هم توی اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی نداشتم، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کرد. شاید ویرگول خودش رو برای کاربرهاش اینقدر مهم ندونه اما الان که فعلا رقیب دندون‌گیری ندارن، می‌تونن یا حداقل می‌تونستن مامن امنی برای کاربرانش باشه.

اما الان احساس شدید و منطقی‌ای دارم که کسی در این بین نشسته و تماشاگره و تهدید بالقوه‌ای به حساب میاد برای نوشتن، برای کلمات. همون جریانی که اسمش رو نمی‌خوام ببرم. همونی که توی اون صداوسیمای (...) هست،‌ تو فالس‌نیوز هست، همون گشت ارشاد، همونایی که قانون صیانت از فضای مجازی نوشتن، همونا که قانون عفاف و حجاب نوشتن، همینا که اینترنت رو ۵۰ روزه قطع کردن و همینا که اینترنت پرو و طبقاتی می‌فروشن. این‌ها همگی از یک قماشن و این‌ها یک تکه بتن خشک و سفت هست که روی جریان زندگی میفتن و مانع فوران عصاره زندگی می‌شن.

در جمع این شرایط اصلا نوشتن معنایی پیدا نمی‌کنه. چه از وجه نگاه یک نویسنده و چه از وجه نگاه یک روزنویسی که خودش رو حتی نویسنده هم نمی‌دونه. اصلا یکی از دلایلی که در سال‌های اخیر یا حتی در یکی دو دهه اخیر فیلم،‌ سریال یا کتاب با نویسنده فارسی خوب بیرون نمیاد وجود چیزی به نام وزارت ارشاده که همه چیز باید از الک اونا عبور کنه. چیزی که از زیر الک خارج میشه، خاک قنده و غبار و پرزی که با یه فوت نیست و نابود میشه.

اینکه اینجا قراره که کسی چیزی که من می‌نویسم رو بخونه و بعد تایید کنه،‌ نتیجه‌ای شبیه به همین داره. به نظرم حتی موقتی هم نیست. این چشم بالای ویرگول (اگر فرض کنیم روزی اینترنت هم وصل شه که من بعید می‌دونم) تا همیشه به نحوی وجود خواهد داشت. این یعنی زندان در یک جای خوش آب و هوا.

از اونجا که این مطلب پایانی من در ویرگوله، دوست داشتم یه سری به مطالب قبلی و نحوه تولدشون رو هم مرور کنم.

چیزهایی که زیاد دیده شد

۴ یا ۵ مطلبی که من نوشتم بیشتر از همه دیده شد. غیر از یکی که از اون گزینه افزایش بازدید استفاده کردم، بقیه بازدید اورگانیک داشتن. نوشته‌های آبی رنگ در واقع لینک هستن و می‌تونید بزنید روشون و برید مطلب رو بخونید.

چالش زندگی با والدین در آستانۀ 30 سالگی

من شروع چیزهایی که در ویرگول نوشتم با دو تا مطلب بود،‌ یکی همین و دیگری انتقادی به اون رسانه‌ای که اسمش رو هم نمی‌خوام ببرم. کلا ورود به ۳۰ سالگی در هر صورتی بحران محسوب میشه. چون در خوشبینانه‌ترین حالت نیمی از عمر انسان رفته و اگر هم در ایران این نیم رفته باشه و از زندگی کامی نگرفته باشی، ۳۰ سالگی شبیه به ۶۰ یا ۷۰ سالگی میشه.

چیزی که در این مطلب نوشتم در ابتدا یک دلنویسی روزانه بود که در حین نوشتن گسترده‌تر شد و به شلم شوربایی از اون حسی که در ماه‌های قبل از ۳۰ سالگی داشتم تبدیل شد. کامنت و بحث‌های زیادی زیرش شکل گرفت و بعضا پندهای مضحک و طنزی هم گرفتم :)

