از راستترین راست تا چپترین چپ، همه را طی این سالها گشتم. سیاست در ایران با اینکه بالاجبار در آستین همه ما فرو رفته است اما در هسته خودش عموما کثیف، یکسان و فاقد ارزش انسانی است. من آدم سیاسینوشتن نبودم و نیستم. کسی اگر قرار بود چیزی ببیند تا الان از نگاهش گذشته و باقی مسائل و تجمعهای زورکی با آوردن تجمعکننده از شهرهای مختلف به تهران و میدان ماقبل آزادی، چیزی را تغییر نداده، نمیدهد و نخواهد داد. ایران با بزک دوزک رسانههای وابسته و کثیفی مثل صدا و سیما تغییری نمیکند.
من همیشه از عشق و دنبالهاش مینویسم. در مطلب خستگی حاصل از زندگی در ایران نوشتم که آدم رنجور ایرانی برای تحمل این همه ناامیدی و استرس ساخته نشده و وضعیت فاجعه ایران باعث میشود که هر روز قطعهای از روحمان از دست میرود. با این حال از آرزوی محال عاشقبودن در ایران هم گفتم که اگر برای من رقم بخورد میتوانم با همه این هیولاها بجنگم و پیروز شوم.
البته که قبلتر از آن در مطلب عاشق نشدیم و موشک خوردیم، کمی بعد تر از جنگ ۱۲ روزه، به تفصیل به این پرداختم که چگونه همه تصور عاشقی جایش را به دغدغه زنده ماندن و چگونه پول درآوردن داده است. در عین حال هم از ناممکنبودن امکان عاشقی یا پیدا کردن آدمی که بشود با او عاشقی کرد هم گفتم.
چیزی که من همیشه میدیدم و میبینم، عشق ناپیدایی بوده است که روزی جوانه میزند و همه این خرده شیشهها و نیزهها و شمشیرهایی که در ذهن و جان ما فرو رفته است را در خود حل میکند. با اینکه دور است، سخت است، تخیلی قدرتمندی میخواهد ولی حداقل آرزویش را هم نمیتوانم داشته باشم؟ در بگو دوباره از آرزوهات با یاد بهنام صفوی نوشتم:
مینشینم تا بهار به تابستان و گرما به سرما برسد و سرآغاز هر فصل و هوایی، با تو در جایی که دلم میخواهد رویا میسازم. در خرداد با تو در پناهگاه فرضی زیر حمله دشمن، در مرداد باغ زردآلو در قم و در پاییز، نارنجی باغهای سیب و انگور نازلوی ارومیه را به تنت میزنم و زمستان در خشتهای یزد حل میشویم. شاید فاصله واقعیت با رویا آنقدر زیاد باشد که زندگی آن را گردن نگیرد ولی کسی برای تصورات وهمانگیز یک نویسنده پولکی که جُرمی تعریف نکرده. اینکه بخواهم از آرزوها بگویم حتی اگر چیزی از جوانی در من باقی نمانده باشد.
چنگ زدن به هر چیزی غیر از خود، عاشقی را میتواند کور کند. من همیشه سعی کردم از هر چیز غیرخودی فاصله بگیرم. همین است که ضربههای پی در پی زیست مفلوکانه در جایی مثل ایران، با اینکه تنم را زخمیتر و روانم را متلاشیتر از همیشه کرده است اما همچنان در گوشه و کنار این هرزآباد لم یزرع، چند گل - ولو کمرنگ و کوچک - میرویند.
دوستداشتن و دوستداشتهشدن نه فقط از سمت والدین، بلکه از یک شخص سوم، مانند هوا برای زندگی، ضرورتی برای زندگی در ایران است. همه این خشمی که در جان این آدمها افتاده اگرچه باطن اقتصادی دارد اما همین جیب خالی است که در اولین اثرش عشق را میسوزاند. آدم بیعشق، هر کار بدی از او ممکن است سر بزند. اگرچه که در ابتدا خودش ضربه میخورد.
هر چیزی غیر از خود است که عاشقی را محو میکند و آن را با ایدئولوژیهای خشک و سست جایگزین میکند.
من تا همینجا و در آستانه ورود به ۳۳ سالگی، تجرد قطعی و همیشگی خودم را قبول کردم. نه به عنوان یک انتخاب، بلکه درست شبیه یک ماهی که در تنگ کوچکی که فقط ثلث آن آب دارد انداخته شده و راه دیگری ندارد. در بیرون از این تنگ ولی تخیل من است که پرواز میکند. توان مقابله با آن را هم ندارم. امروزیها آن را شاید نشخوار فکری بنامند.
من که راضی میشوم اگر گوشهای از این پروازها به آلما گیر کند. آلمایی که کمتر در خواب به سراغم میآید. ناشناختهای که کودک جنگزده درونم را به بازی وامیدارد و کاری میکند که به عشق ایمان بیاورم.
حقیقت این است که اگر میشد، اگر آدمش بود، اگر اندازه جیبم اینقدر اهمیت نداشت، میتوانستم در همین تنگ جلبکگرفته عاشقی کنم.
دو سال پیش نوشتم:
در یازدهمین روز سی سالگی، پس از مدتها رویاهایی میبینم که انگار بارها تکرار شدهاند. زیست دوگانهای که انگار من و تویی که نمیشناسم در خط زمانی دیگر داریم. همان مبل تنگی که خودت را کنار من جا کرده بودی و همۀ آدمهای آن اتاق به تماشای ما نشسته بودند. شاید نسخهای از من در جایی پیدایت کرده و حالا شادابیاش زندگیاش سرریز رویای من شده.
و تو هنوز نیستی.
تیترها از آهنگ حمید حامی به نام ما کجا شما کجا گرفته شده.
ساچ / ۲۲ دی ۱۴۰۴