بذر خشم، میوه خشم می‌دهد

من از مطالبی که نقادانه‌ست و به شکل کارشناسانه یک چیزی رو بیان می‌کنه بدم میاد. چون که این حرف‌ها دهه‌هاست توسط افراد دانشمند و صاحب اندیشه و استاد دانشگاه و... گفته شده و برای سیستم موجود پشیزی ارزش نداشته. از سر استیصال و کشتاری که در دی ماه اتفاق افتاده بود، این مطلب رو نوشتم که با استقبال خوبی روبرو شد. اگر مطلب قبل از اون هم که صرفا از سر عصبانیت بود هم سنگین دیده شد. بی‌چاره مثل یک ایرانی

مطالب قطع اینترنت

اینکه چقدر این مطالب مرتبط با قطع اینترنت تاثیرگذار بودن رو نمی‌تونم نظری بدم اما مجموع این مطالب بالای ۱۳ هزار تا بازدید یکتا داشتن. مشخصا که هیچ تاثیری روی چیزی نداشتن و این بار به جای ۳ هفته داره ۲ ماه میشه که اینترنت قطعه و دیگه هم وصل نمیشه. حتی بعد از اون ۳ هفته هم خیلی‌ها نتونستن اینترنت پایدار رو تجربه کنن. می‌تونیم بگیم که از ۱۸ دی ۱۴۰۴ اینترنت تا امروز قطع بوده.

  • آقای وزیر ارتباطات وقت استعفا رسیده است. این مطلب خواسته هر روزه همه فعالین در حوزه صنعت دیجیتاله. البته بعد از رانت اینترنت پرو که داره توزیع میشه احتمالا همه خواهان ابقای ایشون هستن.

  • می‌خواست ایمیلش را چک کند، مهاجرت کرد! اینو نوشتم که به سادگی اثبات کنم که برای چک کردن ایمیل راهی جز مهارجت دیگه نمونده. کسی که خواهان پیشرفت و یک زندگی عزتمندانه و شرافتمندانه‌ست باید همین امروز تلاش کنه که مهاجرت کنه.

  • مخالفت با اینترنت آزاد (به‌روزشده در ۲۶ دی ۱۴۰۴) و ضررشمار قطع اینترنت (به‌روزشده در ۲۶ دی ۱۴۰۴) این دو مطلب هم مطالب مرتبط با قطع اینترنت رو شامل می‌شدن که بازدید مناسبی داشتن و تا ۲۶ دی هم به روزشون کرده بودم.

  • توی مطلب همان جوابی که جنیفر لوپز داد گفتم که چون قدرت در انحصار یک عده خاصه و توانش رو دارن و هیچ چیزی جلودارشون نیست، از هیج اقدامی برای سرکوب رسانه و آدم‌ها کوتاهی نمی‌کنن.

  • پیش‌بینی: اینترنت دیگر وصل نمی‌شود این یکی از پربازدیدترین مطالب من و البته طولانی‌ترین هاست. تقریبا اکثرش امروز بعد از گذشت حدودا ۴ ماه به واقعیت پیوسته و بقیه‌ش هم اتفاق خواهد افتاد. روزهای تاریک و سختی در انتظار ماست که موجودیت ایران و ایرانی رو تهدید می‌کنه. این مطلب رو دربه‌روزرسانی ۱ [پیش‌بینی: اینترنت دیگر وصل نمی‌شود] آپدیت کردم.

امید و عشق

زندگی در ایران فارغ از اینکه بین بحران‌ها زاییده می‌شه، معمولا شامل درصدی از تظاهر هم میشه. یعنی مجبوریم در بیشتر اوقات تظاهر کنیم که خوبیم، عاشقیم، خوش می‌گذره، هوا خوبه، خوشبختیم و... . من هم از این قضیه مستثنی نبودم. مطالب زیادی در این باره نوشتم که بیشترش آمال و آرزو و تظاهر بود. نه چیزی برای امیدواری بوده و نه چیزی برای امیدواری هست.

اون نقطه روشن و اون کورسوی کوچکی که در انتهای این تونل می‌بینیم،‌ لزوما ممکنه وجود نداشته باشه و سراب باشه. اما شاید هم باشه و کسی نمی‌تونه دقیق تعیین کنه.

من در توت‌ها که می‌رسند و و دیگر جوان نمی‌شوم (منطق میانسالی زودرس!) سعی کردم در اولین تلاش‌هام این امید و عشق نافرجام رو توصیف کنم.

چند بار هم به بی‌خاطره بودن و این خندقی که گذشته‌ای بی‌حاصل کنده بود اشاره کردم. توی بی‌صدا؛ خاطره‌های اتفاق‌نیفتاده که در پس یک رویا یعنی «آلما» ؛ تقاطع رویا و آلارم 6.5 صبح نوشتمش دنبال همین بودم.

  • از تو گفتم و برای تو نوشتم

  • عاشق نشدیم و موشک خوردیم

  • ساکن سرزمین خاکستری

  • بگو دوباره از آرزوهات...

  • خودم هم نمی‌فهمم چرا هنوز امید دارم

  • برای آنکه پایان من، نقطه نباشد (مطلب به مناسبت تولد ویرگول)

درام نهایی

پر واضحه که در کشور و جامعه‌ای که عشق عملا به پول و ظاهر تبدیل شده خیلی نوشتن ازش طرفداری نداره. عموم چیزهایی که من نوشتم و سعی کردم کمتر در اون‌ها تظاهر کنم و بیشتر به عشق - که اتفاق هم نیفتاده - اشاره کنم، بازدید و استقبالی نداشتن. که خیلی هم مهم نبوده و من بیشتر برای خودم این چیزهارو نوشتم.

توی وقتی توت‌ها برسند و من، تو را پیدا کرده باشم (سراشیبی چهل سالگی) با الهام‌گرفتن از نوشته‌های قبلیم، نوشتم از اینکه منتظرم تا کمی اوضاع بهتر بشه و به دنیا بتونیم رنگ بپاشیم. اینجا توی بی‌خندگی و حدود بی‌خیالی به خنده‌ای که دیگه نمیاد اشاره کردم.

توی آخرین برگ که افتاد و اگر برسی حتما بهار شده است از سر دلتنگی برای آدم‌هایی که هرگز نبودن نوشتم:

از بدن درختی که عریان‌شدنش نشانه‌ای بود

آخرین برگ که افتاد.

سواره بر برگ پاییزی،

آخرین پاییز تنهایی

در انتهای یادت به سوگ نشستم...

و

اگر برسی حتما بهار شده است

توت‌ها رسیده‌اند و

کودک جنگ‌زده درونم

بی‌تاب بزرگ‌شدن در آغوش توست.

دخترم که دنیا نیامد

من بحث پیوسته‌ای همیشه از اینکه چقدر دوست داشتم دختر داشته باشم ولی نمیشه رو اینجا داشتم. چون که آدم ایرانی با این همه اختلال روانی پیدا و پنهان که از ژن‌های معیوب گذشته‌ش میاد، اگر تولید مثل نکنه بزرگترین خدمت رو به بشریت کرده. حتی زمانی که دلش بی‌وقفه فرزند بخواد. بماند که خود پروسه ازدواج‌کردن هم روی هواست و برای خیلی‌ها نشدنیه!

از مطلب کوتاه دخترم که به دنیا نیامد شروع شد. بعدش کمپین مای اسمارت ژن شروع شد که گفته بود کدوم ژن رو دوست دارید حذف کنید که من توی برای دخترم که هیچوقت به دنیا نیامد نوشتم که می‌خوام ژن حماقت رو حذف کنم یا برگردم عقب‌تر و کار پدربزرگم رو یک‌سره کنم :) این مطلبم جزو مطالب تحسین‌شده انتخاب شد و جایزه‌ای هم بردم.

مدتی بعد توی کمپین دنده عقب اتو ابزار با مطلب مبارزه من و پدربزرگم در قفس فلزی اون بحث ژن رو طور دیگه‌ای مطرح کردم. اگرچه اصلا قصد برنده یا دیده‌شدن نداشتم اما جز ۵۰ مطلب برتر انتخاب شد.

تولدها

من برای تولد ۳۰ و ۳۱ سالگی در ویرگول نوشتم. که یکی از یکی ناراحت‌کننده‌تر و مستاصل‌تره. که البته کاملا منطبق بر واقعیت موجود. شاید امسال با تمام تلخی‌ها و اینترنتی که احتمالا تا اون موقع (۲۹ اردیبهشت) همچنان قطعه مقداری متفاوت باشه.

توی 30 سالگی؛ بی‌خاطرگی و فرسودگی عملا بعد از اون مطلب چالش زندگی با والدین به استیصال کامل رسیده بودم که نوشتم:

در این زنخدان بیابان نشان
عشق مرده است
آب مرده است
شب تمام نمی‌شود و
من از بی‌خاطرگی به بی‌خاطرگی سفر می‌کنم.


و در ۳۱ سالگی در حفره‌های مختلف بلیعده شدم:

گوشی‌اش را به دستش می‌گیرد. امشب یک چت اضافی‌ست. من از یاد او رفته‌ام. شجریان را پلی می‌کند، کسی عاشق شجریان بود، کسی عاشق شجریان است، می‌خواهد برای کسی بفرستد. ولی من را حفره بلعیده است. از این پهلو به آن پهلو می‌داند که دلش برای کسی تنگ شده است. برای یاری خیالی، برای یاری که نیست. من را حفره بلعیده است.


مطالب موردی و بخش‌بندی

بعد از کشتار دی ماه که خوشبختانه یا شوربختانه دنبال‌کننده‌های من زیاد شده بود نوعی از مطلب که درباره همه چیز بود رو نوشتم که در اون قسمت‌های مختلف یا با شماره یا با یک تیتر از هم جدا می‌شد. اینجور نوشته‌ها شامل همه چیز بود از خاطره گرفته تا شرح حال و شرح آینده.

  • ناامیدی، امیدواری، عشق و دیگر چیزها

  • زندگی، ۱۴۰۵ و چیزهای مختلف

  • خاطرات آشفته یک انسان معمولی

  • عشق، بهار، نسیم و هرج‌ومرج‌ها

  • کمی دیگر ببارم بهار می‌شود

  • هر چیز که می‌خواستم دارم،‌ فقط...

چیزهایی که خودم بیشتر از بقیه دوست دارم

نوشته‌ها معمولا بر اساس خمیرمایه ذهنی در اون لحظه شکل می‌گیرن. بعضی از اون لحظات اونقدر موندگار میشن که نوشته‌هایی که می‌زان هم فراموش‌نشدنی می‌شن.

من مطلب کار ماها دیگه از ۵ گذشت رو در ضعیف‌ترین در عین حال بازترین حالت ذهنی خودم نوشتم. در ظاهر مهمل به نظر میاد اما برای من حاصل ساعت‌ها بیداری و گذشتن افکار مختلفه.

توی من باید می‌رفتم، زودِ زودِ زودِ زود... هم بعد از دیدن فیلم پیانیست و مقایسه‌ای که با وضع خودم داشتم چیزی نوشتم که شبیه‌ترین نوشته من به واقعیته.

و مطلب تحسین‌شده و جایزه‌گرفته برای دخترم که هیچوقت به دنیا نیامد که همه گذشته رو شرح می‌ده.

تیتراژ پایانی

برای اینکه تیتراژ پایانی صفحه من در ویرگول خشک و خالی نباشه، مثل قدیم می‌نویسم:

یک- همیشه فکر می‌کردم بالاخره با کسی توی ویرگول آشنا می‌شم و با هم می‌ریم خیابون انقلاب برای کافه‌گردی، کتاب‌‌ خریدن، معاشرت و معاشقه. در ظاهر توهم بزرگیه اما در جزئیات، زندگی همینقدر می‌تونه اتفاق‌افتادنی باشه. ساعات اول روز اول جنگ اسفندماه توی خیابون انقلاب بین هزاران ماشین در ترافیک گیر افتاده بودم و به همه مغازه‌هایی که بسته شده بود نگاه می‌کردم، به پیاده‌روهای خالی قبل و بعد از چهارراه ولی‌عصر و کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌هایی که بسته بود و منی که ممکن بود همونجا کشته بشم. اونجا فهمیدم که خیلی چیزها قرار نیست بشه.

دو- اینترنت برای همیشه قطع شده و دیگه شغل و پیشه‌ای به اون معنا ندارم،‌ تخصصم به دردی نمی‌خوره و به دنبالش هم درآمدی ندارم. اما بدهی کم و بیش دارم و نمی‌دونم قراره چی بشه. گرچه این هم می‌گذره اما چجوری نمی‌دونم. شاید رفتم فروشنده شدم یا کمک شاطر یا املاکی.

سه- گاهی اوقات به نقطه‌ای می‌رسم که کم کم یادم میاد که داره یادم می‌ره. خاطرات قدیم یادم می‌ره، اینکه توی این کشور به عنوان شهروند شناخته نمی‌شم رو یادم می‌ره، اینکه اینترنت قرار نیست وصل شه رو یادم می‌ره، این تجرد قطعی و تنهایی پیوسته رو یادم می‌ره، این انزوای جهانی رو یادم می‌ره، اینکه اینجا شبیه به وطن نیست رو یادم می‌ره. این فراموشی‌ها زندگی رو از یاد آدم می‌بره.

چهار- چند روز قبل نوه همسایه روبرویی که با پدربزرگ و مادربزرگش اومده بود خونه ما عیددیدنی، اجازه دادم که با پلی استیشن من که ماه‌هاست روشنش نکردم چند ساعتی بازی کنه. بیست و خرده‌ای سال‌ پیش کسی همچنین کاری در قبال من انجام داده بود و باعث علاقه من به کامپیوتر و این چیزها شده بود. اینکه الان خودمم این کار رو کردم حس خوبی داشت.

پنج- توی کتاب هنر شفاف اندیشیدن نوشته بود که پشت هر کسب و کار موفق یا نویسنده موفق هزاران یا میلیون‌ها شکست‌خورده وجود داره. این شکل از اندیشه مغز آدم رو تا حدودی آروم می‌کنه. چون اینکه می‌بینی هی نمیشه، هی تنهایی، هی شکست می‌خوری و... چیزی نیست که تنهایی تجربه‌ش کنی و ما هم مثل بیشتر آدم‌ها هستیم.

شش- اخیرا در معاشرت با فردی دیدم که چقدر همه چیزهای غیرمادی بی‌اهمیته. سکس و پول و ظاهر و جذابیت از ازل تا ابد خواسته مردمان این جهانه. یه جایی یه فیلسوف یا جامعه شناس ایرانی می‌گفت اصلا زندگی و رابطه بین زن و مرد اینقدر اروتیک (جنسی) نبوده. الان هست و دیگه حتی حوصله و نای حرف زدن درباره‌ش رو هم ندارم.

هفت- چندتا ایده برای نوشتن داستان دارم اما دستانم ناتوان از نوشتنه. استرس مواجهه با جایی که قبلا کار می‌کردم و هنوز بحث تسویه و انجام کارهای باقی‌مونده‌ش ادامه داره هم کارم رو سخت‌تر کرده. کارفرمای بیشعور اندازه والدینی با همین ویژگی، زندگی رو سخت‌تر از همیشه می‌کنن.

هشت- دیگه دلم اونقدر تنگ هست که جای دلتنگی جدید نداشته باشه. اینجا هم آدم‌هایی بودن که لطف می‌کردن همیشه می‌خوندن و با من در تعامل بودن. اگرچه که واکنش من عموما سکوت بود. قبلا دلایلش رو گفته بودم. همچنان بلاگ من هست. Salinus.ir دوست دارم اینجا منو همچنان دنبال کنید.

نه- کسایی که تازه شروع به نوشتن کردن،‌ اینجا براشون جای خیلی خوبیه. برای من اما سقف کوتاهی شد. این وضعیت حتی به خود ویرگول هم خیلی اجازه توسعه نمی‌ده و دیر یا زود یا دست فرمون رو باید عوض کنن تا باید تعطیلش کنن. تصمیم نمی‌دونم با کیه.

ده- امیدوارم زنده بمونید و زندگی کنید. روزگار به مراتب سخت‌تر از این در پیش داریم.

به درود

ساچ / ۲۷ فروردین ۱۴۰۵

رشت - شهرداری - پاییز ۱۴۰۰
رشت - شهرداری - پاییز ۱۴۰۰
ویرگولاینترنتوبلاگعشقزندگی
۴۶
۰
سالار چایچی
سالار چایچی
در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید